برچسب ها بـ ‘دین’

تصویر نوشته 84

سه شنبه, 4 سپتامبر, 2018

هفتمین سالگرد 2

شنبه, 2 سپتامبر, 2017

خود می دانم که محرک و مشوق من در این امر عشق به همنوعان و دوستانی بهتر از گل بوده است، احساس دین به مردم دنیا و خدای خالق همه ما بخاطر آنچه که آموختم و دیدم و شنیدم و به همه آنها اندیشیدم.
و باز می دانم که در این سالها و در گذر صدها هزار بازدید کننده،تعدادی نه چندان زیاد، بازدیدکننده ثابت روزانه وجود داشته که در حقیقت مالکان اصلی این معبد همان ها می باشند و بقیه میهمان ایشان هستند.
بارها به این نکته اندیشیدم که این کار را متوقف کنم یا ادامه دهم؟
و هربار به این نتیجه رسیدم که اگر حتی یک نفر باشد که هرروز به این معبد سری می زند و نگاهی می کند و مطلبی می خواند و به درستی یا نادرستی آن مطلب می اندیشد باید ادامه داد،تا جایی که فکر و توان جسمی ام اجازه می دهد.

از امام موسی صدر

شنبه, 5 آگوست, 2017

دین درست را از میوه اش باید شناخت،نه از صحبتهای رهبرانش.
وقتی افراد بی نظم منظم شدند،فقر کم شد،دزدی کم شد،بی اخلاقی کم شد،
آنوقت می گوییم دین این جامعه درست است.

تصویر نوشته 26

سه شنبه, 9 می, 2017

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 5

سه شنبه, 19 می, 2015

زندگی حافظ و مولانا با یکدیگر متفاوت بود که خواه ناخواه در نحوه بیان و فکر اثر می نهد. مولوی در حلقه فوج مریدان،مرفه و موجه می زیسته ، و با مرجعیت روحانی و اعتباری که نزد صاحب مقامان داشته،مجال می یافته که دنیا را در موضع علوی و آمرانه ای ببیند،مدعیان و معاندان او هم از او کم توان تر بودند.ولی حافظ درگیر زندگی روزمره و کشاکش های دوران خود بوده.مردی است تنها،مانند “آهوی وحشی” در “دشتی مشوش”،در میان جمعی از دشمنان کوردل.ناگزیر است که برای حفظ جان و ادامه معاشش،بر خط بسیار باریکی حرکت کند،و حتی گاه”بر در ارباب بی مروت دنیا”نشیند. گرایشش به “اندیشه خیامی” و عیش و طرب نیز فاقد روحانیتی است که مولوی به علت مقام پیری و زعامتی که داشته است،کوشا به نگاهداشتش بوده است.

حافظ “رند” است و مولوی “شاه دل ها”.این ها تفاوت هاست. لیکن در چند موضوع عمده ،این دو،راهی یک راهند:عشق،آزادگی،عالم پهناور”بی رنگی”که کل بشریت را بی هیچ مرز و حائل کفر و دین ،از یک دیدگاه می بیند.

دوستت را بشناس!

شنبه, 28 ژانویه, 2012

«دوستت را که می خواهی بشناسی، سه بار عصبانی‌ اش کن».

این یک قاعده‌ی عام است، دوست یا دشمن، غریبه یا آشنا، هرکسی را در هنگام عصبانیت و دعوا می‌شود شناخت، حتی اگر طرف دعوا شما نباشید، مثلا دو نفر با هم دعوا می‌کنند و شما شاهد آن هستید.

موقع دعوا و عصبانیت که نقاب ها برداشته می شود، اصالت آدم ها هم عیان می‌ شود. اگر اصالت را مجموعه‌ ای از چیزهایی چون سطح دانایی و فرهنگ و تجربه و پختگی شخصیت بدانیم (یا هر تعریف دیگری که بشود از آن ارائه داد و البته هر تعریفی هم نسبی است)، وضعیت عصبانیت ملاک خوبی برای سنجش آن است. نکته اش اینجاست که ظاهرسازی موقع دعوا خیلی سخت و گاهی ناشدنی است.

آدمی که اصالت دارد، در رابطه با مسائل شخصی ممکن است عصبانی شود و دعوا کند، حتی فریاد هم می زند، اما توهین نمی کند، از ادبیات زننده استفاده نمی کند، طرف مقابل را به خاطر ظاهر یا ویژگی هایش با صفات حیوانات توصیف نمی‌ کند، برای سنگین کردن بار گناه او را به دیگرانی که مرتبط نیستند نسبت نمی دهد، کینه‌ هایی از سابق را که به دعوای جاری ربطی ندارد آشکار نمی کند، و مسائل فراشخصی مانند نژاد، ملیت، دین، جنسیت، یا خانواده و خاندان را پیش نمی کشد.

مهمتر از همه، آدم اصیل و شریف موقع عصبانیت، برای تخلیه‌ ی عصبانیت خود به دروغ و ناحق متوسل نمی شود. شریف، شریف است، در صلح و در جنگ

سی توصیه زرتشت

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

 

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.