برچسب ها بـ ‘دیر’

باز هم از عراقی!

دوشنبه, 8 ژوئن, 2020

ز دو دیـده خون فشـانـم زغـمت شـب جــدایـی
چـه کـنم کـه هـسـت ایـنهـا گـل بـاغ آشـنــایـی
هـمه شـب بر آسـتانت شده کار مـن گــدایــی
بـخـدا کـه ایـن گــدایـی نـدهـم بـه پــادشـاهـی
مـژه‌هـا و چـشـم یـارم بـه نـظـر چـنـان نـمـایـد
کـه مـیــان ســنبلسـتـان چـرد آهــوی خـتـــایـی
درِ گلسـتـان چشمـم ز چـه رو هـمیـشه باز است
بـه امـیـد آنــکـه شــاید تـو بـه چـشـم مـن درآیـی
سر بـرگ گـل ندارم بـه چه رو روم به گـلشــن
کـه شــنـیـده‌ام ز گـلهـا هـمه بـوی بـی‌ وفـــایـی
به کدام مذهـب است ایـن به کدام ملت است ایـن
کـه کـُشنـد عـاشقی را کـه تـو عـاشقـم چـرایـی
بـه طـواف کـعـبه رفـتـم بـه حـرم رهـم نـدادنـد
که برون در چـه کردی که درون خـانـه آیــی
بـه قـمـارخـانـه رفـتـم هـمه پــاکـبــاز دیــدم
چـو به صـومعه رسیدم هـمه زاهــد ریــایـی
در دیــر مـی‌ زدم مـن کـه نــدا ز در درآمــد
که درآ درآ عـراقی که تو خاص ازآن مـایـی

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

واگویه ها 56

یکشنبه, 12 ژانویه, 2014

دوست دارم خدا را لبخند زندگی بنامم
چون هر صبح که بیدار می شوم
او را می بینم
که با تبسمی بر لب
مرا صدا می کند و می گوید:
برخیز دوست من
برخیز که دیر شده
باید به من کمک کنی
تا چند نیازمند را یاری کنم
برخیز

شعری از عماد خراسانی

دوشنبه, 29 نوامبر, 2010

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است


اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست


هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست


اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست


ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست


گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست


هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست


عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست


گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست