برچسب ها بـ ‘دیار’

عرفان نامه 7

چهار شنبه, 7 ژوئن, 2017

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش گرم محرابی و یا همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در هیچ جا و هیچ کس!
دکتر شریعتی

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 24

سه شنبه, 1 مارس, 2016

حافظ شاعر یگانه است.در زبان فارسی،دیاری تاکنون نتوانسته است نظیر عالمی را که او به نیروی کلمات توانسته است بیافریند،خلق کند.این عالم شگفت انگیز چیست؟در طی شش قرن،هزاران هزار تن شعرهای او را خوانده اند،سر تکان داده و به فکر فرو رفته اند،انبساط و آرامش یافته اند،او را لسان الغیب و کلامش را سحر حلال نامیده اند،اما هنوز که هنوز است،از راز او پرده برگرفته نشده است.

دیوان او چون قصری است که پنجره های رنگارنگ و نقش و نگارها و چراغها و غرفه ها و عشرت گاهها و محرابهایش،آن را بصورت مکانی افسانه ای درآورده است.در این قصر بدیع،طبیعی با مصنوع،فلز با گل،آب با بلور،کاشی با گیاه،و جواهر با عطر ترکیب شده است،و از همه عجیب تر،هوایی است که در آن شناور است،وزشی سحرآمیز،جوی مست کننده و بخورآگین که مجموع اشیائ را در بر می گیرد و به همه آنها سیلان و طپشی می بخشد.

مقالات 19

یکشنبه, 13 سپتامبر, 2015

از آدم تا انسان 19

  درد وغم این کنیزک ، از گونه ای دیگر است و من درمان آن را می دانم. درد و رنجوری او ریشه در دل او دارد. درد عشق است و این زاری و بی تابی برخاسته از دل است.
دید از زاریش کو زار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
حکیم از شاه می خواهد که خلوتی فراهم کند و او را با کنیزک تنها بگذارد تا بتواند در نهان، اسرار دل کنیزک را دریابد و بداند که او دل در گرو کدام شهر و دیار ویار نهاده است .
سرانجام پس از پرس وجوهای بسیار، دریافت که کنیزک ، دل به زرگری از سمرقند سپرده است.
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست
زان کنیزک بر طریق داستان
باز می پرسد حال دوستان
نبض او بر حال خود بد بیگزید
تا بپرسید از سمرقندش چو قند
نبض جست و روی او سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
پس از کشف راز ، حکیم به پادشاه خبر می دهد و او نیز رسولانی را برای آوردن زرگر سمرقندی به آن دیار روانه کرد. رسولان رفتند و به وعده های دل پذیر از سوی شاه ، زرگر را فریفتند.زرگر نیز مست از خیال باطل ، به همراه آنان عازم قصر شاه شد.
پادشاه او را به گرمی پذیرفت وآن گاه حکیم به وی گفت که کنیزک را به زرگر بسپارد:
پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده
شه بدو بخشید،آن مه روی را
جفت کرد آن هردو صحبت جوی را
به تدبیر حکیم ، وصال زرگر و کنیزک ممکن گشت. پس از این ، کنیزک دوباره آن نشاط و طراوت و روزگار شادابی و کام جویی خود را بازیافت و به زیبایی و جمال نخستین خویش رسید.
حدود شش 6 ماه از این ماجرا نگذشت که زرگر به خط پایان خوشی های خود رسید و حکیم زهری برای او ساخت و به خوردش داد. سرانجام زرگر مست از غرور مال و منال به شعوذه ی خیال ، جان باخت.
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می گداخت
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
با رفتن زرگر از دنیا، آن همه عشق و دلبستگی کنیزک به او نیز در دلش سرد و خاموش گردید.
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود،عاقبت ننگی بود
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین،کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
به این ترتیب در فرجام این قصه، دوباره پادشاه و کنیزک باهم و برای هم ماندند.”

قاصدک هان؟

دوشنبه, 11 فوریه, 2013

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟

از کجا و از که خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، باري

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کًس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويند ،

که دروغي تو دروغ

که فريبي تو فريب

قاصدک هان ، ولي آخر ايواي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتي آي ،

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمي جايي ، در اجاقي ؟

طمع شعله نمي بندم

خردک شوري هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند .
…………………………… مهدي اخوان ثالث

قاصدک

چهار شنبه, 27 آوریل, 2011

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما،‌ اما

گرد بام و در من

بی ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب

 

قاصدک! هان ، ولی … آخر … ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث