برچسب ها بـ ‘دکتر’

کوچه مردها 150

چهار شنبه, 3 دسامبر, 2014

در زمان تحصیل من در دبیرستان،دوره شش ساله ای را باید می گذراندیم که به دو دوره سه ساله تقسیم می شد که به هریک “سیکل” می گفتند.
سه سال اول دروس عمومی بودند و همه بچه ها در چند کلاس تقسیم می شدند و دروس یکسانی را با معلمانی که در این دوره مشغول بودند می گذراندند.
اما در پایان سال سوم دبیرستان یا سیکل اول،هر کس باید یکی از سه رشته ریاضی،طبیعی یا ادبیات را برای ادامه تحصیل انتخاب می کرد.البته می شد سه سال دوم را در دبیرستان هایی به اسم هنرستان هم طی کرد که در آنها موفق به دریافت دیپلم فنی در یکی از رشته های برق یا مکانیک خودرو و چند رشته دیگر می شدی اما چون شرکت در کنکور دانشگاه با مدرک هنرستان جز در یکی دو دانشگاه مقدور نبود،معمولا استقبال چندانی از هنرستان های فنی نمی شد.
در انتخاب رشته معمول این بود که زرنگترین شاگردها رشته ریاضی را انتخاب می کردند تا مهندس شوند!شاگردان درسی متوسط معمولا به رشته طبیعی می رفتند تا دکتر شوند!و ضعیف ترین شاگردان هم رشته ادبیات را انتخاب می کردند.
خیلی خیلی کم پیش می آمد که فردی با مطالعه و تصمیم قبلی رشته ای را انتخاب کند اما بسیاری اوقات بچه ها رشته ای را انتخاب می کردند که بشود در سه سال بعدی در کنار دوستان خاصی باشند و باهم درس بخوانند و شیطنت کنند!
بچه های رشته ریاضی به تجربه،شلوغ ترین و در عین حال درسخوان ترین بچه های هر دبیرستانی بودند.

کوچه مردها(57)

چهار شنبه, 29 فوریه, 2012

 قبلا برایتان نوشته بودم که معمولا مهمانان زیادی از شهرهای خوانسار و بابل داشتیم.مهمان های خوانسار ما معمولا خاله و پسرخاله های من بودند که برای تحصیل یا تفریح به تهران می آمدند اما از بابل همه گونه مهمان داشتیم که بخش اعظم آنها بیماران بودند. از همان زمان کودکی و به همین علت من با بیماری های سخت ولا علاج آشنا شوم،اگرچه بعضی از این بیماری ها تا مدتها اثر بسیار بدی بر ذهن و روح من می گذاشت و هنوز هم با به یاد آوردن آنها به شدت متاثر می گردم. بیشتر این افراد قبل و بعد از بستری شدن در بیمارستان چند روزی در منزل ما بودند  و کار درمان و بردن و آوردن بیشتر این افراد را هم مادرم انجام می داد چون پدرم باید سر کار خود می رفت و به همین خاطر مادرم هم در این زمینه برای خود متخصصی شده بود و به خوبی می دانست که هر کس را با توجه به بیماریش باید به کدام بیمارستان و پیش کدام دکتر برد!

به چند بیمار که در خاطرم بیشتر مانده است ،اشاره کنم:

الف – دختر بچه هشت نه ساله ای که پدرش او را به منزل ما آورد.سرش را به طرز عجیبی با پارچه و روسری بسته بود،به نحوی که یک چشمش پوشیده بود و تنها یک چشمش باز بود.شب هنگام به دستور پدر ،دخترک پارچه ها را باز کرد.چندین روسری و پارچه را یکی یکی باز کرد تا در نهایت روی صورتش به جای چشم راست زخمی بسیار زشت و با بویی بسیار بد ظاهر شد.همه ما به شدت منقلب شده بودیم.دخترک را به بیمارستان بردند و چشم راستش را کاملا از حدقه درآوردند اما متاسفانه بعد از مدتی چشم چپش نیز همینطور شد و در طی دومین دوره بستری شدن در بیمارستان از این دنیا رفت.

ب – پیرمردی توسط دو پسرش به منزل ما آورده شد.زمستان بود و همه زیر کرسی می خوابیدیم.پیر مرد به شدت سرفه می کرد.بعد از معاینات و بررسی های مفصل معلوم شد که به بیماری سل مبتلاست و در بیمارستان بوعلی تهران سه ماهی بستری بود.به خوبی به یاد دارم که پدرم با فهمیدن بیماری او رنگش پریده بود و به شدت نگران ابتلای ما بود و همان لحظه که موضوع را فهمید لحاف کرسی بزرگ خانه را جمع کرد و بیرون انداخت!

ج – پیرمردی دیگر که هیچ چیز را نمی توانست در معده خود نگهدارد و بلافاصله بالا می آورد و مبتلا به سرطان معده شده بود.بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان ،اطبا چون مرگش را نزدیک دیدند با مسکن های مرفین دردش را کم می کردند تا در آرامش بمیرد.مرخصش کردند و دو روز بعد از مراجعت به بابل فوت کرد.

د – و نهایتا پیرمردی که دستانش تا مچ به شدت زخم و خون آلود و عفونی بودند و دکتر ها چند شیشه مایع برای شستشوی زخم هایش داده بودند که ماموریت ریختن روی دستهای او در حالی که آنها را روی باغچه کوچک خانه ما گرفته بود،با من بود.بعد از یک هفته زخم ها کاملا خشک شدند و دستها رو به بهبود گذاشتند و پیر مرد با دعای خیر فراوان برای من و خانواده به بابل برگشت.

از این دست حکایات زیاد دارم،اما به همین چند تا کفایت می کنم.همینقدر بگویم که بخاطر رفت و آمد اینگونه افراد ،خانه ما همیشه پر از مرغ و خروس و ماست و پنیر و مرکبات بود!می خواستند به نوعی جبران محبت نمایند.

وقتی کسی را دوست داری

سه شنبه, 30 آگوست, 2011

عشق چه زیباست

دوست داشتن ،چه با شکوه است

وقتی کسی را دوست داری،به عالمی عشق می ورزی

اگر عزیزی در بیمارستان داشته باشی

دکترش را دوست می داری

همینطور پرستارانش را،حتی نگهبانان دم درب بیمارستان را

هرکه حالی از او می پرسد،دوستش داری

و بیش از همه خدا را

چون او بیش از همه بکار عزیزت می آید!

وقتی کسی را دوست داری،بیش از هروقت دیگر با خدا راز و نیاز می کنی

لذتی شیرین دارد راز و نیاز با او

این خاصیت عشق خاکی است