برچسب ها بـ ‘دلنواز’

از استاد اوستا

دوشنبه, 10 دسامبر, 2018

بار رنجي كشيده ام كه مپرس
درد دردي چشيده ام كه مپرس
زان دو جادوي مست خواب افشان
عشوه هايي خريده ام كه مپرس
زان لب دل نواز شكر خند
راز هايي شنيده ام كه مپرس
من فراتر زملك تا ملكوت
خلوتي برگزيده ام كه مپرس
عالمي صد هزار عالم را
با همين ديده ديده ام كه مپرس
تا سراپرده قدم ز حدوث
عرصه اي دربريده ام كه مپرس
از كف ساقيان عالم غيب
ساغري دركشيده ام كه مپرس
با پر و بال عشق در يك دم
تا بدانجا پريده ام كه مپرس
با همه عيب از كرامت دوست
به مقامي رسيده ام كه مپرس

تنهایی و نیاز

دوشنبه, 9 می, 2016

در میان خیل یاران به ظاهر خوب و ناز
خسته بودم ،با دلی جویای یار و پر نیاز
دیگران پیوسته در ظاهر مرا غمخوار بدند
لیک دانم درپی روزی نوازند این نوای دلنواز
با دلی خونین،لبی خندان بیاوردم به جمع
با حریفان سرخوش اما در دلم پر سوز و ساز
نرد دوستی باختم ، با هرکه یارم می نمود
عاقبت دیدم که رفت و دل ز سوزش در گداز
هرچه گفتم عشق خاکی گوشه ای از لطف اوست
لیک دیدم رو به او، دستی نمی گردد دراز
رنگ و برق این دنی دنیای دون و پر فریب
می کند چشم همه کور و نیابم چشم باز
یارب این قلب مرا تو پر نمودی عطر عشق
عاقبت دیوانه دل، در کوی تو خواند نماز
رکعتی با تونیایش می کند زان پس تمنایش بود
یارکی،همچون خودم دیوانه و پر رمز و راز
راه ناهموار دنیا را به تنهایی ودلتنگی شدن
سازگار با نیت پاکت نباشد،تو همراهی بساز

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت