برچسب ها بـ ‘دلدار’

کار دل

دوشنبه, 12 ژوئن, 2017

عشق بازی کار هر بیکار نیست
کار دل با درهم و دینار نیست
عشق بحر سختی و دلدادگی است
خود پرستی، در خوردلدار نیست
یا مشو عاشق وگر گشتی بسوز
کاین صنایع جای هر عیار نیست
عاشقی سردادن و جان دادن است
عرصه هر مدعی بی سروبیعار نیست
گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن
جز دل دیوانه و سر،لایق دیدار نیست
عاشقی جولانگه مردان بیرنگ وریا ست
این معما شان هر بی درد و بیمقدار نیست

عمر چیست؟

دوشنبه, 25 ژانویه, 2016

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوه مستانه او
تا زدم چشم به هم،مهلت دیدار گذشت
برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر
نقش بر آب مزن،کار من از کار گذشت
بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا
تا بدانی که چه ها بر دل بیمار گذشت
هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست
که برای دل ما از کم و بسیار گذشت
شدم آن روز ز درمان دل خود نومید
که مداوای وی از معجز خمار گذشت
اعتقادم زتو هم سلب شد ای باده فروش
وان کرامات که دیدیم زتو دیروز،گذشت

عماد خراسانی

آقا جان،نمی آیی؟

یکشنبه, 23 ژوئن, 2013

 

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي

 

جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي

 

 

 

کوچ کردن دسته دسته آشنايانم ولي باز

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي

 

 

 

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

 

گريه ها شد جاي شادي ، شادي هر خانه ماتم

 

 

 

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

 

کوک کردند مطربان هم سيم ماتم کوک ماتم

 

 

 

واي از دنيا که يار از يار مي ترسد

 

غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد

 

عاشق از آوازه دلدار مي ترسد

 

پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد

 

شه سوار از جاده هموار مي ترسد

 

اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد

 

 

 

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهاي انتظار بر من و تو بد گذشت

 

 

 

آشنا نا آشنا شد

 

تا بلي گفتم بلا شد

 

 

 

گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم

 

 

 

آب از آبي نجنبيد

 

خفته در خوابي نجنبيد

 

 

 

کوچ کردند دسته دسته آشنايان ، عندليبان

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي  لانه خالي

 

 

 

واي از قومي که با دشمن  همي سازد

 

آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد

 

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

 

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد

 

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

 

او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد

 

 

 

چشمه ها خشکيد و دريا تشنگي  را دم گرفت

 

آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت

 

 

 

جام ها جوشي ندارد ، عشق آغوشي ندارد

 

بر من و بر ناله هايم ، هيچکس گوشي ندارد

 

 

 

بازا تاکاروان رفته باز آيد

 

بازا تا دلبران ناز ناز آيد

 

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آيد

 

پاگل افشانان نگار دلنواز آيد

 

بازا تا بر در حافظ سر اندازيم

 

گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم

 َ

عاشقانه ها 31

یکشنبه, 2 دسامبر, 2012

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی

تفاوت فلسفه و عرفان

شنبه, 6 اکتبر, 2012

فلسفه حرف مى آورد و عرفان سکوت . آن عقل را بال و پر مى دهد و این عقل را بال و پر مى کند. آن نور است و این نار. آن درسى بود و این در سینه . از آن دلشاد شوى و از این دلدار. از آن خدا جو شوى و از این خدا خو. آن به خدا کشاند و این به خدا رساند. آن راه است و این مقصد، آن شجر است و این ثمر، آن فخر است و این فقر، آن کجا و این کجا.

 (علامه حسن زاده آملی)

چگونه کار کنیم؟

شنبه, 27 نوامبر, 2010

پیامی رایانه ای از یک دوست دریافت کردم.حیف است که شما نیز نبیندش:

و من به شما می گویم که زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آن که شوقی باشد،
و شوق همیشه کورست، مگر آن که دانشی باشد،
و دانش همیشه بیهوده ست، مگر آن که کاری باشد،
و کار همیشه تهی ست، مگر آن که مهری باشد؛
و هرگاه با مهر کار کنید خود را به خویشتنِ خویش می بندید، و به یکدیگر، و به خداوندِ خود.

و اما کار کردن با مهر یعنی چه؟
یعنی بافتنِ پارچه ای که تار و پودش را از دلِ خود بیرون کشیده باشی، چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید.
یعنی کشتن دانه از روی لطف و برداشتنِ حاصل از روی شادی، چنان که گویی دلدارت میوه اش را خواهد خورد.
یعنی دمیدنِ دَمی از روح خویش در هر آنچه می سازی.