برچسب ها بـ ‘دلار’

نسبت ما با توسعه 13

شنبه, 4 آگوست, 2018

پول‌دارها در بازار پر ریسک ایران حاضر نیستند پول خود را هزینه کنند. آنها می‌روند ساختمان می‌سازند. آنها می‌روند دلار می‌خرند. آنها می‌روند ماشین می‌خرند.
وام تولید می‌گیرد اما کار تولیدی نمی‌کند. چون سودی ندارد. همان پول را وارد ساخت و ساز می‌کند و خانه‌ها را می‎فروشد و هزار هزار سود می‌کند.
هنوز فراموش نکرده‌ایم در اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 به دلیل سه برابر شدن قیمت دلار، طبقه پولداران در ایران گسترده تر شد و بسیاری به سودهای هنگفتی رسیدند.
این سبک ثروت‌مند شدن باعث شد بسیاری به دنبال این باشند که از این طریق وارد جرگه پولدارها شوند. صف طویل مردم برای خرید دلار به خوبی حکایت از این معنا دارد.
معمولا بازاری‌های قدیم وقتی می‌خواهند یا می‌خواستند به ماجرای پولدار شدن خود اشاره کنند می‎گفتند من خودم پادو بودم یا تو بازار بار می‌بردم. این یعنی رسیدن به ثروت پله پله طی می‌شده است. حالا اما در بازار بسیاری دوست دارند ره صدساله را یک شب بروند.
این سبک پولدار شدن یکی از زمینه‌ها ناامیدی نسل جوان ایران است. آنها می‌بینند که برخی یک شب پولدار می‌شوند و آنها با سال‌ها کار تنها یک قدم رو به جلو برداشته‌اند.
اینکه جوان تحصیل‌کرده و غیرتحصیل‌کرده ایران به دنبال مهاجرت است یک دلیل مشخص دارد. او تصور می‌کند که می‌تواند در آنجا به هدف خود برسد. چون می‌بیند مثلا خانم رولینگ به خاطر نوشتن کتاب هری‌پاتر تبدیل به یکی از ثروتمندان انگلستان می‌شود.
کسی به یاد ندارد فردی در ایران به خاطر یک کتاب پولدار شده باشد.
تک بعدی شدن ثروت در ایران زمینه ناامیدی در بین جوانان را فراهم کرده است.
باید کاری کنیم که جوانان بدانند با تولید و ایجاد اشتغال می‌شود ثروت‌مند شد. این تلاش می‌تواند جوانان را در کشور ماندگار کند و آنها باامید به آینده نگاه کنند.

سرزمین عجایب 9

سه شنبه, 20 می, 2014

بعضی روزها که همراه همسر و دخترم به مراکز تجاری می رفتیم،من در بیرون ساختمان مرکز خرید به اکتشافات خود ادامه می دادم و آنها مشغول خرید در داخل مرکز بودند.گروه ها و دسته های یک یا چند نفره مجری برنامه های مختلف چنان مرا مشغول بخود می کردند که گذر زمان را اصلا احساس نمی کردم.

در ذیل به چند مورد اشاره می کنم:

– گروهی پنج نفره با رنگ نقره ای همه جای خود را(لباس و دست و صورت و…)شکل داده بودند و دور هم پانتومیم اجرا می کردند که در نهایت کارشان متوجه شدم فقط یکی از این گروه جان دارد و بقیه عروسک بودند!

– بادکنک فروشی که با چند نوع بادکنک مختلف زیباترین شکل ها را می ساخت،دسته گل و انواع حیوانان و ماشین و…….

– گروه های کنسرت یک نفره و دونفره که در فواصل چند ده متری یکدیگر بدون مزاحمت برای هم کار می کردند و هریک در زمان استراحت دیگری برنامه خود را اجرا می کرد.به عکس سه دسته از اینها توجه فرمایید:

 

DSC_1322

این یکی روی تخته سیاه کوچکی که در عکس می بینید با گچ نوشته بود:برای تهیه هزینه های دانشگاه این کار را می کنم.کمک های کوچک شما هم مایه تشکر من است.

DSC_1342

و این گروه سه نفره که دو نفرشان با چندین ساز مختلف تقریبا مثل یک کنسرت برنامه اجرا می کردند و نفر سوم هم اقدام به فروش سی دی آهنگ های ایشان می کرد.آنقدر برنامه شان جالب بود که در هرنوبت حدود بیست سی دی به قیمت هریک ده دلار می فروختند.

DSC_1326

 

سرزوین عجایب 5

چهار شنبه, 14 می, 2014

هنگامی که در شهر ملبورن قدم می زنی ،با صحنه عجیب دیگری بطور مکرر برخورد می کنی و آن هم چیزی نیست جز تعداد زیاد بچه های قد و نیمقد !

مادری را دیدم که در حالی که حامله بود و بچه چند ماهه ای را هم در آغوش داشت،با دست دیگرش دست دختر بچه چهار پنج ساله ای را در دست داشت که خود این دختر دست بچه سه ساله ای را در دستش داشت و دست دیگر آن بچه سه ساله در دست پسر بچه ای بود که حداکثر یک سال از او بزرگتر بود ! تماشای سوار شدن این پنج نفر به داخل قطار شهری و رفتارشان در قطار با یکدیگر برای من جذابیت زیادی داشت.انگار هر یک از بچه های بزرگتر در مورد مسئولیت پذیری و رفتار با برادر یا خواهر کوچکتر خود کاملا آموزش دیده بود.

در این مورد پرس و جو و تحقیق کردم.ظاهرا بخاطر بزرگی بیش از حد کشور و جمعیت کم آن،دولت استرالیا هم در زمینه پذیرش مهاجرین جوان و آینده دار و آینده ساز فعال است و هم حمایت زیادی از زاد و ولد مردمش می نماید. اینگونه که می گفتند دولت استرالیا به ازای تولد هربچه تا سن هیجده سالگی آنها مبلغی در حدود هزار و پانصد دلار استرالیا به پدر و مادرآنها می پردازد و در نتیجه خانواده ای که مثلا شش یا هفت بچه دارند از چنان درآمدی برخوردار می گردند که نه تنها نیاز به کار ندارند،بلکه با توجه به حمایت های بیمه ای و آموزشی و ….. که هزینه های خیلی کمی دارند،حتی قادر به پس انداز برای آینده هم هستند!

در چنین وضعیتی ،شغلی بهتر از بچه سازی سراغ دارید؟!

سیستم آموزشی فنلاند

یکشنبه, 9 فوریه, 2014

عصر ایران؛ صالح سپهری فر

دوره ابتدایی در فنلاند شش سال است. معمولاً کودکان هر 6 سال را با یک معلم می‌گذرانند. بچه‌ها معلم خود را با نام کوچک صدا می‌کند، در سر کلاس‌ها می‌توانند دمپایی به پا کنند و خلاصه اینکه کار و هوایی بسیار دوستانه در کلاس‌ها جریان دارد. در دورة ابتدایی خبری از تکلیف خانه و امتحان نیست. تنها در دوره دبیرستان، آن‌هم به شکل محدود و نه چندان رسمی، تکلیف خانه و امتحان وجود دارد. بچه ها در وقت آزاد خود به تفریح، ورزش یا فعالیت های هنری می پردازند.

منزلت والای معلمان در فنلاند:
معلمان در جامعه فنلاند شان و منزلتی هم رده با پزشکان و وکلا دارند. تمامی معلمان در این کشور دارای مدرک کارشناسی ارشد هستند و معمولاً از میان 10 درصد ممتاز فارغ‌التحصیلان دانشگاه انتخاب می‌شوند. همچنین معلمان حقوق و مزایای بسیار بالایی دارند. آنها هر روز تنها چهار ساعت تدریس می‌کنند و البته هر هفته باید دو ساعت در کلاس‌های آموزش ضمن خدمت شرکت کنند. شغل معلمی از شغل های پرطرفدار در فنلاند است و کثیری از شهروندان متقاضی خدمت درآن هستند.
نظام آموزشی، رمز پیشرفت فنلاند:
فنلاند منابع طبیعی چندانی ندارد و به همین دلیل فنلاندی ها، نیروی انسانی را اصلی‌ترین منبع اقتصادی کشور خود می دانند. از نظر فنلاندی ها آموزش و پرورش هزینه نیست، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری بلندمدت است. به همین دلیل شاید هیچ شگفت‌آور نباشد که درآمد ناخالص ملی فنلاند با جمعیت 4/5 میلیونی نفری برابر با 250 میلیارد دلار باشد. کافی است این رقم را با درآمد ناخالص ملی 514 میلیارد دلاری ایران هفتاد و چند میلیونی قیاس کنید تا بهتر متوجه این تفاوت شوید!

ما که هستیم؟

سه شنبه, 18 ژوئن, 2013

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که:

ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید

غروب دل انگیز

شنبه, 31 دسامبر, 2011

روز هفدهم آبان از صبح بسیار زود بارش برف در تهران شروع شد.بعد از چند روز باران بی نظیر ،بارش این برف طلیعه سالی پر آب را برای مردم می داد و بعید است که کسی از این موضوع ناراحت بوده باشد.

برای رفتن به محل کار با اتوبوس های تندرو مشکلی نداشتم اما همان چند دقیقه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا ساختمان محل کارم کافی بود تا مانند یک آدم برفی وارد ساختمان شوم؟!

سرما خیلی زود آمده بود و این بار بر خلاف شهرداری که تدارک خوبی دیده بود،این من بودم که غافلگیر شدم.در تمام طول روز برف بارید وشدت آن به حدی بود که مجبور شدم کلاس دانشگاه را تعطیل کنم و عصر هنگام بازگشت به جای اینکه یکسر به خانه بروم،خود را به تجریش رساندم تا هم در روزی برفی کمی میان مردم قدم زده باشم و هم دستکش و کلاهی برای خود تهیه کنم و در این سفر کوتاه به نکات زیبایی دست یافتم:

– مردم همه خوشحال بودند.با وجود بارش مداوم برف و سختی در تردد و ترافیک سنگین در لاین سواری ها ،چهره ها همه خندان بودند.

– کاسب های بازار سنتی تجریش در کنار فریاد برای تبلیغ و فروش اجناس خود،هر از چند گاهی با سرخوشی فریاد می زدند:عجب برفی،عجب برفی،ماشالله!؟

– سه کلاه و یک جفت دستکش خریدم به قیمت بیست هزار تومان و در این اندیشه که هنوز هم در کمتر جایی در دنیا می توان این اجناس را به قیمت حدود پانزده دلار خرید،به سمت ترمینال اتوبوس برگشتم و در راه از این همه زیبایی بازار تجریش باز هم لذت بردم،بگونه ای که انگار اولین بار است که آنجا را می بینم!

-در اتوبوس روی اولین صندلی ردیف جلو نشستم تا مناظر بکر این روز را از دست ندهم و ترافیک سنگین تجریش تا پارک وی هم برای من فرصت خوبی فراهم کرده بود،بطوریکه نمی دانستم دیدن مردم در مغازه حلیم و آش رشته “سید مهدی” که با غذای داغ و خوشمزه زمستانی در حال لذت بردن بودند یا پدیده ریزش یکباره برف پودری شکل روی درختان بر سر عابرین و خودرو های در حال عبور؟ نمی دانید که با ریختن انبوهی از برف پودری شکل به سر چند نفر،چه کیفی خود آنها می کردند و چه خنده ای تماشاگران این صحنه.همه بی اختیار شاد بودند و من نیز بی اراده روی صندلی اتوبوس به زبان آوردم که:انگار خدا هنوز ما را دوست داره!؟

و راننده با صدای گرمی جواب داد:امروز خیلی ها همچین چیزی گفته اند.