برچسب ها بـ ‘دفترچه فیلی’

کوچه مردها 147

چهار شنبه, 22 اکتبر, 2014

بعد از سیزده روز تعطیلی ایام نوروز و بازگشت به مدرسه تا یکی دوهفته درگیر تبریک گفتن به آموزگاران خود بودیم که اگرچه با هر معلمی رفتار متفاوتی داشتیم ولی محور همه این رفتارهای متفاوت”شیطنت و اذیت کردن” آنها بود و صد البته که معلم ها هم عکس العمل های متفاوتی داشتند.
به چند مورد اشاره می کنم:
– معلم جبر ما ؛آقایی بود به اسن”خوش آهنگ” که آنقدر متین و با جاذبه بود که بچه ها فقط به بیست سی ثانیه دست زدن ،آنهم یک جلسه،اکتفا کردند.
– برعکس او معلم تاریخ و جغرافیای ما-آقای فضائلی- که خیلی ظریف و لطیف بود! تا یک ماه بچه ها هر جلسه دست می زدند و تبریک می گفتند و او با ناز و ادا تشکر می کرد!
– معلم نقاشی ما که هرجلسه بچه ها برایش آهنگ تولدت مبارک را می خواندندو او با عصبانیت یکی از دفترچه های نقاشی فیلی بزرگ را به شکل بلند گو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و به ما بدوبیراه می گفت!
– معلم رسم ما که خیلی قلدر بود و بار سوم که چنین کاری کردیم،تخته رسم نفرات نیمکت های جلویی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد!
– معلم زبان که روی تخته به ترکی عید را به او تبریک می گفتیم و او بالاخره ،یک بار گفت :هرکی این جمله را روی تخته می نویسه،خیلی خره و وقتی که برگشت تا تخته را پاک کند،یکی از بچه ها گفت:خر خودتی!
مدیر را صدا کرد و شکایت کرد و چون هیچکدام حاضر نبودیم گوینده جمله را لو بدهیم،هر کدام دو ضربه خط کش چوبی روی دست هامان خوردیم و مدیر رفت.وقتی معلم برگشت تا باز هم تخته نیمه پاک کرده را پاک کند،دو سه نفر باهم گفتند:خیلی خری!
خودش را به نشنیدن زد!

کوچه مردها 126

چهار شنبه, 26 فوریه, 2014

در سال اول دبیرستان،بیشتر تحت تاثیر فضا و افراد جدید بودم و روحیه جسوری در آنجا نداشتم و فقط درس می خواندم و با نمرات خوبی نیز خود را در بین دانش آموزان برجسته کلاس جا دادم.
اما بعد از خو گرفتن با محیط جدید از سال دوم و تشکیل و همراهی با گروه “زنپشیل” آتش ها می سوزاندیم.
با کاغذهای روغنی بین صفحات اصلی دفتر های نقاشی “فیلی” که آقای دانش هربار لوله می کرد و بعنوان بلندگو استفاده می کرد،نوارهای طولانی و چند متری درست می کردیم و به دیوارهای کلاس آویزان می کردیم و روی تخته سیاه هم عکس گل می کشیدیم و وسطش می نوشتیم:آقا تولدت مبارک!
و وقتی او وارد کلاس می شد همه باهم آهنگ تولدت مبارک را می خواندیم و او آنقدر عصبانی می شد که دوباره دفتر یکی از بچه های ردیف جلو را بر می داشت و لوله می کرد و داخلش فریاد می کشید:ساکت،ساکت،و به این ترتیب مواد اولیه جشن هفته بعد ما تهیه می شد!
آقای خزائلی،معلم تاریخ و جغرافیا هم هر بار وارد می شد،بچه ها شروع به تشویق و سوت و دست زدن می کردند و همه می گفتند:آقا عیدتون مبارک!با صدای نازک و همراه با ناز می گفت:حالا کو تا عید؟و ما جواب می دادیم:آقا هر بار شما را می بینیم،احساس می کنیم عیده!
اگر آموزگاری سخت گیر بود ،قبل از ورودش به کلاس ،آنقدر با کفش روی صندلی اش راه می رفتیم که نتواند بنشیند و تمام مدت کلاس سرپا بایستد و یا تخته را آنقدر با گچ رنگی می کردیم تا پاک کردنش پنج دقیقه ای وقت کلاس را بگیرد.
از اولین روز بعد از تعطیلات عید ،روی دیوار کلاس با گچ رنگی و خیلی بزرگ می نوشتیم:353 روز مانده به عید و هر روز یک روزش را کم می کردیم!
کشیدن کاریکاتور معلم ها هم روی تخته توسط یکی از دانش آموزان که در این کار استاد بود،دو سه هفته ای ادامه داشت اما با شناسایی او و کتک مفصلی که از آقای شاه صاحبی خورد ،این کار متوقف شد.
و بسیاری کارهای دیگر،تازه این ها در حالی بود که به شدت از آقای شاه صاحبی می ترسیدیم و الا حتما مدرسه را منفجر می کردیم که اتفاقا یک انفجار هم داشتیم که در قسمت های بعدی برایتان خواهم نوشت.
اما با وجود همه این شیطنت ها در مدرسه پیش مدیر و معلمان عزیز بودم،چون درسم را هم خیلی خوب می خواندم.

کوچه مردها 125

چهار شنبه, 12 فوریه, 2014

بسیاری از معلم های دبیرستان کیهان نو فرزندان خود را در این مدرسه ثبت نام کرده بودند و همین یکی از نشانه های انتخاب درست پدرم به راهنمایی دوستش بود.
آموزگاران از همه تیپ و طرز تفکری بودند اما ویژگی مشترک همه آنها فوق العاده بودن روش تدریس آنها بود.
آقای فرهودی چند سال اول معلم زبان ما بود.مردی کوتاه قامت و چاق با سری بی مو که با توجه به قیافه و خونسردی فوق العاده اش و مهرتش در آموزش زبان مرا یاد سقراط می انداخت.خیلی شبیه مجسمه سقراط بود که در مجله ای عکسش را دیده بودم.
آقای جعفری معلم ادبیات ما که عاشق شعرا و ادیبان ایرانی بود و با بچه ها هم بسیار دوست بود.
آقای خزائلی ،معلم تاریخ و جغرافیای ما که مردی بود بسیار ظریف و شیک و کراواتی و با ناز حرف می زد و همین خصوصیات باعث شده بود که بچه ها با شیطنت هایشان اشکش را در بیاورند.
آقای دانش،دبیر نقاشی ما که تکنیک هایی به ما آموخت که همه ما توانستیم با خلاقیت تابلوهای رنگی زیادی خلق کنیم که هر از چندگاهی در نمایشگاهی آن ها را به اولیای ما نشان می دادند.او عادت داشت هرگاه از سرو صدای بچه ها عصبانی می شد،دفتر نقاشی بزرگی از هر کس را که دم دستش بود(که به آن دفترچه فیلی می گفتند)برمی داشت و آن را به شکل یک بلندگو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و درون آن فریاد می زد و همه را دعوت به سکوت می کرد و بعد دفتر له شده را جلوی صاحبش پرت می کرد!حالا ما بعد از آن با این دفتر چه می کردیم،در قسمتهای بعدی تعریف می کنم.
آقای دانش پژوه معلم انشایمان که فرد مطرحی در جامعه بود و هر هفته سخنرانی اش از رادیو پخش می شد.
در بین معلمان ریاضی ما که از بهترین دبیران زمان خود بودند ،آموزگاری داشتیم به نام آقای خوش آهنگ که هم از ما افرادی قوی در ریاضی ساخت و هم معلم اخلاق بزرگی بود.
یاد همگی این سازندگان روح و اخلاق من و هزاران دیگر،به خیر باد.