برچسب ها بـ ‘دفتر’

شاعر و فرشته

شنبه, 21 می, 2016

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند
فرشته، پَری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته
شاعر پَر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
فرشته، شعرِ شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت
خدا فرمود: دیگر تمام شد
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک

کوچه مردها 98

چهار شنبه, 23 ژانویه, 2013

دبستان بهرام و سه مدرسه دیگر کنارش،همگی بر اساس استانداردهای یک مدرسه مناسب ساخته شده بودند.حیاطی بزرگ که تیرهای والیبال و سبد های بسکتبال در آن کارگذاشته شده بود.سه طبقه ساختمان که هر طبقه حدود ده کلاس بزرگ داشت.یک آزمایشگاه و دستشویی و آبخوری و بوفه و خانه سرایدار همگی در این مدرسه پیش بینی شده بودند و سه اتاق هم برای مدیر و دفتردار و معلمان در نظر گرفته شده بود.معلمین دبستان همگی خانم بودند(به جز کلاسهای پنجم و ششم که آقا بودند)و معمولا دفتر دار هم خانم بود و تنها مدیر و ناظم بودند که بعنوان مردهای مدرسه همیشه حضور دائمی داشتند.معمولا ناظم مدرسه بسیار خشن و وحشت آور بود و مدیر مدرسه بسیار با جذبه و محترم و با این روش ها می توانستند بیش از هزار دانش آموز را کنترل و مدیریت نمایند.

کتابهای کلاس پنجم و ششم دبستان از نظر شکل و ابعاد با کتابهای چهار کلاس اول خیلی فرق داشتند،بخصوص کتابهای تاریخ و جغرافی کلاسهای پنجم و ششم که دوبرابر بقیه کتابها بودند و عکس ها و نقاشی های فوق العاده جالبی داشتند و بچه های این کلاسها چنان با این دو کتاب پیش ما مانوور می دادند و قیافه می گرفتند که انگار در سازمان فضایی ناسا در حال آموزشند!

بیرون درب مدرسه هم غوغایی از فروشندگان دوره گرد بود که همه چیز می فروختند و در کنار این مدرسه ها هم دو فروشگاه لوازم التحریر بود که در عین رقابت شدیدی که باهم داشتند بازار بسیار پررونقی هم داشتند.نام یکی از آنها ابن سینا بود و دیگری بهار.

این دنیای جدید آنقدر برای من جالب و پرجذبه بود که چند قسمت بعدی این بخش را تماما به توصیف خصوصیان مختلف دبستان خواهم پرداخت.

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز