برچسب ها بـ ‘دعوا’

کوچه مردها 101

چهار شنبه, 13 فوریه, 2013

برای دعوا کردن در مدرسه همیشه بهانه ای پیدا می شد.مثلا یکی وسیله از دیگری می قاپید و فرار می کرد،یا  تکه شیشه کوچکی را به سمت بادکنک دیگری پرتاب می کردند و آنرا می ترکاندند،یا غذای دیگری را می خوردند و فرار می کردند و یا………

دعواها هم یا فرد با فرد بود،یا یک نفر با بیش از یک نفر و یا جمع با جمع.

دعواها اگر داخل حیاط مدرسه یا کلاس اتفاق می افتاد عاقبت بسیار بدی داشت و بلافاصله توسط ناظم همه طرفین را چمع می کردند و به دفتر می بردند و تقریبا همه را با خط کش چوبی یا با یک ترکه کلفت چوبی حسابی تادیب می کردند و بچه ها با دستهای کبود و دردمند از دفتر بیرون می آمدند و برای هم خط و نشان می کشیدند.

به همین خاطر اغلب قرار می گذاشتند و بیرون مدرسه باهم دعوا می کردند.شکل کار هم اینطور بود که پس از بروز اختلاف یکطرف دعوا به دیگری می گفت:اگر مردی بعد از مدرسه دم در وایسا!

و همین یعنی دهن به دهن شدن موضوع دعوای این دو نفر در ساعت بعد از تعطیلی و در بیرون مدرسه در بین بچه ها.بعد از تعطیلی مدرسه دو نفر طرفین دعوا در حالی که هریک را تعدادی از بچه های طرفدارش مشایعت می کردند به زمینی خاکی در اطراف مدرسه می رفتند و کیف ها و روپوش های خود را به کناری پرتاب می کردند و به جان هم می افتادند.بیشتر کشتی می گرفتند  و هروقت یکی موفق می شد دیگری را به روی زمین بخواباند و روی سینه اش بنشیند دعوا خاتمه پیدا می کرد اما همیشه اینطور نبود.

در مواردی یکی از دعوا کنندگان زخمی می شد و یا لباسش پاره می شد که در این حال بشدت به زد و خورد واقعی می پرداختند و گاها دوستان هریک از طرفین دعوا هم وارد کارزار می شدند و خلاصه یک بزن بزن واقعی در می گرفت که با وساطت بزرگترهای رهگذر و شماتت و بد و بیراه آنها خاتمه پیدا می کرد و همه با لباسهای پاره و خاکی و کثیف به خانه برمی گشتند و در خانه هم کتک مفصلی از والدین خود می خوردند!آخر همه ما از خانواده های کارگری بودین و آنقدر فقیر بودیم که هیچیک از والدین ما تحمل و تاب دیدن پیراهن پاره شده بچه اش را نداشت!

اگه دلت گرفته

شنبه, 29 دسامبر, 2012

اگه دلت گرفته؛ اگر فکر می کنی هیچی آرومت نمی کنه؛ اگه از همه کس و همه چی خسته شدی؛ اگه بی حوصله شدی؛ اگه از ته دل ناراحتی؛ اگه مدام اتفاقای بد می افته؛ اگه هیچ کس درکت نمی کنه؛ اگه… اگه… اگه

بدون فقط یه کار باید بکنی… نگاهتو عوض کنی!

خدا خیلی دوستت داره که وقتی درس نمی خونی نمره ت بد می شه. اگه نمره ت خوب می شد تو دیگه درس نمی خوندی و اتفاقای بدتری برات می افتاد.

خدا خیلی دوستت داره که وقتی اشتباهی می کنی مامان دعوات می کنه… اگه دعوات نمی کرد تو مدام اشتباه می کردی و زندگیت نابود می شد.

خدا خیلی دوستت داره که همه بهت گیر می دن. این نشون می ده که برای خیلی ها مهمی و دوست ندارن از دست بری

خدا خیلی دوستت داره که امروز ماشین خراب بود و تو دیرتر به کلاست رسیدی. چون شاید تصادف می کردی و اصلا نمی رسیدی.

خدا خیلی دوستت داره که قرارت با دوستت به هم خورد. چون شاید می خواست حرفای اشتباهی بهت بزنه و ناراحتت کنه و الان پشیمون شده

می بینی؟… می تونی با عوض کردن نگاهت همه چی رو مثبت کنی… به آرزوهات برسی و نگران نباشی. آروم بشی. وقتی دلمون گرفته، یا از چیزی ناراحتیم یا می ترسیم. یا غصه گذشته یا ترس از آینده… وقتی همه چی رو از خدا بدونیم، وقتی مطمئن باشیم خدا دوستمون داره و مواظبمون هست… کارهامون رو به سمت اون جهت می دیم و اون وقته که همه چی سر و سامون می گیره

توکلت الی الله

من دعاتان می کنم

دوشنبه, 29 اکتبر, 2012

باز امشب مشت خود وا می کنم

عشق را در قلب خود جا می کنم

قصه این آدم پر غصه را

نقل هر جمع و به صحرا می کنم

من در این دعوا و غوغای شما

گفتگو را با تمنا می کنم

می ندانید در قمار زندگی

یکه تازی تا کجاها می کنم

هرچه باشی،خلق سخره می کند

پس چرا بیهوده دعوا می کنم؟

این جهان جای دروغ و حیله است

لیک من خوش با شما تا می کنم

گر شما پاکید و گر آلوده اید

ای عزیزان من دعاتان می کنم

 

ما که را گول زدیم؟

دوشنبه, 27 آگوست, 2012

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم ؟

دوستت را بشناس!

شنبه, 28 ژانویه, 2012

«دوستت را که می خواهی بشناسی، سه بار عصبانی‌ اش کن».

این یک قاعده‌ی عام است، دوست یا دشمن، غریبه یا آشنا، هرکسی را در هنگام عصبانیت و دعوا می‌شود شناخت، حتی اگر طرف دعوا شما نباشید، مثلا دو نفر با هم دعوا می‌کنند و شما شاهد آن هستید.

موقع دعوا و عصبانیت که نقاب ها برداشته می شود، اصالت آدم ها هم عیان می‌ شود. اگر اصالت را مجموعه‌ ای از چیزهایی چون سطح دانایی و فرهنگ و تجربه و پختگی شخصیت بدانیم (یا هر تعریف دیگری که بشود از آن ارائه داد و البته هر تعریفی هم نسبی است)، وضعیت عصبانیت ملاک خوبی برای سنجش آن است. نکته اش اینجاست که ظاهرسازی موقع دعوا خیلی سخت و گاهی ناشدنی است.

آدمی که اصالت دارد، در رابطه با مسائل شخصی ممکن است عصبانی شود و دعوا کند، حتی فریاد هم می زند، اما توهین نمی کند، از ادبیات زننده استفاده نمی کند، طرف مقابل را به خاطر ظاهر یا ویژگی هایش با صفات حیوانات توصیف نمی‌ کند، برای سنگین کردن بار گناه او را به دیگرانی که مرتبط نیستند نسبت نمی دهد، کینه‌ هایی از سابق را که به دعوای جاری ربطی ندارد آشکار نمی کند، و مسائل فراشخصی مانند نژاد، ملیت، دین، جنسیت، یا خانواده و خاندان را پیش نمی کشد.

مهمتر از همه، آدم اصیل و شریف موقع عصبانیت، برای تخلیه‌ ی عصبانیت خود به دروغ و ناحق متوسل نمی شود. شریف، شریف است، در صلح و در جنگ

ادب ،آداب دارد

سه شنبه, 10 ژانویه, 2012

قطار زیر زمینی در ایستگاه بعدی ایستاد.

مردم زیادی در انتظار ورود به آن بودند.بعضی خانمها به سمت واگن اختصاصی بانوان رفتند و بعضی دیگر به خلوت تر بودن واگن اهمیت می دادند،اما کو واگن خلوت؟!

به محض باز شدن در قطار و همراه افرادی که سعی در بیرون رفتن داشتند،هجوم بیرونی ها برای سوار شدن آغاز شد.همه همدیگر را بی اختیار هل می دادند.پیرمردی از بیرون جوانی را که جلوی در ایستاده بود،هل داد و داد کشید:آقا برو تو تا دیگران هم بیاند.

جوان هم با عصبانیت و فریاد جوابش را داد که:بزار مردم پیاده شند،بعد.چرا انقدر هل می دی.

پیرمرد جوابش را داد که:خوب برای اینکه تکون نمی خوری تنبل!

و جوان با تندی پاسخ داد:درست صحبت کن.و چون جوابی نشنید با فریادی بلند تر گفت:با تو هستم کچل!

به منظور پایان دادن به دعوا فوری گفتم:بله،با منی؟

همه خندیدند.جوان هم به آرامی گفت:نه آقا،من با شما کاری ندارم.

من هم گفتم:آخه من هم کچلم.گفتم شاید با منی.اما پسرم حتی اگر هم حق با تو باشه ،نباید با بزرگترت اینطوری صحبت کنی.

گفت:بزرگی به عقله نه به سن آقا.

گفتم:آفرین.کاملا درسته.اما حکم عقل هم اینه که آدم در هر حالی با ادب با دیگران برخورد کنه،حتی اونها که ما را اذیت می کنند.بقول قدیمی ها،ادب آداب دارد.

با دلخوری گفت:بی خیال بابا!

و من هم به آرامی گفتم:چشم.پس بیا همه باهم بی خیال شیم!

من به مقصودم رسیدم.هم دعوا خاتمه پیدا کرد و هم همه مسافران همراه پیرمرد و جوان در فکر فرو رفته بودند.ناگفته پیداست که به چه می اندیشیدند.

سفر با مترو

شنبه, 7 ژانویه, 2012

در کشورهای زیادی اقدام به رفت و آمد با مترو داشته ام.اما در کشور خودمان برای اولین بار،دیروز این توفیق نصیبم شد و برایم بسیار تجربه جالب و بدیعی بود.تحلیل من از مقایسه با سفرهای مترویی کشورهای دیگر ،به شرح زیر می باشد:

اول اینکه ایستگاه های ما بسیار شیک و تمیز بودند.در کمتر کشوری اینگونه بود.

دوم اینکه در قطار رفت خبری از نقشه مسیر و اعلام صوتی نبود.دستگاه تابلوی دیجیتالی هم کار نمی کرد،اما هر سه مورد هنگام برگشت وجود داشت و کار می کرد.این دوگانگی را هیچ جا ندیدم.

سوم اینکه بعلت کمبود قطار داخل آنها بسیار شلوغ و پر ازدحام بودند.این شلوغی را حتی در روسیه و چین هم ندیدم.

اما نکته بسیار دلنشین برای من مهربانی و کمک مردم به یکدیگر بود.به هم جا می دادند،باهم درد دل می کردند تا به مقصد برسند.

پدیده فروش کالا در قطار و همچنین گدایی را هم هیچ جا ندیده بودم.از اولی خوشم آمد و از دومی دلم گرفت.

البته مثل همیشه دعوا و کشمکش هم رخ داد که آن را برایتان جداگانه خواهم نوشت.

کوچه مردها(32)

چهار شنبه, 30 نوامبر, 2011

پاییز و زمستان و بهار،بستگی ما متناسب با میزان بارندگی ما با احتمال سیل در محله روبرو می شدیم و گاه آنقدر این تهدید جدی می شد که اقدام به پرکردن تعداد زیادی گونی از خاک و ایجاد سیل بند در مسیر عبور آب برای جلوگیری از وارد شدن آب به خانه هایمان می شدیم، اما برای ما بچه ها این نیز یک تفریح و سرگرمی بود.

تماشای صحنه هایی که با زیاد شدن آب و جاری شدن یک رود موقتی در محله ایجاد می شد تا مدتها ذهنمان را به خود مشغول می داشت.مردم بعد از اینکه از گزند سیل امنیت خاطر پیدا می کردند،سعی می کردند روال عادی زندگی خود را ادامه دهند،اما در همان اولین قدم به مشکل برمی خوردند یعنی سیل مانع خارج شدن از محل و رفتن به سرکارشان می شد.راه حل بسیار ساده بود:در آوردن کفش و جوراب و بالا بردن پاچه های شلوار تا حد ممکن و تلاش برای عبور توسط جوانترها و قوی ترها،و کول گرفتن و دوش گرفتن پیرها و بچه ها و عبور آنها.این میان برای یک عدم آدم قوی هیکل هم ممر درآمدی حاصل می شد،حمل هر نفر به طرف دیگر آب به قیمت دهشاهی!

البته بدیهی است که هیچ مردی نمی توانست زن نامحرم را به این طریق جابجا کند و در نتیجه همه سعی زنها این بود که اولا در چنین ایامی از خانه خارج نشوند و دوما اگر هم مجبور بودند یا بوسیله یکی از محارمش این امر انتقال صورت گیرد(که از این کار هم تا حد ممکن احتراز می شد) یا توسط زنی قویتر و پرزور(که این هم مایه تماشا و خنده و تعجب همه می شد).

در این میان صحنه های جالب و خنده آور زیادی پیش می آمد که مایه تفریح دیگران و زحمت قهرمانان داستان می شد.مثلا یکبار پیرمردی که می خواست دهشاهی خرج نکند،همسر پیرش را کول گرفت و در بین راه بنیه اش تمام شد و خودش و پیرزن در آب غلطیدند!فوری چند تا از تماشا کنندگان در آب پریدند و هردو را از آب بیرون کشیدند.تماشای دعوا و نفرین پیرزن به همسرش که بخاطر دهشاهی نزدیک بود هردو را به کشتن دهد و تازه معلوم نبود بخاطر این مساله سینه پهلو هم نکنند ،همه را به خنده و شوخی واداشته بود.

یا پدری که بعد از رد شدن از آب کودک دو سه ساله اش را دعوا می کرد که:…..سوخته،روی دوش من جای گرم گیر آوردی و زهرآب خود را خالی کردی!

گاهی اوقات هم با افتادن حمل شونده در آب،دعواهای سنگینی رخ می داد که معمولا حمل شونده نه تنها پولی پرداخت نمی کرد بلکه پولی هم بعنوان خسارت می گرفت.قیافه مرد قوی هیکل سبیل از بناگوش در رفته ای که کلی زحمت کشیده بود و حالا باید پولی هم از جیب می داد،بسیار جالب و خنده آور بود.