برچسب ها بـ ‘دستمایه’

کوچه مردها143

چهار شنبه, 10 سپتامبر, 2014

در دبیرستان،یکی از رایج ترین تفریحات،اذیت کردن دانش آموزان تازه اضافه شده به جمع بقیه بود،حالا اگر طرف شهرستانی هم بود که دیگر نور علی نور!
در کلاس ما دو مورد اینچنینی داشتیم که از آنها برایتان خواهم نوشت:
یکی پسر ساده و صمیمی بود به اسم آقای نمسه چی(هر کجا هست برایش آرزوی سلامتی و بهروزی دارم)،برای اینکه دانشگاه قبول شود،پدر شهرستانی پولدارش ترتیبی داده بود که او در تهران دوران دبیرستان را طی کند،اما نمی دانست که با چه آدم های مردم آزاری برخورد خواهد داشت!؟
مثلا در کلاس دائما دستهایمان را در کنار صورتش که در ردیف کناری ما نشسته بود پرواز می دادم و او تکان نمی خورد و من با اعجاب می گفتم:بابا عجب پسر شجاعیه این آقای نمسه چی!او هم خیلی خوشش می آمد و لبخند رضایتی صورتش را پر می کرد و هربار که من اینکار را تندتر و ترسناکتر انجام می دادم ،او محکم تر می نشست تا عاقبت در یکی از این دفعات چک محکمی به صورتش می زدم و فرار می کردم و او حیران و درمانده صورتش را می مالید و به دنبال ناظم می گشت تا از من شکایت کند که بقیه دوستان به هرشکل راضیش می کردند!
فهمیدم که آقای نمسه چی از هورت کشیدن غذا خیلی بدش می آید و همین دستمایه خوبی شد برای اینکه من در زنگ تفریح لوبیای مجانی بخورم!آن موقع در بوفه مدرسه یک کاسه لوبیا با یک نان بولکی را پنج ریال می فروختند.از دوستم احمد خواهش کردم که لوبیایش را کنار آقای نمسه چی بیاورد و اولین قاشق را به شدت هورت بکشد!همین عمل باعث شد تا آقای نمسه چی هنوز لوبیایش را نخورده با عصبانیت نان را در ظرفش بیاندازد و آنجا را ترک کند.حالا من هم یک ظرف لوبیا و یک نان بولکی داشتم!

اگر من …….بودم

شنبه, 12 نوامبر, 2011

اگر من یک نویسنده بودم،

جز از عشق و دوست داشتن و یاری یکدیگر،نمی نوشتم.

اگر هم از دردها و رنج بشر می نوشتم،برای این بود که راه حلی را که به فکرم رسیده در پایان ارائه دهم.

ناامیدی را هرگز به نوشته هایم راه نمی دادم.

تاریخ را دستمایه عبرت از گذشته برای زندگی آینده خوانندگانم،قرار می دادم.

تا می توانستم حرفهایم و موضوعات مورد نظرم را با یاری اشعار زیبای حافظ و سعدی و مولانا و…..بیان می کردم.

همه را به یاری یکدیگر دعوت می کردم و در نوشته هایم از لذت دیدن شادی دیگران می نوشتم.

به همه توصیه می کردم که جز به عشق نیاندیشند و جز از عشق نگویند و جز با عشق کاری را انجام ندهند که زندگی همان”عشق” است و دیگر هیچ!