برچسب ها بـ ‘دستمال’

داستان های کوتاه 6

یکشنبه, 7 سپتامبر, 2014

روی صندلی عقب ماشین ،مثل تکه گوشتی افتاده بودم.
از وقتی سکته کرده بودم،حتی آب دهانم را که مدام از بین لبانم بیرون می ریخت به سختی با دستمال می توانستم پاک کنم .تنها سرگرمی ام دیدن مناظر بیرون بود.
سر چهارراه و پشت چراغ قرمز به ناچار ایستاده بودیم.دخترک دستمال فروش التماس می کرد که از او چیزی بخریم.بیش از هفت سال نباید باشد.به سختی از جیب پیراهنم یک ده هزار تومانی درآوردم و به سویش دراز کردم.
با تعجب گفت:همه دستمالهایم را می خواهی؟
اشاره کردم که چیزی نمی خواهم.
چه برقی در چشمانش پیدا شد.با خوشحالی دوید و از ما دور شد.پسرم از پشت فرمان غر زد که:
بابا چرا این ها را پررو و متوقع می کنی.
نمی توانستم جواب بدهم و الا می گفتم:
حال خوشی که از برق زدن چشمان و خوشحالی او به من دست داد،خیلی خیلی بیشتر از آن پول می ارزید

کوچه مردها 99

چهار شنبه, 30 ژانویه, 2013

هر روز صبح سر صف مدرسه حکایتی داشتیم.

ساعت هفت و نیم زنگ زده می شد و ناگهان همه هیاهو کنان به دویدن مشغول می شد و هر کس به سمت صف خود می دوید و با قرار روز اول و به ترتیب قد از کوتاه به بلند صف می کشیدند و مبصر کلاس همه را مرتب می کرد و با آماده باش او همه به یکباره با دراز کردن دست به سوی شانه نفر جلویی فاصله خود را هم تنظیم می کردند و در نهایت مبصر هم به جای خود درون صف می رفت و می ایستاد.

در این هنگام یکی از دانش آموزان به پشت بلندگو می رفت و در دوسه دقیقه چند آیه از قران کریم را تلاوت می کرد و سپس نوبت تذکرات لازم مدیر می رسید و در همین حال ناظم هم بسرعت از کنار صف ها می گذشت.در آن زمان پوشیدن روپوش مدرسه سورمه ای رنگ اجباری بود و هرکس باید به یقه این روپوش هم تکه پارچه سفیدی می بست و می دوخت تا از نظافت این لباس با مشاهده یقه سفید آن اطمینان حاصل می گردید.

همیشه باید یک دستمال و لیوان پلاستیکی اختصاصی هم به همراه خود داشتیم و سر صف موظف بودیم که آنها را درآورده و در دستان خود طوری بگیریم که هم توسط آقای ناظم قابل مشاهده باشد و هم ناخنهای ما نیز قابل رویت باشد تا آقای ناظم اطمینان حاصل کند که تک تک ناخن های ما کوتاه و تمیز می باشند.

چیز دیگری هم که کاملا کنترل می شد،بلندی موی سر بود.سرها همه باید با پایین ترین نمره ماشین اصلاح و از ته تراشیده شده باشند و حداکثر به اندازه نمره چهار ماشین اصلاح بلند باشند،در غیر اینصورت آقای ناظم قیچی کوچکی از جیب خود درمی آورد و روی سر فرد موبلند با قیچی دو خط عمود برهم با تراشیدن موها ایجاد می کرد که اصطلاحا می گفتیم “چها راه”.به این ترتیب فرد موتراشیده مذکور پس از تحمل کردن مسخره و مضحکه کردن دوستان و همکلاسی ها تا پایان آن روز بلافاصله مجبور بود بعد از تعطیلی مدرسه به سلمانی برود و با پرداخت پنج ریال سر خود را از ته بتراشد!

حال و روز يك جوان

دوشنبه, 7 فوریه, 2011

اهل دزفولم
نام من اسم گلی ست
بیست و دو ساله ام و عاشق علم
کارو بارم بد نیست
گاهکی ترجمه ای, تدریسی میکنم و در آخر
پولکی می گیرم
می کنم شکر خدا را
که به من داد همین تکه ی نان,مادر,آب

من دلم می خواهد
در این مهلت عمری که خدا داد به من
سفره ای بنشانم
گره ای بگشایم
دستی بفشارم
عقربک های زمان تند وتند از پس هم می گذرند
کفشهایم کو؟ باید امشب بروم اما نه… چه دارم ببرم با خود من ؟!
…شعر فروغ…..بسته ی خالی سیگار……یا که دستمال سفید؟!
دستهایم خالی ست