برچسب ها بـ ‘دزد’

ایران و ایرانی 66

چهار شنبه, 16 جولای, 2014

این نیز یکی از گرفتاری های ماست که در سرزمین عزیز ما پولدار و سرمایه دار یعنی دزد؟!
دائما نیز برای اثبات پلیدی و باطل بودن ثروتمندان اشاره به جملاتی از بزرگانمان می نماییم که مثلا:هرگز کاخی را ندیدم مگر اینکه در کنارش چندین کوخ وخرابه باشد و از این قبیل گفتار بدون اینکه به علت و زمان و حکایتی که این جمله بیان شده است توجه نماییم و در این راه حتی به سایر سخنان این عزیزان بی توجه می مانیم.
بد نیست به این مطلب در مورد امیر مومنان نیز توجهی داشته باشیم که:
“علائ حارثی از اشراف عراق و مردی ثروتمند و توانگر بود .به علاوه در ارتش امیرالمومنین (ع) بر پادگانی فرمان می راند.در آن موقع که این افسر رشید به مناسبت مجروح شدن در جنگ در بستر بود روزی امیر مومنان به همراهی چند تن دیگر به عیادت او رفتند.کاخی مجلل و با شکوه مشاهده فرمود که محیط وسیعی را اشغال کرده و اطاقهای زیبا و با سلیقه داشت.در آن روز رهبر بزرگ دینی و خلیفه وقت مسلمین به سردارش این چنین گفت:
چه قصر عالی بنیان و چه حیاط دلکشی است.فضایی روح افزا و منظره ای زیبا دارد ولی کمالش در این است که در این کاخ شاهانه گرسنگان سیر شوند و تیره بختان از زندگی کامیاب و بهره مند گردند.
دنیا قشنگ و زیباست .دوست داشتنی و مطبوع است در صورتی که توانگران خدا را فراموش نکنند و بینوایان را خوشدل و مسرور سازند به ویزه آنهایی که بلندی طبع و شدت صبر وادارشان می کند که همیشه چهره خود را به سیلی ارغوانی داشته و دست سوال و گدایی به این وآن دراز نکنند.
ای کاش برای رستاخیز هم خانه ای با این وسعت و عظمت بنا می نهادید تا در بهشت برین نیز کاخ نشین و آبرومند باشید.مشکل نیست در صورتی که قلبهای شکسته را تعمیر کنید و یتیمان بیچاره را زیر سایه نوازش و تربیت در بیاورید.من به شما اطمینان می دهم که در آن جهان قصری از این بهتر و محکمتر که هرگز روی خرابی و ویرانی را نخواهد کرد قباله خواهید کرد و در آنجا هزار مرتبه بهتر از دنیا می توانید خوش بگذرانید

معرفت

شنبه, 11 آگوست, 2012

دزد با معرفتی بود.

دیشب دزدی از دیوار حیاط خانه ما بالا رفت و وارد حیاط و پارکینگ شد و از پنج خودروی موجود در پارکینگ سراغ سه تای آنها رفت که یکی به ما تعلق داشت.

چیز زیادی در ماشین ما که بدردش بخورد پیدا نکرده بود.هزینه تعمیر درب خودرو که با دیلم کجش کرده بود ،بیش از قیمت آنچه که سرقت کرده بود،می شود.بیچاره یکی از همسایگان ما که هزینه بازخرید آنچه برده اند،بیش از ده میلیون تومان می شود!

اما دزد هم اگر می زند،انشالله مانند این جناب دزد لوطی باشد؟!

در هر سه ماشین آنچه از مدارک ماشین مانند بیمه نامه ها یا کارت مالکیت یا کارت سوخت و….بود را در ماشین ریخته بود و مثلا کیف این کارت ها را برده بود.

در دزدیده شدن مالمان هم باید شانس داشته باشیم.

مامور نیروی انتظامی بیشتر خودمان را مقصر دانست که به اندازه کافی حفاظ و دوربین و آژیر در خانه نصب نکرده ایم!؟

واژگان واژگون

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

اين جاسرزمين واژگان واژگون است.

جايى كه گنج،جنگ می شود؛

درمان،نامرد؛-قهقهه،هق هق؛

امادزدهمان دزداست ؛دردهمان درد و گرگ همان گرگ

کوچه مردها(22)

سه شنبه, 25 اکتبر, 2011

حدود ده تا دوازده خانه در محله وجود داشت و بقیه هنوز بیابان و گندمزار بود.

شبی با صدای پریدن و دویدن و بگیر و ببند شدیدی از خواب پریدم.برادرهای کوچکترم هم بیدار شده بودند و هیچکدام رنگ بصورت نداشتیم.

همه در کوچه داد می زدند:بگیرش.نگذار فرار کنه و حرفهایی از این قبیل.بله،دزد آمده بود خانه حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی هم بود!

آن شب حسین آقا و پدرم و بقیه همسایه ها موفق شدند دردها را دستگیر کنند.یکی را در بیابان و در حال فرار و دیگری را روی خرپشته بام خانه حسین آقا.

همان اطلاع از آمدن دزد باعث شده بود که ما بچه ها رنگ بصورت نداشته باشیم و واقعا و بدون اغراق زبانمان از ترس بند آمده بود.در نظر من دزد موجود وحشتناکی بود که صورتش به حدی وحشتناک است که نمی توان به آن صورت و چشمانش نگریست.از نظر جثه هم آنان را موجوداتی تصور می کردم که قادرند به راحتی ده نفر را ناکار کنند.

می ترسیدیم از خانه خارج شویم و دور مادرمان جمع شده بودیم.مادرم برای دلجویی و رفع ترس ما در حالی که حلقه ازدواج خود را در لیوانی انداخته بود و لیوان را پر از آب قند کرده بود با دادن جرعه جرعه این معجون،به ما گفت که دزد ها را به تیر چوبی چراغ برق سر کوچه بسته اند.با اصرار ما را به کوچه برد تا ببینیم که خطری نیست و دزد ها هم مثل ما آدم معمولیند.بعدا در کوچه به فرخنده خانم(همسر حسین آقا)گفت:می ترسم بچه ها زهره ترک شده باشند!

دزدها مثل ما آدم های معمولی بودند و آنقدر ترسیده بودند که از ما بچه ها رنگشان زرد تر شده بود.حسین آقا و پدرم و جناب سروان با شلاق  و کمربنددر حال زدن دزدهای بسته شده به تیر بودند و آنها هم از درد فریاد می زدند و طلب بخشش می کردند.تا صبح همین بساط بود و بر بدن دزدها از شلاق ها خط های سیاهی نقش بسته بود.صبح جناب سروان و حسین آقا به پاسگاه ژاندارمری محل رفتند(محله ما هنوز جزئ شهر تهران محسوب نمی شد و به همین خاطر به جای کلانتری تحت حفاظت ژاندارمری بود) و با مامور برگشتند و آنها را تحویل دادند و استشهاد محلی هم تهیه شد.

از قزار این بخت برگشته ها در ژاندارمری هم مورد نوازش اساسی واقع شدند و تحویل دادسرا شدند.بعدش چه شد،نمی دانم اما تا مدتها نه از دزدی خبری بود و نه از پاک شدن این خاطره وحشتناک از ذهن ما بچه ها.

روزگاری حتی دزدها وجدان داشتند!

چهار شنبه, 20 آوریل, 2011
گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیزگرانبهایی بود و دعایی نیزپیوست آن بود
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند
اورا گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند
و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال ،خللی می یافت ؛
آن وقت من ، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است

 

چند داستان از زندگی علامه جعفری

سه شنبه, 4 ژانویه, 2011

وقتی در حضور استاد جعفری به بازدید یک کارخانه رفتیم.ایشان اظهار داشت:کارگاه و دانشگاه،مانند مسجد عبادتگاه است.وقتی صاحب و مدیر کارخانه خواست مالیات شرعی(خمس و ….)کارخانه خود را تسویه نماید،وی گفت:قبل از تسویه حساب،نخست باید شرایط کاری و زندگی کارگران کارخانه را بررسی کنم.پس از بازدید،ایشان به آن مدیر و همکارانش گفت:شما حقوق کارگرانتان را درست ادا نکرده اید،زیرا عموما مقروضند!و اضافه کردند:قبل از آنکه حق خدا را بدهید،بروید حقوق بندگان زحمت کش خدا را ادا کنید.(شهرام تقی زاده انصاری)

**********

سال 1360که تعدادی از دانش آموزان مدارس ابتدایی را به خدمت استاد بردم،بچه ها از فرط خوشحالی دور ایشان را گرفته بودند.آن ها به راحتی با او سخن گفته،از سر و کول وی بالا می رفتند.ایشان هم در نهایت تواضع و مهربانی،به پرسش های آنها جواب می داد و در حالی که روی زمین نشسته بود،برای بچه ها امضا می کرد و به نظر می رسید بچه ها خیلی شلوغ و پرشور شده بودند.

به همین دلیل من احساس شرم کردم و پس از چند دقیقه به آهستگی عرض کردم:استاد!شما را به خدا ببخشید.این بچه ها شما را اذیت کردند.ایشان ناگهان یک حالت جدی به خود گرفت و گفت:نخیر،این ها وقت مرا نمی گیرند.بلکه از حالا باید برای این بچه های عزیز وقت بگذاریم.(سید رسول حسینی)

**********

روزی علامه به هنگام بازگشت به منزلش متوجه می شود که دزدی از منزل ایشان فرشی برداشته و می برد.ایشان دزد را تعقیب کرده،در سرای بوعلی بازار تهران،دزد را می بیند که مشغول فروختن قالی است.لحظه ای در مقابل حجره درنگ کرده،سپس پیش رفته و با پیشنهاد منفعت به طرفین(صاحب حجره و دزد)قالی را می خرد،ولی شرط می کند که فروشنده آن را تا منزل برایش حمل نماید.وقتی دزد به منزل استاد می رسد،پی به اصل قضیه می برد.دزد از استاد معذرت می خواهد،استاد بدون آنکه به رویش بیاورد او را از این عمل منع می کند و می گوید:من که ندیدم تو از خانه من فرش را دزدیده باشی،من فقط قالی را از تو خریده ام و به این صورت او را به راه درست رهنمون می سازد.(علیرضا جعفری)

آیین جوانمردان(1)

چهار شنبه, 8 دسامبر, 2010

گویند دزدی در راهی،بسته ای یافت که در آن دری گرانبها بود و دعایی نیز همراه آن.

دزد،بسته را به صاحبش برگرداند!

او را گفتند:چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت:صاحب مال عقیده داشت که این دعا،مال او را حفظ خواهد نمود.من دزد مال او هستم،نه دزد عقیده اش.

اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب مال خللی می یافت،آنوقت من دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

کشف الاسرار