برچسب ها بـ ‘دریا’

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 35

سه شنبه, 6 سپتامبر, 2016

عشق در نظر حافظ منبع بزرگ نیرو و حرکت است و همه مکارم زندگی از آن سرچشمه می گیرد.
در عشق حافظانه،جسم و روح هردو سهم خاص خود را دارند.از آن عشق های بیماروار مبتنی بر محرومیت محض نیست که تخیل های مستسقی را سیراب کند.تنها دارویی که انسان عرفانی – و از جمله حافظ – برای مقابله با زوال کشف کرده است،عشق است.عشق در درجه رفیع خویش البته اعجازهای خود را از خیال می گیرد،ولی همین خود تسلایی است،پیوند نی به نیستان،جزئ به کل،کوزه به دریا…….
بیمرگی باید در”کل”جسته شود.وقتی انسان به چیزی یقین کرد،آن چیز لااقل برای شخص او وجود دارد،ولو در عالم واقعیت دسترس ناپذیر باشد.
این عشق پهناور،بارقه های خود را در زیبایی های ملموس و موجود منعکس می دارد،و ستایش هایی که حافظ یا سعدی یا مولوی،با آن لحن نیایش وار متعالی،از چشم و زلف و قد و بر و دوش دارند،به این اعتبار است که پیوندی میان این ترکیب میرا و آن جاودانگی کل می بینند.

هوا گرم و دلم سرد است

دوشنبه, 2 ژوئن, 2014

هوا گرم و دلم سرد است،به دنیا اعتباری نیست
دلم تنها برون غوغا است،کسی را اعتمادی نیست
به بازار می برم دل را،خریداری به جایی نیست
به صحرا می برم او را،دلم را شوق بازی نیست
به دریا می کنم پرتاب،امیدی بر وصالی نیست
چه گلگون می شود دریا،اثر از رنگ آبی نیست
به ساحل یابمش او را،مرا از او جدایی نیست
چرا با او کنم تلخی؟که این دل را گناهی نیست
اگر رنج و غمی دارم،وگر بی تاب و تنهایم
خدا را برده ام از یاد،به جز او یار غاری نیست

ساقی بیا رو به خدا کنیم

دوشنبه, 13 ژانویه, 2014

ساقی بیا که عالم فانی رها کنیم
از خود گذر کنیم و هوای خدا کنیم
از تن درآوریم لباس ملون از ریا
در بیکران پاکی دریا شنا کنیم
منکر نمی توان شدن ز ناپاکی و ریا
لیکن توان به رحمت خالق،نوا کنیم
جامی ز چشمه توبه ،به خود دهیم
وانگه به یاری یزدان، صفا کنیم
ساقی دلی به سینه نهاده این خدا
کز هر گنه شود کزو کیمیا کنیم

آتش بدون دود 2

سه شنبه, 23 آوریل, 2013

مردم باید اشتباهات تو را جمع کنند،از مجموع اعمالی که انجام داده ای کم کنند،و بعد ببینند چه چیز باقی می ماند.باقیمانده مهم است نه تعداد اشتباه

***********************

دریا به مرداب نمی ریزد،و اگر ریخت،دیگر دریا نیست،مرداب است.

***********************

فرزندی که آگاهانه از خواسته های پدر سرپیچی می کند،به نوسازی تاریخ می رود،اما پدری که از فرزندان آگاه خویش روی می گرداند،تنها خود را نابود می کند.

***********************

اعتماد کور،بزرگترین دلیل درماندگی است.

************************

تا آن هنگام که رهبران و پیشگامان،مظهر اراده آگاه توده ها نباشند،و تا توده ها،سوای شعور تاریخی شان، خود به مرحله تحلیل عینی لحظه به لحظه حوادث نرسند،فریب خوردن،و به بیراهه کشانده شدن ،و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن،برای توده ها ،امری است نه چندان غریب و بعید.

***********************

آنها که نمی جویند و نمی پرسند و نمی شناسند،خیل کوران را مانند،دلبسته بن عصای بینایی،و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را آرزوست،و وای اگر آن به ظاهر بینا،خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ای را گرفته باشد.

آرزوهای من برای شما

یکشنبه, 17 مارس, 2013

در این واپسین روزهای سال

اگر خوشبختی یک برگ است

من درخت برایت آرزو می کنم

اگر امید یک قطره است

من دریا برایت آرزو می کنم

و اگر دوست سرمایه است

من خدا را برایت آرزو می کنم

واگویه ها 48

سه شنبه, 12 مارس, 2013

صخره ای که روزی هزاران بار

امواج سهمگین دریا به تنش می کوبند

و کف می کنند و می روند و باز می آیند

اگر روزی نیایند و تن او را  به درد نیاورند

سخت نگرانشان می گردد

و در اضطراب اینکه زودتر بیایند

صخره باشیم

بردبار و صبور و دل نگران دیگران

حتی اگر دشمنمان باشند!

به سلامتی……

شنبه, 19 ژانویه, 2013

 

به سلامتی دیوار

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه

 

به سلامتی دریا

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش

 

به سلامتی سایه

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره

 

به سلامتی پرچم ایران

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه

 

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم

 

به سلامتی زنجیر

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس

 

به سلامتی پل عابر پیاده

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا

 

به سلامتی برف

که هم روش سفیده هم توش

 

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه

 

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش

 

به سلامتی بیل

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه

 

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه

 

به سلامتی سرنوشت

که نمی‌شه اونو از “سر” نوشت.

 

به سلامتی سیم خاردار

که پشت و رو نداره

عارفانه ها 24

چهار شنبه, 3 اکتبر, 2012

من جویبار خردی هستم که از سرچشمه” و نفخت فیه من روحی” می جوشد و می پوید و در دریای “انا الیه راجعون” غرق و محو می شود.

با همه خردی از همان سرچشمه که می جوشد از صخره های وحشی می گذرد،از دره های تنگ و تاریک عبور می کند،در بستر ریگهای تفته فرو می غلتد و بی آنکه بداند کدام خط سیر را در پیش دارد به دریای بی پایان هستی،که در دوردستها برایش آغوش گشودهاست فرو می ریزد – و خودی جویبار را به خودی دریا تبدیل می کند – جویبار در پایان راه از خودی می رهد اما پیش از آنکه راه او به پایان آید بارها مبدل می شود و در هر قدم که به سوی سرنوشت می پوید چیز دیگری می شود،و آنگاه که در دریا محو می گردد همه خودیها را در ساحل می شوید – و از رنگ خودیها که در طول راه وی را در میان گرفته است رهایی می یابد – و آنچه در پایان راه به دریا می ریزد،دریاست و جویبار نیست. خردی او در بزرگی دریا محو می شود و آنجا که دریاست هرچه هست،بزرگی است – خردی جویبار دیگر در آنجا گنجایی ندارد و هیچکس آن را به اندیشه درنمی آورد.