برچسب ها بـ ‘درگه’

ناامیدم!

دوشنبه, 4 دسامبر, 2017

بی تو اینجا چه دلتنگم
بلبلی اسیر و در بندم
نغمه هایم درگلو مانده
وه چه حیران وواله و سردم
من در این وادی تحیر و غم
ناله ها به درگهت کردم
هیچ پاسخی ز جانبت نرسید
رفتم و راه خود جدا کردم
حاصلی ز بندگی ندیدم من
بعد از این به غیرتو دل بندم

باران که شدی……

دوشنبه, 3 اکتبر, 2016

باران که شدی مپرس ، این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

باران ! توکه از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او؛چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکیست

با سوره ی دل ، اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست

این بی خردان؛ خویش ، خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی , کعبه و بتخانه یکیست

عید فطر مبارک!

دوشنبه, 13 جولای, 2015

من كه خود دانم كه بس ناقابل است               تو پذيرا باش كه از سوي دل است
اي خدا ماه صيام بر ما گذشت
من در اين شك كه رضايت حاصل است؟
يا كه در مهماني ماه خدا                            قلب ما چون روز اول جاهل است
بارالهي……اي خداوند كريم
گر نبخشي كل زحمت باطل است
ما همه فاني و جاويدان تويي                          از سما باران رحمت نازل است
بارشي زن بر دل اين بنده ات
عيد فطر آمد ولي دل غافل است
اي خدافطريه اي هم تو فرست                خواست اين بنده شفاي عاجل است
تو خدايي من گداي درگهت
فطريه خواهم كه اين تن سائل است

بازآ……

دوشنبه, 2 مارس, 2015

بازآ،بازآ،هرآنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی،بازآ

آزرده ام زخود

دوشنبه, 25 نوامبر, 2013

آزرده ام ز خود

سرخورده ام زجمع

دنیا قفس شد و اندوه رفیق من

من در میان دل و عقلم،نشسته ام

کاش جمع می توان نمود این دو را،به هم

ای یار سرمدی،

پروردگار عشق،

چوپان این رمه،

راهی به من نما

آیا زمعبر عشق و ولای او،

راهی به درگه پاکت توان گشود؟

من این گل جهان

خواهم برای تو

جانم فدای او

جانم فدای تو

بیگانه شو

دوشنبه, 9 جولای, 2012

 

چون می رسی بر دولتی،با خویشتن بیگانه شو

در بزم این دنیای دون،مردانه شو،مردانه شو

از مدح و تمجید کسان،وز حیله این ناکسان

هرگز مشو خام ای جوان،بیگانه شو،بیگانه شو

خاموشی فر شهان،آیا تو از یاد برده ای؟

نوبت به ما هم می رسد،آماده شو،آماده شو

در درگه جان جهان،آن خالق کون و مکان

خواهی نباشی روسیه؟دیوانه شو،دیوانه شو

متشکرم!

سه شنبه, 22 نوامبر, 2011

به منظور تشکر از ابراز لطف دوستانم برای سالروز تولد این موجود حقیر و روسیاه خدا،شعر زیر را تقدیمتان می کنم:

من در سپیده دم

در سرخی شفق

در بهترین زمان

هنگام راز و ناز

با خالق جهان

در مرز نور و شب

در لحظه ظفر،از جانب سحر،بر تیرگی شب

وارد شدم به خاک

از این سبب شده

تردید و تیرگی

حاکم به روح من

لبریزم از گناه،اما نه هر زمان

گاهی میانه ام،گاهی به سمت عشق،یعنی خدای خوب

گاهی به دشمنش،اهریمن جهان

اینک در این زمان

روز تولدم

خواهم ز درگهت

من را دعاکنی

تا سربلند روم

نزد خدای خود

آن مظهر امید،آن چشمه صفا