برچسب ها بـ ‘دبیرستان’

هزینه تمام شده دختران نسبت به پسران 4

سه شنبه, 29 سپتامبر, 2015

ﺑﺨﺶ ﺳﻮم :ﮔﺰارش رﻓﺘﺎر واﻟﺪﯾﻦ دﺧﺘﺮدار
اﯾﻨﮏ واﻟﺪﯾﻦ دﺧﺘﺮدار در ﻓﺸﺎر ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ زورآورﻧﺪه يِ دو ﺗﯿﻐﻪ يِ ﻗﯿﭽﯽ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﻧﺪ ، ﯾﮑﯽ ﻓﺸﺎر دوﻟﺖ ﻫﺎ و ﻧﻬﺎدﻫﺎي ﻫﻤﻨﻬﺎد ﺑﺎ دوﻟﺖ ﻫﺎ ﻣﺒﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻘﺎوﻣﺖ در ﺑﺮاﺑﺮ ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ،و ﺗﯿﻐﻪ يِ دﯾﮕﺮي ﺳﯿﺎﺳﺖ راﯾﺞ اﻗﺘﺼﺎدي دوﻟﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺮو ﺑﯽ ﭼﻮن و ﭼﺮاي ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﻮده ، ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎدآوري ﺷﻮد ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺎ در ﮐﺸﻮر اﯾﺮان اﻧﺘﻈﺎر دارﯾﻢ ﮐﺎﻻﻫﺎي ﺻﻨﺎﯾﻊ دﺳﺘﯽ ، ﻓﺮش ، ﻇﺮوف و …و ﯾﺎ ﺧﺸﮑﺒﺎر ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺸﻤﺶ ، ﺑﺎدام و…و ﯾﺎ ﮐﺎﻻي ﮐﺸﺎورزي ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺴﺘﻪ ،زﻋﻔﺮان و…. ﯾﺎ ﮐﺎﻻي درﯾﺎﺋﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﺎوﯾﺎر و… ﻋﻼوه ﺑﺮ ارزآوري ﻓﺮﻫﻨﮓ اﯾﺮاﻧﯽ را ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﺮف ﮐﻨﻨﺪه ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ در ﺳﻮي دﯾﮕﺮ ﺑﺎﯾﺪ اﻧﺘﻈﺎر اﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺼﺮف ﮔﺴﺘﺮده يِ ﮐﺎﻻﻫﺎي ﺧﺎرﺟﯽ ﻓﺮﻫﻨﮓ آﻧﻬﺎ را ﻫﻢ ﺳﻮار ﺑﺮ ﮐﺎﻻﻫﺎ وارد ﻧﻤﺎﯾﺪ.اﻗﺘﺼﺎدي ﮐﻪ در ﺳﻪ دﻫﻪ يِ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﯿﺶ از ﻫﺰار ﻣﯿﻠﯿﺎرد دﻻر ﮐﺎﻻي ﺧﺎرﺟﯽ ﻣﺼﺮف ﻧﻤﺎﯾﺪ و ارز آﻧﻬﺎ را ﻋﻤﺪﺗﺎ از ﻓﺮوش ﻧﻔﺖ ، ﮔﺎز ، ﻣﺸﺘﻘﺎت ﻧﻔﺖ و ﮔﺎز و ﯾﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﻣﻮاد ﻣﻌﺪﻧﯽ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ و ﺗﻮﻟﯿﺪات داﺧﻞ ﻫﻢ
روﻧﻮﺷﺘﯽ ﺗﺎم و ﺗﻤﺎم از ﮐﺎﻻﻫﺎي ﮐﺸﻮرﻫﺎي ﭘﯿﺸﺘﺎز ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺧﻮد را ﺣﻔﻆ ﮐﻨﺪ. و ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮد را ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ.در ﻓﺮوش ﻧﻔﺖ ،ﮔﺎز، ﻣﻮادﺧﺎم ﻣﻌﺪﻧﯽ ﻓﺮاوري ﻧﺸﺪه ﭼﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺎر رﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ آن ﺑﻪ ﮐﺸﻮرﻫﺎي ﻣﺼﺮف ﮐﻨﻨﺪه ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﻮد و ﺑﺎزدارﻧﺪه يِ ورود ﻓﺮﻫﻨﮓ آﻧﻬﺎ ﺑﺎﺷﺪ.اﻣﺮوزه ﮐﺸﻮرﻫﺎي ﺧﺎور دور ﺑﻪ وﯾﮋه ﻧﮋاد زرد ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻗﺪرت و ﺳﺒﻘﻪ يِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺳﺎﺧﺘﺎر اﻗﺘﺼﺎدي ، ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺳﭙﺮده اﺳﺖ و ﺑﻨﯿﺎن ﺧﺎﻧﻮاده و ﻣﺤﻮرﯾﺖ ﻣﺮد و زن ﻓﺮو رﯾﺨﺘﻪ و ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﺑﯽ ﺗﻔﺎوﺗﯽ ﺟﻨﺴﯿﺖ و ﻫﻤﺴﺎﻧﯽ زن و ﻣﺮد ﮔﺮدن ﻧﻬﺎده اﺳﺖ. ﭘﺮ واﺿﺢ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺸﺎر دو ﺗﯿﻐﻪ يِ ﻗﯿﭽﯽ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎي زﯾﺎدي را ﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻣﺮدم وارد ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺳﺮﺟﻤﻊ ﻧﯿﺮوي ﻣﺮدم و ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﮐﺎﻫﺶ ﻣﯽ دﻫﺪ. اﻣﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﺮزﻧﺪ دﺧﺘﺮ دارﻧﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ از واﻟﺪﯾﻦ ﭘﺴﺮ دار در ﺑﯿﻦ ﻓﺸﺎر دو ﺗﯿﻐﻪ يِ ﻗﯿﭽﯽ ﻗﺮار دارﻧﺪ. از ﻃﺮﻓﯽ دﺧﺘﺮان ﺑﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﺴﺎن ﺑﺎ ﭘﺴﺮان از آﻣﻮزش ﭘﯿﺶ از دﺑﺴﺘﺎن ،دﺑﺴﺘﺎن، دﺑﯿﺮﺳﺘﺎن و داﻧﺸﮕﺎه ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ اﻣﺮوزه ﺗﺎ ﺣﺪودي ﻫﺴﺘﻨﺪ ) ﺑﻪ اﺳﺘﺜﻨﺎي ﺑﺮﺧﯽ رﺷﺘﻪ ﻫﺎي داﻧﺸﮕﺎﻫﯽ( روﺷﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻔﺎد آﻧﭽﻪ آﻣﻮزش ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﺗﺪارك آﻣﺎدﮔﯽ آﻧﻬﺎﺳﺖ ﺑﺮاي ﻣﺸﺎرﮐﺖ در ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﻠﯽ اﺳﺖ و اﯾﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎ را ﻫﻢ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻫﻢ واﻟﺪﯾﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.اﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ آﻣﺎدﮔﯽ آﻧﻬﺎ ﺑﺮاي ﺣﻀﻮر در ﻣﺸﺎرﮐﺖ ،دوﻟﺖ ﻫﺎ و ﻧﻬﺎدﻫﺎي ﻫﻤﻨﻬﺎد ﺑﺎ دوﻟﺖ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮداري از آﺗﻮرﯾﺘﻪ يِ دوﻟﺘﯽ و ﺑﺴﺘﺮ ﻓﺮاﻫﻢ اﻗﺘﺼﺎد دوﻟﺘﯽ ﺑﺮاي اﻋﻤﺎل اﯾﻦ آﺗﻮرﯾﺘﻪ يِ ﺗﺒﻌﯿﺾ آﻣﯿﺰ، از آﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ و ﻓﺮزﻧﺪ آوري را ﺑﺮﮔﺰﯾﻨﻨﺪ و ﻣﺸﺎرﮐﺖ در ﺗﻮﻟﯿﺪ را ﺑﻪ ﻣﺮدان واﮔﺬارﻧﺪ. اﯾﻦ در ﺣﺎﻟﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻨﯿﺎن ﺧﺎﻧﻮاده ﭼﻨﺪي اﺳﺖ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺎرﺑﺮي داده و در ﺣﺎل ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ اﺳﺖ و ﻣﺮدان اﻧﮕﯿﺰه ﺑﺮاي ﭘﺬﯾﺮش ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮاده ﻧﺪارﻧﺪ.اﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎن و ﺳﭙﺲ اﺟﺮاِي آن ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮاي دﺧﺘﺮان و واﻟﺪﯾﻦ آﻧﻬﺎ ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮايِ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﻢ ﭘﺎرادوﮐﺴﯿﮑﺎل اﺳﺖ.روﺷﻦ اﺳﺖ اﯾﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪ يِ آﻣﻮزش از ﺑﺪو ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻬﺪ ﮐﻮدك ، دﺑﺴﺘﺎن ، دﺑﯿﺮﺳﺘﺎن و داﻧﺸﮕﺎه ﻫﺎ و ده ﻫﺎ ﮐﻼس ﻫﺎي رﻧﮕﺎرﻧﮓ آﻣﻮزش ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ درﺳﺎﯾﻪ از ﺳﻮي واﻟﺪﯾﻦ دﺧﺘﺮدار و اﯾﻦ دﯾﻮار ﺑﻠﻨﺪ ﻓﺮاﺧﻮاﻧﯽ دﺧﺘﺮان ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﮐﻪ آﺷﮑﺎرا ﺗﺤﻘﯿﺮ آﻧﺎن اﺳﺖ ، ﻫﻤﺮاﺳﺘﺎ ﻧﯿﺴﺖ.

کوچه مردها 164

چهار شنبه, 29 جولای, 2015

برایتان نوشتم که محیط دانشگاه،با محیط دبیرستانی که من در آن تحصیل می کردم،زمین تا آسمان متفاوت بود.در این بخش سعی می کنم چند تا از این تفاوتها را بیان کنم:
اولین تفاوت در نظر من مختلط بودن دانشگاه بود.وجود پسر و دختر برای من که در محله ای بزرگ شده بودم که تعصب شدیدی بر مردم محله حاکم بود،خیلی گیج کننده بود.آن هم وجود دخترانی که خیلی هایشان از طبقه مرفه جامعه بودند و خیلی باز و راحت با همه چیز برخورد می کردند،از نحوه لباس پوشیدن گرفته تا صحبت کردن با دیگران و در این میان دستپاچگی و کلافگی من کاملا طبیعی بود!
دومین تفاوت در آزادی ما در محیط بود.بیشتر استادان از ما حرف شنوی داشتند تا ما از آنها!اگر احساس می کردیم در کلاس توهینی به ما یا یکی از دوستانمان شده ،اعتراض می کردیم و گاهی اوقات این اعتراضات منجر به تعطیلی کلاس هم می شد!در زمینه های بیان عقیده هم نسبت به دبیرستان بسیار آزادتر بودیم و در عین حال به شدت تحت کنترل عوامل “ساواک” هم بودیم.دانشگاه پلی تکنیک از سیاسی ترین و فعالترین دانشگاه های کشور در مبارزه با رژیم حاکم بود. معمولا یکی دوبار در طول هر ترم دانشگاه با اعتصابات و تظاهراتی روبرو می شد که گاها به درگیری های بسیار خونینی بین دانشجویان و گارد(پلیس امنیتی دانشگاه) منجر می گردید و مجروحان و دستگیر شدگان زیادی را در پی داشت.
اما از همه مهمتر حاکمیت روحیه سلامت و پاک بر فضای کلی دانشگاه بود.یک دست نامرئی(که بعدا فهمیدیم انجمن صنفی دانشجویان است) همه چیز را کنترل می کرد.مثلا:
– از همان هفته اول به خانم های دانشگاه خیلی محترمانه و با قدرت تفهیم کردند که نباید با لباس های زننده و تحریک کننده در دانشگاه تردد نمایند.
– در تمامی اعتراضات و پی گیری ها نظارت نامحسوس داشتند و تا به نتیجه رسیدن،آن ها را مدیریت می کردند.
– هر جا هم لازم بود،دخالت عملی می کردند.مثلا یکی از همدوره های ما یک بار با گیتار در دانگاه حاضر شده بود.به او تذکر دادند که این وسایل را با خود به دانشگاه نیاورد،اما او توجه نکرده بود.بار دوم که او گیتارش را با خود آورد ،هنگامی که روی چمن های دانشگاه نشسته بود،ناگهان حدود ده پسر دورش جمع شدند و بعد از حدود سی ثانیه که به سرعت پراکنده شدند،ما گیتار شکسته ای بر سروروی زخمی دوستمان می دیدیم که از بعضی نقاط آن خون جاری بود!
به زودی فهمیدیم که این انجمن صنفی ،کمیته ای مرکب از نمایندگان دانشجوهاست که افرادی با عقاید و جهان بینی های مختلف در آن عضویت دارند و همه چیز را کنترل می کنند و ویژگی مشترکشان،مخالفت با شاه است!

کوچه مردها 158

چهار شنبه, 29 آوریل, 2015

امتحانات نهایی دبیرستان را پشت سر گذاشتم و تا امتحان کنکور دانشگاه دو سه هفته ای وقت داشتیم.
این زمانی بود که بازار کلاس های آموزشی تست کنکور داغ و سکه بود!من هم در کلاس های ده روزه موسسه خوارزمی ثبت نام کردم.
روش کار این دوره این بود که اساتید و معلمان به نام تهرانی ،هر یک در زمینه درس تخصصی خود به کلاس می آمدند و در نیم ساعت اول تکنیک های پاسخ سریع به سوالات و یافتن گزینه صحیح جواب را از بین چهار جواب پیشنهادی به ما می آموختند و در نیم ساعت دوم سوالات کنکورهای سال های گذشته را که مرتبط با درس آن روزشان بود به ما می دادند تا در عرض چند دقیقه پاسخ دهیم و نهایتا به حل و توضیح این سوالات می پرداختند.
بسیار کلاس مفیدی بود و ما را با فنون جدیدی آشنا کرد که در زمانی کوتاه و با راه های میانبر به جواب صحیح می رساند.
آقای زرکشوری را که یادتان هست؟!همان همکلاسی گیلانی ما در سال آخر دبیرستان که خاطراتی از او را قبلا برایتان تعریف کرده ام.از شانس خوب من در این دوره هم او با من در یک کلاس بود.طبیعی است که اینجا هم با وجود او خاطرات شیرینی رقم خورد که یکی از آنها را برایتان می نویسم.
کلاس مختلط بود.در ساعت تست ادبیات ،آموزگار ما پس از درس بخش اول ،پانزده تست به ما داد که در عرض ده دقیقه پاسخ دهیم و خودش برای کاری بیرون رفت تا بعد از ده دقیقه برگردد و پاسخ آنها را توضیح دهد.
شروع کردیم.کلاس کاملا ساکت بود و همه به دقت روی سوال ها متمرکز شده بودند.ناگهان صدای آقای زرکشوری با آن لهجه شیرین و غلیظش شنیده شد که گفت: جواب اولی که الفه!
کسی چیزی نگفت.بعد از چند ثانیه دوباره ندا آمد که: عجب!دومی هم که جوابش الفه!
بعضی ها کمی چپ چپ به زرکشوری نگاه کردند و ادامه دادند.بعد از زمانی کوتاه باز صدای آقای زرکشوری درآمد که: ای بابا!جواب سومی هم که الفه!
دختر خانم خیلی سانتی مانتال و ژیگولی که روی همان نیمکت آقای زرکشوری نشسته بود در حالی که سرش را رو به بقیه گرفته بود و او را نگاه نمی کرد،با اعتراض گفت:خواهش می کنم ساکت باشید و هرکی کار خودش را بکنه.آقی زرکشوری کمی دخترک را نگه کرد و ناگهان دستش را دراز کرد و لپ دختر خانم را کشید و گفت: موش بخوره تو رو!
انفجار خنده کلاس و صدای جیغ دختر خانم معلم و یکی دوتا از مسئولین آموزشگاه را دوان دوان به داخل کلاس کشاند.

کوچه مردها 157

چهار شنبه, 11 مارس, 2015

بالاخره زمان برگزاری امتحانات نهایی ششم دبیرستان و رشته ریاضی رسید.خرداد 1354 مثل یک آوار سر ما خراب شده بود و کابوس و هیولایی که آن همه ما را از آن در کنار کنکور ترسانده بودند،رسید.
واقعیت این است که در کنار آن همه زحمت و تلاشی که پدر و مادر و اولیای مدرسه برای ما کشیدند،اگر به کمک یک روانشناس کمی روی ترس ما از این دو امتحان بزرگ زندگی کار می کردند،مطمئنا ما با نتایج بسیار بهتری از این دو خاکریز بزرگ زندگی خود عبور می کردیم.
به هر حال زمان امتحانات فرا رسید و من در یک دبیرستان در خیابان جامی باید امتحانات نهایی خود را برگزار می کردم که چند تا از بچه های دیگر دبیرستان من هم در همین حوزه امتحانی بودند.
هر امتحان را که پشت سر می گذاشتیم،تازه متوجه می شدیم که چقدر آسان بودند و ما بیهوده چه ترسی داشتیم.
من فقط در یکی از امتحاناتم دچار دردسر شدم.درسی داشتیم به نام هندسه ترسیمی.مسئله ای به ما می دادند که شامل تعیین یک سری مختصات نقاطی از یک شکل در چهارچوب محورهای مختصات ریاضی بود و ما باید با کمک این اطلاعات شکل خواسته شده را در یک ربع محور مختصات رسم می کردیم.
نیم ساعته و به سرعت شکل را کشیدم و با کمال افتخار و سربلندی در یک دست ورقه و در یک دست دیگر تخته رسم و خط کش تی،به سمت ممتحن جلسه برای تحویل دادن ورقه رفتم.
از کنار نفر اول پشت سرم که عبور کردم ،دیدم شکل را در پایین محور ایکس ها کشیده است.در دلم پوزخندی به او زدم و رد شدم.دومی هم همین کار را کرده بود،مردد شدم. با دیدن شکل نفر سوم که او هم همین کار را کرده بود سراسیمه برگشتم و روی صندلی خودم نشستم و یکبار دیگر صورت مسئله را با دقت مرور کردم.حق با بچه ها بود و من اشتباه کرده بودم!
ممتحن یالای سرم آمد و پرسید:چرا برگشتی؟
جریان را به او گفتم.
گفت با اینکه اینکار نگاه کردن روی ورقه دیگران و نوعی تقلب محسوب می شود ولی چون این کار را ارادی نکردی من فرصت اصلاح را به تو می دهم.یاد او و بزرگواریش به خیر!
به هر حال نیم ساعتی طول کشید تا شکل کشیده شده را پاک کردم و شکل جدید و درست را کشیدم اما صفحه امتحان خیلی کثیف شده بود!
به هر حال این امتحانات هم تمام شد و من با معدل شانزده و نیم ،موفق به دریافت دیپلم شدم.

کوچه مردها 155

چهار شنبه, 4 فوریه, 2015

آن زمان هم بین دبیرستان ها برای موفقیت دانش آموزانشان در کنکور رقابت شدیدی در بین بود،بخصوص بین مدارس ملی(که حالا آنها را “غیر انتفاعی” می نامیم).
مدیر مدرسه ما هم برای ما که در سال ششم(سال آخر دبیرستان)بودیم ،تدارکات مفصلی دیده بود و از بهترین دبیران تهران برای تدریس دروس مختلف استفاده می کرد و حتی در بعداز ظهر های پنج شنبه که همه مدرسه تعطیل بود،برای ما کلاس های فوق العاده می گذاشت و با دعوت از اساتید علوم پایه دانشگاه،سعی می کرد ما را با مطالب و سوال های کنکور بیشتر آشنا کند ،ولی مگر ما این موضوع را می فهمیدیم؟!
برای ما حضور در مدرسه،آن هم هنگامی که دیگران تعطیلند،یک واقعه بسیار ناگوار بود و به اشکال مختلف عکس العمل نشان می دادیم.مثلا یک کیلو تخمه آفتابگردان می خریدیم و بین همه بچه ها تقسیم می شد و تا دبیر نگونبخت برای نوشتن چیزی روی تخته برمی گشت،صدای شکستن تخمه و بوی آن فضای کلاس را پر می کرد.یا یک بار یکی از بچه ها یک دستگاه ضبط صوت کوچک به مدرسه آورد و یک ربعی صدای معلم را ضبط کرد و بعد از آن شروع به پخش آن صدای ضبط شده نمود و دبیر بیچاره دید یک نفر دیگر دارد بخوبی صدای او را تقلید می کند و حرف های چند دقیقه پیشترش را عینا تکرار می کند!
در یکی از این روزها دبیر هندسه مخروطات که علت موضوع را فهمیده بود گفت:من حال شما را درک می کنم و برای همین به کلاس مجاور که خالی است می روم و هرکدام از شما که مایلید به درس گوش کنید به آن کلاس بیایید و بقیه می توانید همینجا بمانید و هر کاری می خواهید بکنید.
هنوز حرف های ایشان تمام نشده بود که تمام بچه های شر کلاس به سرعت خود را به کلاس بغلی رساندندو آرام نشستند و چون آن کلاس از کلاس خود ما کوچکتر بود چند نفر آخر که همه از بچه های حسابی و خیلی درسخوان کلاس بودند ،بدون جا بیرون کلاس ایستادندو معلم ما خیلی خیرخواهانه آنها را نصیحت کرد که چرا بخاطر شما چند نفر باید بقیه کلاس از یادگیری محروم شوند و حسابی آن ها سرزنش گرد؟!!!!

کوچه مردها 154

چهار شنبه, 21 ژانویه, 2015

از دوران دبیرستان می توانم بعنوان خوشترین ایام زندگی ام یاد کنم.هرچه بود خاطرات خوب و شاد از جمعی سرخوش و نوجوانانی پرجنب و جوش بود،اما به هر حال بعضی خاطرات سیاه هم در این لوح سفید ضمیرم بر جای مانده که بدترین آن را برایتان می نویسم:
هر ساله نزدیک به عید جنب و جوش زیادی در کلاس و بین بچه ها در می گرفت که یکی از آنها مربوط به تهیه وسایل آتش بازی و جشن چهارشنبه سوری بود و خلاصه انواع ترقه و فشفشه و موشک و….. بود که با رعایت همه احتیاط های لازمه، از کیفی به کیف دیگرمنتقل می شدند و پولش پرداخت می شد.
در یکی از روزهای اسفند و در ساعت زنگ تفریح صبح(حدود 10 صبح)ناگهان صدای مهیب انفجاری طبقه دوم دبیرستان را لرزاند و همه بدون اراده و سراسیمه به سمت محل صدا دویدند.در فاصله یک دقیقه آقای شاه صاحبی در حالی که دست یکی از همکلاسی های ما را گرفته بود و خود رنگ بصورت نداشت از محوطه دستشویی ها خارج شدند.صورت پسر جوان هرگز از یادم نمی رود.رنگ صورتش کاملا سفید بود و دور چشمانش دو دایره سیاه به شعاع دو سه سانتیمتر بوجود آمده بودند.انگار کسی صورتش را نقاشی کرده بود اما از همه دردآورتر دست دیگر او بود.از مچ دست به پایین چیزی جز چند رگ آویزان وجود نداشت و قطرات خون از این دست در حال ریختن روی زمین بود.به سرعتی باورنکردنی او را به بیمارستان رساندندوبه اتاق عمل منتقلش کردند و همانجا آقای شاه صاحبی هم بیهوش شد و از حال رفت و او هم بستری شد.
موضوع از این قرار بود که او و یکی دیگر از همکلاسی های ما در حال معامله و رد و بدل کردن یک شیشه پر از زرنیخ(که با آن ترقه هایی به اسم نارنجک درست می کردند) بودند که شیشه در دست خریدار منفجر می گردد و این فاجه رخ داد.
تا یکی دوروز تمام مدرسه تحت تاثیر این واقعه در وضعیتی غیرعادی قرار داشت

کوچه مردها 153

چهار شنبه, 7 ژانویه, 2015

باز سال دوم دبیرستان بودم که در غروب یکی از روزهایی که از دبیرستان به خانه آمده بودم و مشغول انجام تکالیف درسی ام بودم،ناگهان برادرم فریاد زنان به داخل خانه پرید و با هیجان داد زد که یک موتور سیکلت به خواهر پنج ساله ام خورده و فرار کرده است!
دنیا روی سرم خراب شد.به خیابان دویدم و خواهرم را که بیهوش روی زمین بود،برداشتم اما نمی دانستم که باید چه کنم؟یکی از همسایه ها پیشنهاد داد که او را به بیمارستان ببریم.درمانگاه خیابان هاشمی که فقط در ساعات اداری کار می کرد.نزدیکترین بیمارستان به ما،بیمارستان لولاگر بود.دوان دوان خود را با مادرم به خیابان هاشمی رساندیم و با گرفتن یک تاکسی به سمت بیمارستان لولاگر رفتیم.آن زمان تلفن هم نداشتیم که به پدرم اطلاع دهیم،تازه اگر هم داشتیم فایده ای نداشت،چون پدرم هر یکی دو هفته در خانه ای مشغول نقاشی بود و تلفنی در دسترس نداشت.
خواهرم در راه ناله می کرد و من بیشتر مضطرب می شدم اما راننده تاکسی می گفت این خوب است و نگذارید خوابش ببرد و من دائما با او صحبت می کردم.
در بیمارستان لولاگر به ما گفتند سریع او را به بیمارستان سینا برسانیم چون نه دستگاه عکسبرداریشان کار می کرد و نه دکتر متخصص داشتند.فقط خدا می داند که به چه حالی او را به بیمارستان سینا رساندیم.در راه هم خواهرم حالت تهوع داشت و خون بالا می آورد که اوج درماندگی من همراه با اشکهایم بیرون می ریخت.
در بیمارستان سینا ،بلافاصله عکسی از جمجمه او گرفتند و تا دکتر عکس را ببیند ،به من به اندازه قرنی گذشت!دکتر پس از دیدن عکس گفت خوشبختانه ضربه مغزی نشده.
گفتم:پس چرا خون بالا آورد؟
معاینه مفصلی از سایر نقاط بدنش کرد و گفت:الحمدلله خونریزی داخلی و شکستگی هم ندارد و این مسئله ایشان از روی ترس است؟!و توصیه کرد که خواهرم یک شبانه روز در بیمارستان تحت نظر باشد.
با چشمانی گریان ،ترتیب بستری شدن او را دادیم و من مادرم را در بیمارستان گذاشتم و خود به خانه برگشتم تا پدرم را که از سر کار آمده بود و به بیمارستان لولاگر رفته بود و برگشته بود، و برادرهایم را از نتیجه کار مطلع کنم و همانشب پدرم نیز به بیمارستان رفت و تا صبح پدر و مادرم آنجا بودند و من در خانه پیش برادرهایم.
یکی از تلخ ترین شب های زندگی ام را گذراندم و فردا در مدرسه اصلا نمی فهمیدم که معلم ها چه می گویند.فقط وقتی که از دبیرستان با عجله به خانه آمدم و خواهرم را دیدم که با سر باندپیچی شده به من می خندد،آرامش به وجودم بازگشت.
وضعیت بیمارستان های تهران با وضعیت فعلی بیمارستان ها و مراکز درمانی تهران،قابل مقایسه نیست. محرومیت و کمبود،بخصوص در بیمارستان های دولتی،بیداد می کرد.

کوچه مردها 151

چهار شنبه, 17 دسامبر, 2014

در همان سالی که من وارد دبیرستان شدم،یکی از مهم ترین وقایع تاریخ جهان اتفاق افتاد که تمام مردم دنیا را چند هفته ای در خود غرق کرده بود:فتح کره ماه توسط بشر.
در این موضوع هم رقابت شدیدی بین دو ابرقدرت زمانه یعنی آمریکا و شوروی در بین بود و بعد از اینکه شوروی توانست افتخار اعزام اولین فضانورد به فضا را(یوری گاگارین)به خود اختصاص دهد،آمریکایی ها سخت در تکاپوی کسب افتخاری بزرگتر در فضا بودند و بالاخره هم با فرستادن سفینه آپولو 7 به فضا و حمل سه سرنشن با آن و فرود بر سطح کره ماه و راه رفتن این فضانوردان روی ماه به این منظور دست پیدا کردند.اولین انسانی که روی کره ماه قدم گذاشت”نیل آرمسترانگ” نام داشت.
غوغایی در جهان راه افتاده بود.اغراق نیست اگر بگویم در روز فرود سفینه در کره ماه و خارج شدن نیل آرمسترانگ از آن ،همه دنیا تعطیل بود و همه مردم دنیا از طریق تلویزیون شاهد پخش مستقیم این واقعه بودند،البته طبق رویه مدیریتی آقای شاه صاحبی (مدیر مدرسه ما)آن روز ما تعطیل نبودیم!به همین خاطر هنگام رفتن به مدرسه از تعمیرگاهی که هرروز نهار را با فامیلم که در آنجا کار می کرد می خوردم،با حسرت تمام صحنه راه رفتن نیل آرمسترانگ را از تلویزیون یک فروشگاه و از پشت شیشه آن فروشگاه،در خیابان دیدم اما بالاخره مهم این بود که دیدم.
در روزهای بعد بارها و بارها این صحنه ها از تلویزیون پخش شد و آنقدر مطلب در این مورد در روزنامه ها ومجلات نوشته شد که همه کاملا در جریان همه چیز قرار گرفتند و در روز بازگشت فضانوردان هم چنان استقبال باشکوهی از آنان شد که کمتر کسی چنین مراسمی را در زندگی خود به یاد داشت.
یکی از سوغاتی هایی که این فضانوردان با خود آورده بودند،خاک کره ماه بود که دولت آمریکا تکه کوچکی از این خاک را برای همه کشورهای دنیا فرستاد و من چند بار این تکه سنگ کوچک را در زیر ذره بینی بزرگ در برج آزادی که آن زمان برج شهیاد نام داشت،دیدم.