برچسب ها بـ ‘دبستان’

هزینه تمام شده دختران نسبت به پسران 4

سه شنبه, 29 سپتامبر, 2015

ﺑﺨﺶ ﺳﻮم :ﮔﺰارش رﻓﺘﺎر واﻟﺪﯾﻦ دﺧﺘﺮدار
اﯾﻨﮏ واﻟﺪﯾﻦ دﺧﺘﺮدار در ﻓﺸﺎر ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ زورآورﻧﺪه يِ دو ﺗﯿﻐﻪ يِ ﻗﯿﭽﯽ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﻧﺪ ، ﯾﮑﯽ ﻓﺸﺎر دوﻟﺖ ﻫﺎ و ﻧﻬﺎدﻫﺎي ﻫﻤﻨﻬﺎد ﺑﺎ دوﻟﺖ ﻫﺎ ﻣﺒﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻘﺎوﻣﺖ در ﺑﺮاﺑﺮ ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ،و ﺗﯿﻐﻪ يِ دﯾﮕﺮي ﺳﯿﺎﺳﺖ راﯾﺞ اﻗﺘﺼﺎدي دوﻟﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺮو ﺑﯽ ﭼﻮن و ﭼﺮاي ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﻮده ، ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎدآوري ﺷﻮد ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺎ در ﮐﺸﻮر اﯾﺮان اﻧﺘﻈﺎر دارﯾﻢ ﮐﺎﻻﻫﺎي ﺻﻨﺎﯾﻊ دﺳﺘﯽ ، ﻓﺮش ، ﻇﺮوف و …و ﯾﺎ ﺧﺸﮑﺒﺎر ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺸﻤﺶ ، ﺑﺎدام و…و ﯾﺎ ﮐﺎﻻي ﮐﺸﺎورزي ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺴﺘﻪ ،زﻋﻔﺮان و…. ﯾﺎ ﮐﺎﻻي درﯾﺎﺋﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﺎوﯾﺎر و… ﻋﻼوه ﺑﺮ ارزآوري ﻓﺮﻫﻨﮓ اﯾﺮاﻧﯽ را ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﺮف ﮐﻨﻨﺪه ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ در ﺳﻮي دﯾﮕﺮ ﺑﺎﯾﺪ اﻧﺘﻈﺎر اﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺼﺮف ﮔﺴﺘﺮده يِ ﮐﺎﻻﻫﺎي ﺧﺎرﺟﯽ ﻓﺮﻫﻨﮓ آﻧﻬﺎ را ﻫﻢ ﺳﻮار ﺑﺮ ﮐﺎﻻﻫﺎ وارد ﻧﻤﺎﯾﺪ.اﻗﺘﺼﺎدي ﮐﻪ در ﺳﻪ دﻫﻪ يِ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﯿﺶ از ﻫﺰار ﻣﯿﻠﯿﺎرد دﻻر ﮐﺎﻻي ﺧﺎرﺟﯽ ﻣﺼﺮف ﻧﻤﺎﯾﺪ و ارز آﻧﻬﺎ را ﻋﻤﺪﺗﺎ از ﻓﺮوش ﻧﻔﺖ ، ﮔﺎز ، ﻣﺸﺘﻘﺎت ﻧﻔﺖ و ﮔﺎز و ﯾﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﻣﻮاد ﻣﻌﺪﻧﯽ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ و ﺗﻮﻟﯿﺪات داﺧﻞ ﻫﻢ
روﻧﻮﺷﺘﯽ ﺗﺎم و ﺗﻤﺎم از ﮐﺎﻻﻫﺎي ﮐﺸﻮرﻫﺎي ﭘﯿﺸﺘﺎز ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺧﻮد را ﺣﻔﻆ ﮐﻨﺪ. و ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮد را ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ.در ﻓﺮوش ﻧﻔﺖ ،ﮔﺎز، ﻣﻮادﺧﺎم ﻣﻌﺪﻧﯽ ﻓﺮاوري ﻧﺸﺪه ﭼﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺎر رﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ آن ﺑﻪ ﮐﺸﻮرﻫﺎي ﻣﺼﺮف ﮐﻨﻨﺪه ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﻮد و ﺑﺎزدارﻧﺪه يِ ورود ﻓﺮﻫﻨﮓ آﻧﻬﺎ ﺑﺎﺷﺪ.اﻣﺮوزه ﮐﺸﻮرﻫﺎي ﺧﺎور دور ﺑﻪ وﯾﮋه ﻧﮋاد زرد ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻗﺪرت و ﺳﺒﻘﻪ يِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺳﺎﺧﺘﺎر اﻗﺘﺼﺎدي ، ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺳﭙﺮده اﺳﺖ و ﺑﻨﯿﺎن ﺧﺎﻧﻮاده و ﻣﺤﻮرﯾﺖ ﻣﺮد و زن ﻓﺮو رﯾﺨﺘﻪ و ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﺑﯽ ﺗﻔﺎوﺗﯽ ﺟﻨﺴﯿﺖ و ﻫﻤﺴﺎﻧﯽ زن و ﻣﺮد ﮔﺮدن ﻧﻬﺎده اﺳﺖ. ﭘﺮ واﺿﺢ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺸﺎر دو ﺗﯿﻐﻪ يِ ﻗﯿﭽﯽ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎي زﯾﺎدي را ﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻣﺮدم وارد ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺳﺮﺟﻤﻊ ﻧﯿﺮوي ﻣﺮدم و ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﮐﺎﻫﺶ ﻣﯽ دﻫﺪ. اﻣﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﺮزﻧﺪ دﺧﺘﺮ دارﻧﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ از واﻟﺪﯾﻦ ﭘﺴﺮ دار در ﺑﯿﻦ ﻓﺸﺎر دو ﺗﯿﻐﻪ يِ ﻗﯿﭽﯽ ﻗﺮار دارﻧﺪ. از ﻃﺮﻓﯽ دﺧﺘﺮان ﺑﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﺴﺎن ﺑﺎ ﭘﺴﺮان از آﻣﻮزش ﭘﯿﺶ از دﺑﺴﺘﺎن ،دﺑﺴﺘﺎن، دﺑﯿﺮﺳﺘﺎن و داﻧﺸﮕﺎه ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ اﻣﺮوزه ﺗﺎ ﺣﺪودي ﻫﺴﺘﻨﺪ ) ﺑﻪ اﺳﺘﺜﻨﺎي ﺑﺮﺧﯽ رﺷﺘﻪ ﻫﺎي داﻧﺸﮕﺎﻫﯽ( روﺷﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻔﺎد آﻧﭽﻪ آﻣﻮزش ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﺗﺪارك آﻣﺎدﮔﯽ آﻧﻬﺎﺳﺖ ﺑﺮاي ﻣﺸﺎرﮐﺖ در ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﻠﯽ اﺳﺖ و اﯾﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎ را ﻫﻢ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻫﻢ واﻟﺪﯾﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.اﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ آﻣﺎدﮔﯽ آﻧﻬﺎ ﺑﺮاي ﺣﻀﻮر در ﻣﺸﺎرﮐﺖ ،دوﻟﺖ ﻫﺎ و ﻧﻬﺎدﻫﺎي ﻫﻤﻨﻬﺎد ﺑﺎ دوﻟﺖ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮداري از آﺗﻮرﯾﺘﻪ يِ دوﻟﺘﯽ و ﺑﺴﺘﺮ ﻓﺮاﻫﻢ اﻗﺘﺼﺎد دوﻟﺘﯽ ﺑﺮاي اﻋﻤﺎل اﯾﻦ آﺗﻮرﯾﺘﻪ يِ ﺗﺒﻌﯿﺾ آﻣﯿﺰ، از آﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ و ﻓﺮزﻧﺪ آوري را ﺑﺮﮔﺰﯾﻨﻨﺪ و ﻣﺸﺎرﮐﺖ در ﺗﻮﻟﯿﺪ را ﺑﻪ ﻣﺮدان واﮔﺬارﻧﺪ. اﯾﻦ در ﺣﺎﻟﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻨﯿﺎن ﺧﺎﻧﻮاده ﭼﻨﺪي اﺳﺖ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺎرﺑﺮي داده و در ﺣﺎل ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ اﺳﺖ و ﻣﺮدان اﻧﮕﯿﺰه ﺑﺮاي ﭘﺬﯾﺮش ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮاده ﻧﺪارﻧﺪ.اﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎن و ﺳﭙﺲ اﺟﺮاِي آن ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮاي دﺧﺘﺮان و واﻟﺪﯾﻦ آﻧﻬﺎ ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮايِ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﻢ ﭘﺎرادوﮐﺴﯿﮑﺎل اﺳﺖ.روﺷﻦ اﺳﺖ اﯾﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪ يِ آﻣﻮزش از ﺑﺪو ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻬﺪ ﮐﻮدك ، دﺑﺴﺘﺎن ، دﺑﯿﺮﺳﺘﺎن و داﻧﺸﮕﺎه ﻫﺎ و ده ﻫﺎ ﮐﻼس ﻫﺎي رﻧﮕﺎرﻧﮓ آﻣﻮزش ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ درﺳﺎﯾﻪ از ﺳﻮي واﻟﺪﯾﻦ دﺧﺘﺮدار و اﯾﻦ دﯾﻮار ﺑﻠﻨﺪ ﻓﺮاﺧﻮاﻧﯽ دﺧﺘﺮان ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﮐﻪ آﺷﮑﺎرا ﺗﺤﻘﯿﺮ آﻧﺎن اﺳﺖ ، ﻫﻤﺮاﺳﺘﺎ ﻧﯿﺴﺖ.

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

کوچه مردها 116

چهار شنبه, 2 اکتبر, 2013

 

به سال ششم دبستان رسیدم.خرداد سال 1348 و امتحان نهایی دبستان.چنان عظمتی از این امتحانات توسط پدر و مادر و معلمان و مدیر مدرسه در ذهن ما ساخته بودند که از خواب و خوراک افتاده بودیم!

صدور کارت شرکت در امتحانات که باید روی سینه روپوش های خود سنجاق می کردیم.برگزاری امتحان چند مدرسه در یک مدرسه دیگر و همراه دانش آموزانی که اکثر آنها را نمی شناختیم.صندلی های تک نفره برای امتحان داخل راهروهای مدرسه محل امتحان و ممتحین بیگانه و سخت گیر و خیلی چیزهای دیگر که همه و همه این توهم را برای ما به وجود آورده بودند که بزرگترین واقعه زندگی ما در حال رخ دادن است .همین فضا و سنگینی بیش از حد آن روی ذهن ما بچه های ده دوازده ساله ،به خودی خود باعث یک افت روحی و در نتیجه کسب نمراتی کمتر از آنچه که می دانستیم و نمره ای که باید می گرفتیم،می گردید.

می گفتند ورقه های امتحان را هم معلمانی غیر از آموزگار خودمان تصحیح می کند و از کوچکترین خطایی نمی گذرد و حتی به خط بد هم نمره نمی دهد،پس حواستان را حسابی جمع کنید و همین سفارش بیشتر باعث حواس پرتی ما می شد!

با هر عذاب و مشقتی بود امتحانات را پشت سر گذاشتیم و هرچه جلوتر رفتیم،متوجه می شدیم که سوالات از سوال های امتحانات داخلی خودمان که چند روز پیش در مدرسه خودمان برگزار شده بود و به امتحانات “معرفی امتحان نهایی” معروف بود،خیلی خیلی ساده تر است.

در آخرین روز امتحان و پس از خروج از جلسه آخر این امتحانات،شادی و غورمان از اولین کسی که پا به کره ماه گذاشت بیشتر بود!

دسته بندی جانداران

یکشنبه, 1 سپتامبر, 2013

خانم آموزگار در کلاس درس دبستان از دانش آموزی پرسید:

جانداران به چند دسته تقسیم می شوند؟

دانش آموز جواب داد:

خانم اجازه!به چهار گروه.گیاهان،جانوران،انسان ها و بچه ها.

آموزگار گفت: مگر بچه ها انسان نیستند؟

دانش آموز جواب داد: حق با شماست.پس می شوند سه دسته.گیاهان،جانوران و بچه ها!

آموزگار پرسید: پس انسان ها چه می شوند؟

دانش آموز جواب داد: خانم اجازه!انسان هایی که قلبهاشون پر از عشق و محبت بود،در گروه بچه ها ماندند و بقیه هم رفتند در گروه جانوران جای گرفتند!

کوچه ها 113

چهار شنبه, 14 آگوست, 2013

بچه هایی که در دهه چهل در دبستان بودند،به خوبی به یاد دارند که کتاب های تاریخ و جغرافیای سال های پنجم و ششم دبستان از بقیه کتاب های درسی بزرگتر بودند و درون هریک از آنها تعداد بسیار زیادی عکس ها و تصاویر بسیار جالب و رنگی از جنگ ها و پادشاهان و وقایع تاریخی و تصاویری از کوه ها و جنگل ها و حیوانات مناطق مختلف جهان وجود داشت. این کتابها وجه تمایز دانش آموزان دو سال آخر دبستان با سایرین بود و خلاصه مایه فخر دارندگان آن به دیگران!

معمولا روزهایی که این درس ها را در برنامه خود داشتند،این کتابها را روی بقیه در دست می گرفتند،بطوریکه از فاصله دور قابل تشخیص بودند.انگار یک توافق نانوشته نیز بین دارندگان آنها وجود داشت که نشان هیچکس ندهند و به این ترتیب برای ما کوچکترها حکم ویترین پر زرق و برقی داشت که امکان ورود به داخل مغازه و دیدن همه اجناس را نداشتیم!

خلاصه برای ما آرزویی شده بود دیدن داخل این کتابها.

روزی از یکی از اقوامم که در کلاس ششم دبستان درس می خواند و ما در خانه آنها مهمان بودیم ،کتاب تاریخش را گرفتم و حسابی تماشایش کردم.دیدن عکس عبور سپاه کمبوجیه از روی پلی که با قایق های زیادی روی رود ایجاد کرده بودند،در حالی که خود کمبوجیه هم در حال تماشای آنها از روی تخت خود روی یک بلندی بود،و یا صحنه هایی از جنگ نادر شاه در دشت چالدران و…… حسابی عطش مرا برای اینکه هرچه زودتر به این کلاس ها برسم و آنها را کامل فرا بگیرم زیاد کرده بود.با حسرت زیادی کتاب را به صاحبش برگرداندم.اما دو سه سال بعد که به این کلاسها و کتاب هایش رسیدم و مجبور بودم مثلا رودها یا شهر ها یا محصولات کشاورزی و صنعتی هر شهر را از روی آنها به دقت حفظ نمایم تا در امتحان نمره خوبی بیاورم و به خاطر سختی این امر ،به آرزوی سال های قبل خود می خندیدم!

کوچه مردها 112

چهار شنبه, 31 جولای, 2013

جشن دبستان و تکلیف من برای خرید بیسکویت

آن زمان ها رسم بود در روزهای خاصی که پایه های رژیم را تقویت کرده بود،در مدارس جشن بگیرند.یک روز مدیر مدرسه به کلاس ما آمد و گفت برای روز خاصی که الان یادم نیست چه مناسبتی داشت می خواهند در حیاط مدرسه جشنی برپا کنند و به همین خاطر خواستار مشارکت همه خانواده ها در این جشن ملی و میهنی هستیم.بعد شروع کرد از یکی یکی ما پرسیدن شغل پدر و هرکس را که از نظر مالی خوب تشخیص می داد،از او می خواست چیزی را روز قبل از مراسم بخرد و تحویل دفتر مدرسه بدهد.

از من هم شغل پدرم را پرسید.جواب دادم:نقاش ساختمان.

گفت:یک بسته بیسکویت بیاور.

شب مطلب را به پدرم گفتم و او خیلی عصبانی شد و سر من دادکشید که من باید دو تومن بدم برای این مرتیکه بیسکویت بخرم؟!نه پولش را دارم و نه اگر داشتم این کار رو می کردم!

می دانستم جای بحث وجود ندارد و هوا پس است.هیچ چیز نگفتم.انقدر هم عقلم نمی رسید که آقای مدیر که اسم ها و چیزهایی که باید بخریم را یادداشت نکرد،پس اصلا یادش نمی ماند که به هرکس چه گفته است.خلاصه دو سه روزی خواب و خوراک نداشتم و با ترس و لرز بسیاریک روز قبل از موعد در اتاق آقای مدیر را زدم و رفتم داخل.

بدون اینکه به من نگاهی بیاندازد ،گفت:چکار داری؟

در حالی که صدایم می لرزید،گفتم:آقا اجازه!من پدرم انقدر پول نداره که………

نگذاشت من ادامه بدهم.با فریاد گفت:از صبح همتون همینو می گید.اصلا نمی خوام هیچ غلطی بکنید.گمشو بیرون!

با عجله از اتاقش بیرون پریدم و نفسی به راحتی کشیدم.

این یکی از دل انگیز ترین حرفهایی بود که من در عمرم شنیده ام!

کوچه مردها 107

چهار شنبه, 24 آوریل, 2013

 

برادرم فرید هم به زودی به من در مدرسه ملحق شد و در کلاس اول دبستان شروع به تحصیل نمود.او دندان های سیاه شده ای داشت و همیشه از دندان درد می نالید.به همین خاطر هم مادرم هرروز قمقمه ای از آب نمک را همراه او می کرد تا در مدرسه هم دائما غرغره کند تا دردش کمتر شود.

روزی در کلاس نشسته بودم که در کلاس زده شد و مبصر کلاس برادرم وارد شد و از خانم معلم ما اجازه خواست که به خواسته معلمش من به کلاس آنها بروم.

خانم معلم از من پرسید:چکارت دارند؟

با تعجب و ترس گفتم:نمی دونم خانم.

اجازه داد.همراه مبصر کلاس راه افتادم و تا به کلاس آنها برسم هزار جور فکر به مغزم آمد و رفت.آخر چه شده بود؟

وارد کلاس که شدم،معلم فرید با اوقات تلخی سر من داد زد که:بیا ببین برادرت برای چی گریه می کنه؟به من که چیزی نمی گه.

به سمت فرید که در نیمکت خود نشسته بود و مظلومانه قطره های اشک پی در پی از صورتش به زمین می ریخت رفتم و پرسیدم:فرید چی شده؟

چیزی نمی گفت.فقط من را نگاه می کرد و گریه می کرد.

دوباره پرسیدم :چی شده فرید جان؟

باز جوابی نداد.با صدایی لرزان سوالم را تکرار کردم و هر بار که می پرسیدم خودم هم نگران تر و گریه آلود تر می شدم.بعد از مدت خیلی کمی من هم شروع به گریه کردم و دائما می خواستم فرید مشکلش را به من بگوید.فرید بی صدا گریه می کرد اما زیاد نگذشت که صدای زار و شیون من تا چند کلاس آنورتر هم می رفت.

خانم معلم که به شدت کلافه شده بود،گفت:من تو را صدا کردم که تو او را آرام کنی،خودت که از او بدتری.هردوتا گم شید برید بیرون.

بیرون آمدیم و در حیاط بالاخره فرید برایم گفت که دندانش خیلی درد می کند و گریه او به همین خاطر است!

کوچه مردها 106

چهار شنبه, 10 آوریل, 2013

وقتی کلاس اول دبستان را تمام کردم و خواندن و نوشتن را آموختم،پسر خاله بزرگم بعنوان هدیه با سوادی پنج ریال خرج کرد و برایم یک مجله کیهان بچه ها خرید.

با کنجکاوی تمام نگاهش کردم.روی جلد مجله عکس دختر بچه چهارپنج ساله ای بود که با لباس باله ژست رقص گرفته بود و پشت جلد مجله هم داستان تصویری بود از دانلد داک(اردک والت دیسنی) که موضوعش این بود که او یک پوند دانه خوراکی می خرد و برای تقسیم کردن تک تک آنها را می شمرد تا عادلانه بین بچه هایش تقسیم کند!عنوان این داستان تصویری هم این بود که”حساب حساب است،کاکا برادر”.

برای اولین بار بود که با این تصاویر و ضرب المثلها و ….آشنا می شدم و انگار که وارد دنیای ناشناخته ای شده بودم.مطالب داخل مجله هم خیلی جالب بودند:از داستان های ساده و زیبا گرفته تا شعر و مسابقه و…….

به حدی من جذب مطالب این مجله شده بودم که یکی دو روز بعد از خواندن مطالب آن ،که از روز شنبه به دستم می رسید،بی صبرانه روز شماری می کردم تا شنبه بعدی برسد و من شماره جدید این مجله را تهیه کنم.معتاد این مجله شده بودم و این اعتیاد همچنان در من ادامه پیدا کرد و عادت مطالعه همچنان در من باقی است.

فکر می کنم این تنها اعتیاد قابل قبول در دنیا باشد!