برچسب ها بـ ‘دایره’

تصویر نوشته 77

سه شنبه, 17 جولای, 2018

بیخبران

دوشنبه, 28 آگوست, 2017

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

ما توبه شکستیم!

دوشنبه, 8 دسامبر, 2014

ما توبه شکستیم
رفتیم و به میخانه نشستیم
بر موعظه زاهد و عابد ،کمر عقل شکستیم
چون باز ز بند و می و میخانه برستیم
صد عهد دگر با کرم یار خطاپوش ببستیم
باز توبه شکستیم
باز عهد ببستیم
صدبار دگر گر شود این دایره تکرار
هرگز نشود خسته خدایی که تورا خلق نموده است
تنها طلبش از تو بود خالصی دل
دوری ز ریا و دغل و حیله و تزویر
او مشتری صدق و صفای دل بنده است
ارباب کرم،چشمه بخشندگی و رحم تمام است
او رحمت عام است
او رحمت عام است

کوچه مردها 100

چهار شنبه, 6 فوریه, 2013

یکی از بهترین تفریحات ما در دبستان ،بازی هایی بود که در آنجا می کردیم.سال اول که بخاطر کوچکی بیشتر تماشاگر بودیم و از سال دوم یواش یواش ما هم جزئی از بازی کنندگان شدیم.

متداولترین بازی تقسیم شدن به دو تیم و کمربند بازی بود.یک تیم درون دایره ای که با گچ روی زمین می کشیدند می ایستاد و دو سه کمربند را درون این زمین می گذاشتند و نفرات تیم مقابل باید سعی می کردند که این کمربند ها را بدون داخل شدن در زمین و از بیرون برمی داشتند و این در حالی بود که دست هریک از بازیکنان تیم داخل دایره هم یک کمربند بود که با وارد شدن هر عضوی از بدن بازیکن حریف به داخل دایره با کمربند حسابی می زدند و سرخش می کردند و اگر می توانستند آن عضو را هم گرفته و بازیکن حریف را به داخل دایره می کشیدند که در آنصورت آن فرد سوخته بود و باید از بازی بیرون می رفت و بازی در صورتی خاتمه پیدا می کرد که یا همه کمربند های داخل زمین را بیرون می آوردند یا همه افراد تیم حریف می سوختند که در این حال جای تیم ها عوض می شد.

یکی دیگر از بازی های داخل مدرسه بازی”زو”بود که همه شما با آن آشنایید و حالا دیگر این بازی یک بازی رسمی ورزشی شده و برای خود فدراسیون دارد و در سطح جهانی مسابقاتش برگزار می شود!

بازی هایی مثل یک پی دو پی و گرگم به هوا هم مال بچه های کم سن و سال تر بود و خلاصه زنگ های تفریح و دقایق قبل از زنگ صبح نواخته شدن هنگامه ای در حیاط مدرسه برپا بود که خیلی هم تماشایی بود.

علاوه بر این در زنگ های ورزش هم پس از نرمشی که توسط معلم ورزش مدیریت و هدایت می شد بچه ها را به چند تیم تقسیم می کردند و هر دو تیم در گوشه ای از مدرسه فوتبال گل کوچک بازی می کردند و کلی سر و صدا نیز به همراه داشت که معمولا داد معلم های داخل کلاسها را درمی آورد و با خواهش و تهدید از معلم ورزش می خواستند که ما را آرام کند تا آنها بتوانند درس خود را در کلاس ادامه دهند.

خلاصه همه جنب و جوش و تخلیه انرژی بود که در غیر اینصورت این تخلیه انرژی بصورت دهواهای فردی و جمعی صورت می پذیرفت که در قسمت بعدی بعضی از اشکال آن را برایتان توضیح خواهم داد.

کوچه مردها 82

چهار شنبه, 3 اکتبر, 2012

 

یکی دیگر از تفریحات ما در روستای چهارباغ کلوخ پز بود.

روش کار به این صورت بود که دو نفر مسئول برپایی محل پختن سیب زمینی می شدند و یکی دو نفر دیگر به سزمین های کشت سیب زمینی اطراف می رفتند و با کندن سیب زمینی از داخل کشتزارها تعداد زیادی سیب زمینی(حدود پنجاه سیب زمینی) بر می گشتند.

دو نفر مسئول محل پخت ،کلوخ های گلی را از زمین های اطراف خود جمع می کردند و در دایره ای به قطر حدود نیم متر می چیدند و در هر ردیف که بالاتر می رفتند قطر این دایره را کمتر می کردند تا نهایتا در ارتفاه شصت هفتاد سانتیمتری این کلوخ ها به هم می رسیدند و یک شکل گنبدی پیدا می کردند که بین کلوخ ها هم فضاهای کوچکی باز می ماند.با بیرون کشیدن یکی از کلوخ ها ردیف پایین دربی در این گنبد ایجاد می شد که از همین راه چوب زیادی را داخل گنبد کلوخی می کردند و آنها را آتش می زدند.آتش ایجاد شده شروع به گرم کردن سطح داخلی کلوخ ها می نمود و با اضافه کردن دائمی چوب به آتش آنقدر این کار ادامه پیدا می کرد تا سطح داخلی همه کلوخ ها از شدت حرارت سرخ سرخ می شد.

اکنون مرحله بعدی کار شروع می شد.با یک چوب همه ذغالها و چوبهای نیمه سوخته را آرام آرام از داخل این گنبد خارج می کردند و حالا همه سیب زمینی ها را یکی یکی داخل گنبد می کردند.با ورود آخرین سیب زمینی به زیر گنبد کلوخ های سرخ از حرارت و با فرمان یکی از افراد گروه همگی شروع به خراب کردن گنبد می کردیم و سیب زمینی ها زیر تلی از کلوخ های داغ و پر حرارت مدفون می شدند.کار تمام بود.تپه خاکی حاصل شده را به حال خود رها می کردیم و یک ساعتی را به تفریحی دیگر می پرداختیم.یا در بند شنا می کردیم،یا با پرتاب چوب به درختهای مرتفع گردو از آنها گردو می چیدیم و لب رودخانه می شکستیم و می خوردیم(و به همین خاطر همیشه دستهایمان سیاه بود) و یا سراغ درختهای سیب و زردآلو و…..می رفتیم.

بعد از حدود یکساعت برمی گشتیم سراغ کلوخ پز و هر یک با چوبی خاکها را به آرامی کنار می زدیم و سیب زمینی های برشته و داغ و پخته شده را یکی یکی در می آوردیم و پوستشان را به سختی می کندیم و نمک می زدیم و می خوردیم.چقدر خوشمزه و خوش طعم بودند!چون برایشان زحمت بسیاری کشیده بودیم،همه را می خوردیم،آنقدر که ساعتی بعد همه از دل درد ناله می کردیم!