برچسب ها بـ ‘دانشجویان’

مقالات 38

یکشنبه, 31 ژانویه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 2

حالا من عاشقم.
عاشق همسایه ای که بی دلیل با من بد خلقی می کند.
عاشق دانشجویی که فکر می کند سر من کلاه گذاشت و کتاب درسی ام را مجانی از من گرفت.
عاشق دوستانم هستم،عاشق دشمنانم،عاشق فرزندانم،عاشق دانشجویانم و از همه مهمتر عاشق تو که این نعمت را از تو دارم که مرا با عشق آشنا کردی و متاسفم که نمی توانم به اندازه ای که لازم است قدر دان تو باشم.
تو حق داری که به اندازه ای که من دوستت دارم،مرا دوست نداشته باشی و همه چیز را به من ترجیح می دهی.آخر من که به تو چیزی ندادم،رابطه من و تو معامله پر سود اما یکطرفه ای بود که همه اش به نفع من تمام شد. من با ذات عشق آشنا شدم و این بزرگترین سرمایه است.پس من هستم که باید قدردان باشم،تو هرگونه که می خواهی و صلاح می دانی باش.
همین که صبحی،ظهری،غروبی در گذر از همه الویت های مهم زندگی ات سلامی و یادی از من می کنی،مرا کافی است و توشه گرم بودنم خواهد بود تا سلام بعدی، و همین را هم عشق است که هرچه هست عشق است و جلوه عشق و چه زیبا گفته است مولانا که: عشق اصطرلاب اسرار خداست.

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی،که شنودی

کوچه مردها 173

چهار شنبه, 2 دسامبر, 2015

یکی از فعالیت های رژیم شاه در دانشگاه اجیرکردن بعضی از دانشجویان بعنوان خبرچین و جاسوس در بین بقیه بود.
که بعد از پیروزی انقلاب در همان اولین روزهای پیروزی،لیست این افراد اعلام شد و همگی از دانشگاه اخراج شدند.نام بعضی از آنها به شدت تعجب ما را برانگیخته بود. بگذریم و به ماجرای خودمان بپردازیم:
در پارکینگ استادان دانشگاه یک چاله مکانیکی بود که برای تعویض روغن ماشین بسیار مناسب بود و چندتا از دوستان تصمیم گرفتیم که این محل را از دانشگاه کرایه کرده و تعویض روغنی راه بیاندازیم.هم می توانستیم با تقسیم ساعت های بیکاری آنجا را صبح تا عصر فعال نگه داریم و هم دانشجویان و کارکنان و استادان ماشین دار می توانستند بدون صرف وقت و ارزانتر از بیرون ،این سرویس را دریافت کنند و هم محل درآمدی برای ما می شد.همه چیز به سرعت و راحت انجام شد و بچه ها مشغول بکار شدند. اما دوستانی که در روز دوم در این محل مشغول بکار بودند ،به بقیه خبر دادند که صبح آن روز فرمانده پلیس گارد دانشگاه همراه با یکی از ماموران به ایشان مراجعه کرده بودند و ضمن خوشامدگویی به آنها گفته بودند که هرجور کمکی که لازم دارند بگویند تا آنها برایشان انجام دهند و در مقابل توقع دارند که هر نوع فعالیت یا فرد مشکوکی را دیدند یا خبری در باره تظاهرات و فعالیت ضد رژیم به دستشان آمد،بلافاصله و پنهانی به ایشان خبر بدهند و مطمئن باشند که درآمد خیلی خوبی هم در انتظارشان خواهد بود.
بچه ها می گفتند که آن مامور همراه فرمانده هر دو دقیقه می گفت:جناب سروان خیالتان راحت باشد.این ها بچه های خیلی خوب و شاهدوستی هستند.مطمئن باشید کمال همکاری را خواهند نمود!
نگفته پیداست که همگی تصمیم گرفتند که دور کار تعویض روغنی را خط بکشند اما برای اینکه بهانه دست گارد ندهند بعد از دو سه روز کار کردن به مسئول پشتیبانی دانشگاه اعلام کردند که هم درآمدی که انتظارش را داشتیم،محقق نشد و هم این امر باعث شده که از درس های خود عقب بیفتیم.بنابراین می خواهیم به قرارداد خاتمه داده و کار را تعطیل کنیم.
از اینگونه کارها،یعنی تطمیع بچه ها و بکارگیری آنها در امر خبر چینی و خبررسانی زیاد صورت می گرفت اما واقعا در نود و نه درصد دفعات با شکست روبرو می شدند،چون بچه ها می دانستند که خبرچینی هریک از آنها ممکن است به نابودی چند نفر از دوستانشان منجر شود و مطمئنا نه در این دنیا و نه در آخرت بی پاسخ نخواهد ماند.

کوچه مردها 172

چهار شنبه, 18 نوامبر, 2015

فضای سیاسی دانشگاه ها هم در آن زمان بسیار قابل تامل بود.
به طور کلی دانشجویان به دو دسته تقسیم می شدند:
دسته اول که اکثریت دانشجویان را شامل می شد ،علاوه بر درس خواندن برای خود رسالت آگاه سازی جامعه و مبارزه با ظلم ها و مفاسد رژیم و نظام حاکم را هم قائل بود.
دسته دوم دسته بی تفاوت ها بودند که می خواستند هرچه زودتر درس خود را بخوانند و سر سلامت از این محیط بیرون ببرند و بعنوان یک آقا یا خانم مهندس در جامعه شخصیت والایی پیدا کنند.
البته از همان سال که ما وارد دانشگاه شدیم،رژیم دست به یک ابتکار زد و تعدادی پسر و دختر را بعنوان دانشجوی بورسیه نیروی هوایی وارد دانشگاه ما نمود که بقیه دانشجویان به شدت نسبت به این حضرات حساس بودند و از آنها دوری می کردند و در مقابلشان خیلی احتیاط می نمودند.
به هر حال دانشجویان فعال سیاسی به سرعت در دانشگاه جذب یکی از دودسته “انجمن اسلامی دانشجویان” یا “دانشجویان فدایی خلق” می شدند که از نامشان پیدا بود که اولی دارای باورهای مذهبی و اسلامی بودند و دومی دارای باورهای کمونیستی.البته در سال آخر حکومت رژیم شاهنشاهی،هر یک از این دو دسته،به دو سه دسته فرعی دیگر تقسیم شدند.
تمرکز بچه مسلمان ها در نمازخانه دانشگاه و کوهنوردی های گروهی در تعطیلات و جلسات محرمانه بین خودشان بود و تمرکز چپی ها هم در کوهنوردی و جلسات داخلی و یک کار ابتکاری بود،به این ترتیب که تیمی متشکل از یک پسر و یک دختر تشکیل می دادند و به آنها موضوعاتی اجتماعی – سیاسی برای تحقیق ارجاع می دادند که خود این روش برای ایشان طرفدارانی خلق نموده بود که بیشتر از رسالت اجتماعی به بهره مندی های دیگرش اهمیت می دادند! در عین حال هر دو دسته از این درایت فکری نیز برخوردار بودند که در مقابله با رژیم شاه که سعی زیادی در ایجاد تفرقه و درگیری بین آنها می نمود،باهم متحد بودند و اجازه سوئ استفاده از اختلافات بین خود را نمی دادند. در قسمت های بعدی به چند نمونه اشاره خواهم نمود.
به هر حال دانشگاه پلی تکنیک یکی از سیاسی ترین و فعالترین دانشگاه های ایران در آن زمان بود که در سال های قیام و انقلاب مردم ایران هم به خوبی در پیروزی انقلاب اسلامی ایران نقش خود را ایفا نمود و به اشکال مختلف به بروز این زلزله اجتماعی زمان خود در جهان کمک کرد.

قحطی

چهار شنبه, 22 فوریه, 2012

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم،

 اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود.

 تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.

 سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

 صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب.

 روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،

 نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.

همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و …

 اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!

 يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا…

و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.

مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟

اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.

 ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و … برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! …

 مي شود كتابها نوشت… خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق