برچسب ها بـ ‘دانشجو’

دل نوشته 31

شنبه, 30 نوامبر, 2019

وابستگی آینده یک کشور و ملت به سیستم و فرهنگ آموزشی دیگر امری بدیهی است.
آموزش نونهالان هر ملت باید از محیط خانواده و توسط پدر و مادر آغاز گردد. به این صورت که جواب سوالات او را فوری و کامل ندهند بلکه کودک را در مسیری هدایت کنند که خودش جواب را پیدا کند.
در مدرسه هم باید بچه هارا با تفکر و دقت در مشاهدات برای آموزش های خود آشنا سازند،نه اینکه مانند یک نوار تکراری دائم مفروضات و دانسته ها را به بچه ها بگویند و در امتحانات هم دقت کنند که دانش آموز هیچ حرف جدیدی جز آنکه مدرسه و کلاس به آنها گفته،نگویند و ننویسند ولو آنکه درست باشد!
در دانشگاه ها هم به عقیده من باید در سال اول دروس پایه همگی شامل علوم محض پایه مثل ریاضی و… و دروسی همچون روش های تحقیق ،تحقیق در عملیات، تحقیق آماری و میدانی و…..باشد و در سال های بعدی دروس تخصصی را به صورت دادن مسایل عملیاتی به دانشجو و اصرار بر حل آنها توسط خودشان ارائه دهند و اساتید و دانشگاه فقط نقش استاد راهنما و تامین وسایل مورد نیاز آنها را داشته باشند.
رایانه ها و فضای مجازی مدت هاست که مرگ سیستم آموزشی جاری ما را اعلام کرده اند و ما غافلیم!

کوچه مردها 152

چهار شنبه, 31 دسامبر, 2014

اگر اشتباه نکنم سال 1349 بود که دولت هویدا و شهرداری تهران تصمیم به گران کردن بلیط اتوبوس از دو ریال به پنج ریال گرفتند و این بهانه ای شد برای مردمی که به شدت از نظام وقت کینه داشتند.
ابتدا داد و بیداد در ایستگاه های اتوبوس و باجه های بلیط فروشی آغاز شد و به فاصله چند روز یک حرکت سازماندهی شده از طرف دانشجویان دانشگاه ها شروع شد که به خوبی ضعف ساواک و نظام شاهی را نمایان کرد.
ترتیب کار به این صورت بود که اتوبوسی در ایستگاهی برای پیاده و سوار کردن مسافرین می ایستاد و در همین حال ناگهان از گوشه ای ،یکی دو نفر که پنهان شده بودند فریاد کنان شروع به پرتاب سنگ به شیشه های جلوی اتوبوس می کردند.راننده اتوبوس هم سرش را روی فرمان اتوبوس خم می کرد و سرش را بوسیله دستهایش می پوشاند و مسافران جلو هم خود را خم می کردند تا سنگ ها و خرده شیشه ها به آنها برخورد نکند.
پس از شکسته شدن شیشیه ها و با یکی دو شعار، دانشجویان به سرعت پابه فرار می گذاشتند و راننده سرش را بلند می کرد و با کمک مسافران جلوی اتوبوس را تمیز می کردند و همه شاد و خندان به طرف ایستگاه بعدی حرکت می کردند!
حتی یک مورد موفق به دستگیر کردن دانشجوها نشدند،چون کسی با ایشان همکاری نمی کرد. بعد از حدود یک هفته بهای بلیط اتوبوس به همان دو ریال برگشت و اوضاع آرام شد و مردم حرف خود را به کرسی نشاندند،اگرچه بعد از یک ماه ،مسیر های هر خط اتوبوس را نصف کردند و هر خط سابق را به دو خط جدید تقسیم کردند و عملا مردم برای رفت و آمد سابق به جای دو ریال،چهار ریال پرداخت کردند!

یک گزارش آماری

شنبه, 28 دسامبر, 2013

در ترم جاری دانشگاه که رو به پایان است،یک پروژه فردی داشتیم که هر دانشجو باید یا خبرنگار می شد و یا یک چهره معروف و شناخته شده و این دو باهم مصاحبه ای می کردند.

انتخاب چهره معروف به عهده خود دانشجو بود و به این ترتیب امکان بررسی افراد مورد توجه یک جامعه کوچک دانشجویی فراهم گردید.

نتایج را برای شما می نویسم و قضاوت را به خودتان می سپرم:

کل نفراتی که چهره ای را انتخاب کردند             29 نفر

که  در بین چهره های انتخاب شده:

   16 نفر هنرپیشه و خواننده بودند.

    4 نفر ورزشکار بودند

    2 نفر نویسنده

    2 چهره تاریخی

    2 شاعر

    1 نظامی

    1 کارگردان سینما

   و1 مدیر صنعتی

می دانید که الگوهای هر جامعه معرف فرهنگ کلی حاکم بر تفکر همان جامعه می باشد.

فقط بخوانیدش……

یکشنبه, 26 می, 2013

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می
پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع میشود وآنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات، مرا میبرد به سالهای دور کودکی…….
وقتی صبح، سر را از لحاف بیرون می آوردیم، اول به پنجره نگاه میکردیم وچه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه. . . پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و
مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند تا یخ کند.
خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند وهر چه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر. . . . یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد. و حالا دختری تنها و بی پول و بی
پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300 یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است،البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر! راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشی.
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه. . ولو کوچک. . . و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتآن کمی بهم میریزد. ناگهآن انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار انداخت و یاد یک دوست افتادم،البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدایک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کارداشت و من نه.
میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کردو یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت.
برای چند ساعت کاردر هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخی یا
جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه . . . تو هم خودتُ بنداز اونجا!
خدافظی کرد و رفت.
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد.رفتم اما دلخور بودم، نه بخاطرمسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی. . . که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست. . . . و من
ناچار بودم .دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم ولی برنگشتم.وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیداکردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز در تنهایی خودم گریه کرده
باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میآن آن تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود، داشتم از خجالت می مردم، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختندو همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست.
دوباره گریه ام گرفته بود، پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود
سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم.
دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم. نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک
خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید.
گفتم نه مرسی. . این غذا مال من نبود. . . . گفت چرا. این غذای شماست،فقط مال شما. . . من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای برسونمت؟ گفتم: نه ممنون با مترو میرم. . . . و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم. گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. . . این غذا فقط مال توست و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500 پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده:
سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست،بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست
هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی!

اگر من…….بودم

شنبه, 19 نوامبر, 2011

اگر من یک استاد دانشگاه بودم،

در همان جلسه اول به دانشجویانم کاملا نشان می دادم که چقدر دوستشان دارم و شوق درس دادن به آنها را دارم.

همه را به اسم کوچکشان صدا می کردم و سعی می کردم نامشان تا آخر ترم در یادم بماند.

درسم را بصورت تئوریک و عملیاتی و همراه با ادویه جادویی عشق به همنوع ارائه می کردم.

کلاس درسم محلی برای بحث و اظهار نظر و ارائه طریق همگانی بود و نه یک نطق تکراری یکطرفه.

هر ترم مطالب جدیدتری از موضوع درس فرا می گرفتم و مطالب متفاوت تری از ترم قبل ارائه می دادم.

از راهنمایی های دانشجویانم استفاده می کردم و در بالا بردن کیفیت مطالب شریک و سهیمشان می کردم.

و بعد از پایان ترم برایشان دوستی دلسوز و مشاوری امین،تا ابد می ماندم.

یک وصیتنامه!

دوشنبه, 14 فوریه, 2011

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی !!!! …

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است …
و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید …
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود …

وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد …
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا قلقلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت …

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم …
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم …
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ،حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ….

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود.
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است

معجزه عشق(5)

دوشنبه, 3 ژانویه, 2011

خیلی سال پيش كه دانشجو بودم، بعضي از اساتيد خوشحال عادت به حضورر و غياب داشتند.تعدادي هم براي محكم كاري دو بار اين كار را انجام ميدادند، ابتدا و انتهاي كلاس كه مجبور باشي تمام ساعت را سر كلاس بنشيني.
هم رشته اي داشتم كه شيفته ي يكي از دختران هم دوره اش بود.هر وقت اين خانم سر كلاس حاضربود، حتي اگر نصف كلاس غايب بودند، جناب مجنون مي گفت: استاد همه حاضرند! و بالعكس، اگر تنها غايب كلاس اين خانم بود و بس، مي گفت:استاد امروز همه غايبند، هيچ كس نيامده!
در اواخر دوران تحصيل ازدواج كردند و دورادور مي شنيدم كه بسيار خوب و خوش هستند.
امروز خبردار شدم كه آگهي ترحيم بانو را با اين مضمون چاپ كرده است: هيچ كس زنده نيست … همه مردند ….ا