برچسب ها بـ ‘دانایی’

خوشبختی چیست؟

شنبه, 21 فوریه, 2015

پولداری،منش است و ربطی به میزان دارایی ندارد.
گدایی،صفت است و ربطی به بی پولی ندارد.
دانایی،فهم و شعور است و ربطی به مدرک تحصیلی ندارد.
نادانی،یاوه گویی است و ربطی به زیاده گویی ندارد.
دشمن،نمایشی از ضعف ها و کمبودهای خویش است و ربطی به بدسرشتی و بدخواهی طرف مقابل ندارد.
یار،همدلی است و ربطی به همراهی و پر کردن کمبود ندارد.
وقتی گرسنه ای،یک لقمه نان خوشبختی است.
وقتی تشنه ای،یک قطره آب خوشبختی است.
وقتی خوابت می آید،یک چرت کوچک خوشبختی است.
خوشبختی،مشتی از لحظات است….
یک مشت از نقطه های ریز،که وقتی کنار هم قرار می گیرند،یک خط را می سازند به اسم زندگی.
قدر خوشبختی هایمان را بدانیم

خواستن،توانستن نیست!

شنبه, 18 اکتبر, 2014

خواستن،دانستن و توانستن ، درست است و نه خواستن،توانستن است.
خواستن بدون دانستن،اگر هم به توانستن منجر شود
توانستنی ناقص را با خود می آورد
و دانستن بدون خواستن هم
از تو،آدمی بی خاصیت و سربار جامعه خواهد ساخت!
تنها هنگامی که دانستی و خواستی
توانا می گردی
توانمندی همراه با دانایی دنیا را نجات خواهد داد.

سرزمین عجایب 1

سه شنبه, 6 می, 2014

قبل از شروع توضیحات،اشاره به نکات زیر را ضروری می دانم:

-غرض تعریف یکطرفه از این کشور و مردمش نیست،اما نکته در اینجاست که قصد من بیان خوبی ها و نقاط قوت آنها به منظور آگاهی و انشالله الگو برداری است که پیامبر ما فرموده:دانایی را حتی در چین بیاموزید.قطعا آنها هم عیوبی همچون نوشیدن مشروبات الکلی و بی بند و باری و…..دارند اما من برای عیب جویی و دعوا به آنجا نرفته بودم.

-اگر می گویم سرزمین عجایب،نه به منظور این است که آنها کار عجیبی کرده اند- که بر عکس آنها عادی , درست در اکثر موارد عمل نموده اند – بلکه می خواهم بگویم که بسیاری از رفتارهای آنها بر عکس ماست و به همین دلیل در نظر اول عجیبند ،اما خیلی زود درمی یابی که ما راه را کج رفته ایم و عجیب نیستند.

– خلاصه کنم،بقول سید جمالدین اسد آبادی ، در این سرزمین مسلمان خیلی کم دیدم اما رفتار اسلامی را کاملا حس کردم.گواهم بر این مدعا ،مطالبی است که در قسمت های بعدی تقدیم خواهم کرد.با این همه به من خرده مگیرید که در انتها بگویم:هیچ کجا ایران نمی شود!

آرزوی بزرگ

چهار شنبه, 26 اکتبر, 2011

همه در صف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند.بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای خیلی کوچک و پست!

نوبت به او رسید.از او پرسیدند:چه آرزویی داری؟

گفت:می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم،بی آنکه مدعی دانستن(دانایی)باشم.

پذیرفته شد.گفتند :چشمانت را ببند.پشمانش را بست.

هنگامی که دوباره چشمانش را باز کرد،دید به شکل درختی در جنگلی بزرگ درآمده است.با خود اندیشید:حتما اشتباهی شده،من که این را نخواسته بودم.

سال ها گذشت.روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد.باز اندیشید:عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم.

با فریادی غمبار سقوط کرد.نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش؟با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد،بیدار شد.

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.