برچسب ها بـ ‘داروخانه’

بخشنده یا ساده لوح؟ 2

شنبه, 31 دسامبر, 2016

حدود ده سال قبل مردی حدود پنجاه ساله با سر و وضعی بسیار شیک و محترم جلوی داروخانه ای به من گفت که متاسفانه برای تامین دارویش سه هزار تومان کم دارد و از من کمک خواست. با کمال میل سه هزار تومان را به او دادم و به اصرار ایشان شماره تلفن موبایل خود را هم به او دادم تا فردا تماس بگیرد و پول را به من برساند.
اگر تا بحال به شما زنگ زده باشد،به من هم زنگ زده است!؟
اما من هنوز هم از این کار احساس رضایت دارم.نمی دانم چرا!

یک تجربه 3

شنبه, 6 آگوست, 2016

3 – آفت بی دقتی و سهل انگاری در کار هم که یک آفت ملی است در اینجا هم به وضوح قابل مشاهده است.
دوطرف تخت من ،دو تخت دیگر قرار داشت که هردو بزرگوار ناراحتی گوارشی داشتند،یکی در مری(حنجره) و دیگری در معده و روده.یک شب به یکی از آنها شیشه ای روغن کرچک دادند و گفتند برای رادیولوژی فردا،امشب این روغن را بخور تا فردا صبح معده ات خالی باشد و به دیگری هم گفتند شما هم فردا رادیولوژی از معده و روده ات داری،آماده باش.بیمار سمت چپ من بعد از مصرف روغن کرچک تا صبح بین توالت و تختش در رفت و آمد بود!
روز بعد دو بزرگوار را به رادیولوژی بردند.نیم ساعتی نگذشته بود که اولی برگشت و با ناراحتی و گله گفت:به من می گویند برای دیدن حنجره ات نیازی به خوردن روغن کرچک نبود،چرا این کار را کردی؟و بعد از مدتی دیگر هم اتاقی دوم من با عصابنیت تمام برگشت و گفت:به من می گویند چون روغن کرچک نخورده ای و معده ات خالی نیست ،نمی توانیم امروز رادیولوژی شما را انجام دهیم.آخر شما دادید و من نخوردم؟من از کجا باید می دانستم.من که دکتر نیستم!
نهایتا معلوم شد که شب قبل روغن کرچک او را اشتباهی به تخت دیگر داده بودند!خدا را شکر اشتباهی به من ندادند!از آن به بعد به شدت هنگام خوردن داروها دقت می کردم که داروی بیمار دیگری را به من نداده باشند!
4 – ارتباط مکانیزه بسیار خوبی بین اجزای کاری مختلف بیمارستان طراحی و پیاده شده است و با دستور پزشک و وارد شدن این دستور در سیستم مکانیزه همه اقدامات بعدی توسط بخش های آزمایشگاه،رادیولوژی،داروخانه و….از طریق همین شبکه اطلاعاتی پیگیری و انجام می شود اما نمی دانم چرا علاوه بر این اصرار بر وجود یک پرونده کاغذی هم وجود دارد،مثلا جواب های آزمایش،شرح حال بیمار،ثبت علائم حیاتی بیماران که چند بار در روز کنترل می گردند و…….همه باید در یک پرونده کاغذی هم موجود باشند،یا مثلا چرا این اطلاعات و شبکه مربوطه به قسمت های مالی و اداری بیمارستان هم لینک نیستند که موقع تسویه حساب مجبور به تهیه و پرکردن فرم های متعدد و گرفتن کپی های پی در پی نگردی.

کوچه مردها(45)

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

بدترین تهدید و بلای محله که سخت وحشتناک و خانمانسوز بود،اعتیاد به مواد مخدر بود.

سیگار کشیدن که یکی از رایج ترین عادات در محله بود.پسر های نوجوانی که از حدود چهارده ،پانزده سالگی سیگار نمی کشیدند،مورد تمسخر دیگر جوانان واقع می شدند.یادم هست که با قرار با سایر بچه ها ی محل که هم سن و سال(حدود هشت ساله)بودیم هر کدام سیگاری از پدرهای خود کش رفتیم و در یکی از خرابه ها برای اولین بار سیگار کشیدیم.من با اولین پک،آنقدر سرفه کردم که سیاه و کبود شدم .همین واقعه باعث شد که تا زمان دانشگاه  گرد سیگار نگردم.

اولین و متداولترین ماده مخدر آن زمان حشیش یا بنگ بود.کمتر سیگاری بود که این ماده را تجربه نکرده باشد.دیدن منظره خورد کردن بنگ در دست و خالی کردن توتون سیگار و بعد از مخلوط کردن آن ها دوباره کاغذ سیگار را پر کردن و آتش زدن و کشیدن این سیگار،بسیار رایج و متداول بود و ما بچه ها روزی چند بار این نمایش را در کوچه و خیابان می دیدیم و کسی هم معترض این کشندگان نمی شد.

ماده متداول بعدی تریاک بود.غالب افراد سیگاری مسن(از پنجاه سال به بالا)یا معتاد به تریاک بودند و یا هراز چند گاهی کمی از آن را مصرف می کردند.مصرف آن هم به دو شکل بود.یا در حبه های کوچک اندازه دانه های تسبیح در ظرف های شیشه ای کوچک با خود همه جا حمل می کردند و روزی یکی دو بار یکی از این حبه ها را در نعلبکی چای حل می کردند و سر می کشیدند و یا با وسایلی مثل منقل و وافور آن را بصورت دود به درون معده می فرستادند و بازپس می دادند.سر صبر می نشستند و گپ می زدند و می کشیدند و چای می خوردند.از تریاک بعنوان دارو هم استفاده می شد و مثلا با فوت کردن دود آن در گوش کسی که درد می کرد بسرعت درد را آرام می کردند.به شوخی می گفتند:دوای هر دردی است اما خودش دوا ندارد!

معتادین به تریاک را به راحتی از روی ظاهرشان می شد شناخت.رنگ کبود شده پوست صورتشان و پف های زیر چشم و پلکشان و دندانهای زردشان ،آنها را لو می داد.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی بود به اقتضای شغلش به راحتی اینگونه افراد را در کوچه های محله شناسایی می کرد و یکباره فردی را نشان می داد و می گفت:این تریاکی است.یک بار من از او پرسیدم:پس چرا دستگیرش نمی کنید ؟ او با بی حوصلگی  جواب داد:پسر جان،تریاک کشیدن که جرم نیست!

راست می گفت.کافی بود که سن آدم پنجاه سال به بالا باشد و در آزمایش خون ثابت می شد که تریاکی هستی.آن وقت دولت برایت کارتی صادر می کرد و دسته ای کوپن می داد که با ماهی یک بار مراجعه به داروخانه ها،در ازای هر یک کوپن آنقدر تریاک مرغوب سناتوری تحویل می گرفتند که نه تنها برای مصرف یک ماهشان کافی بود بلکه بخشی از آن را هم به افرادی که تفریحی می کشیدند،می فروختند!

در مورد هرویین زیاد شنیده بودم اما تا بزرگسالی کسی را در حال استعمال آن ندیدم.فقط می دانستم که بسیار مخرب و کشنده است.در محله هم آدم هرویینی نداشتیم،یعنی کسی که به این ماده ویران کننده معتاد می شد روی ایستادن در محل را نداشت و آواره محل های غریب می شد.

کوچه مردها(10)

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

کمی بالاتر از خانه ما و کنار خیابان هاشمی و پایین تر از میدان سپاه دانش که بعدها نام میدان هاشمی به خود گرفت،محوطه صاف و بزرگی بود که حدود بیست دکه فلزی برای فروش میوه ساخته شده بود و طرفین این دکه ها هم دو نانوایی و لبنیاتی و خشکشویی و شیرینی و بستنی فروشی و داروخانه قرار داشت و در سمت دیگر خیابان و روبروی دکه ها،محل بساط ملامین فروشان و پارچه فروشان و لباس فروشان و ….بود.

پشت این قسمت هم محوطه باز و بزرگی بود که نمایشگران و دعافروشان و…. در اینجا بساط می کردند و به نوعی نمایشخانه محل بود و جای سینما و تئاتر را برای ما گرفته بود.

متداول ترین نمایش روزانه،تعزیه بود که تقریبا هرروز غروب(به جز مواقعی که هوا خراب بود) می توانستیم یکی از وقایع کربلا را ببینیم،مثل داستان مسلم ،داستان حر ابن ریاحی،داستان طفلان مسلم ،داستان شهادت حضرت عباس(ع)،و از همه مهمتر و پرسوزتر داستان شهادت امام حسین(ع).

دیدن چهره تعزیه خوانها در آن لباس های رنگین و زره های فلزی و کلاهخود های مزین به پرهای بزرگ رنگی که در نهایت استادی نقش خود را بازی می کردند،نعمتی بود که در این روزگار هرگز نمی توان با آن راحتی و صفا و سادگی موفق به تماشا شد.آن ها برای پولی که در آخر تعزیه جمع می کردند،کار می کردند اما مردم از همین جاها ارادت به امام حسین و یارانش پیدا می کردندو چه صادقانه و بی ریا می گریستند و زار می زدند.

از دیگر نمایش های متداول پرده خوانی بود که پرده خوان با یک پرده بزرگ سه متر در یک و نیم متر ،که روی آن و در هر منطقه ای یک تصویر از جهنم و بهشت و انتقام مختار از قاتلین حسین(ع) و یارانش و ده ها مجلس دیگر کشیده شده بود و در وسط پرده و بزرگتر از همه تصویرهای دیگر هم نقاشی جنگ حضرت عباس با کوفیان بود که شمشیر حضرت سر دشمن را شکافته بود و تا نزدیک لبهای او پایین آمده بود.پرده خوان هر بار یکی از نقاشی ها را با آب و تاب حدود دوساعت توضیح می داد و می خواند و یکی دوبار هم در بین این کار پول جمع می کرد.

مارگیر ها معمولا با دو سه جعبه پر از مارکبری و انواع دیگر،بساط دیگری داشتند و با نشان دادن مارها و ترساندن مردم و تحت تاثیر قرار دادنشان،در بین کار صفحات کاغذی بزرگی پر از خط و خطوط و جملات و دعاهای عربی در می آوردندو ضمن توضیح خواص این دعاها و اینکه خودشان این دعاها را در حرم امیرالمومنین و امام حسین و حضرت عباس گرادنده اند و متبرک کرده اند و هرکس یکی از این ها را در خانه اش داشته باشد،زندگی اش بیمه می گردد،آن ها را دانه ای پنج ریال می فروختند.

برای ما بچه ها هم جالب ترین معرکه،پهلوان ها بودند که کارهای خارق العاده ای می کردند.از هنر نمایی با وزنه های سنگین فلزی تا زور آزمایی همزمان با چند نفر از جوانان تماشاچی و یا خوابیدن زیر ماشینی که از روی آنها عبور می کرد تا پاره کردن زنجیر فلزی کلفتی که برای همین یک کار حدود نیم ساعت زور می زدند و همه را در آخر کار به تحسین وا می داشتند و کلی پول جمع می کردند.معمولا پهلوان ها آدم های قوی هیکل و درشتی بودند،اما در میان آن ها جوان ریزقامت و لاغر اندامی بود که مردم”پهلوان شیرازی”خطابش می کردند و به خاطر همین کوچکی جثه اش ،او را بیش از بقیه دوست داشتند و دورش جمع می شدند.

این ها نعمت ها و فرصتهایی بود که در حال حاضر دیگر نمی توان از آن ها بهره مند بود.