برچسب ها بـ ‘خیام’

کوچه مردها 180

چهار شنبه, 9 مارس, 2016

یکی دیگر از پدیده های نوظهور عمر و زندگی من رفتن به تالار رودکی(که الان تالار وحدت نام دارد) در همان سال 1355 بود.
شجریان کنسرتی از اشعار خیام در این تلالر برگزار می کرد و دوستم امیر که عاشق این هنرمند بود،آنقدر در گوش ما خواند تا تصمیم گرفتیم چهار پنج نفری به این کنسرت برویم.
یک نوار کاست فروشی روبروی این تالار بود که بلیط های کنسرت را هم می فروخت و هنگامی که ما برای خرید بلیط مراجعه کردیم،گفتند که فقط برای بالکن طبقه آخر(بالاترین طبقه جا دارند).فوری خریدیم و نیم ساعت بعد داخل سالن شدیم.
مناظری که می دیدم برای من خیلی تازه و بدیع بودند.اکثر قریب به اتفاق تماشاچیان کنسرت با لباس های رسمی و خیلی شیک آمده بودند.آقایان با کت و شلوارهای خیلی مدرن و کراوات و پاپیون و خانم ها با لباس های شب و میهمانی. ما پنج نفر مثل یک وصله ناجور در گوشه ای نشسته بودیم و با تعجب دیگران را نگاه می کردیم!
زنگ آغاز مراسم را زدند و ما پله های زیادی را بالا رفتیم تا به بالکن مورد نظر خود رسیدیم.جایمان چندان خوب نبود و از آن بالا باید پیوسته سرمان را خم می کردیم و بصورت مایل صحنه را تماشا می کردیم اما برای من آنقدر همه چیز جاذبه داشت و تازه بود که اصلا به این موضوع توجهی نداشتم و در حال تماشای دقیق و ثبت این لحظه ها بودم.
ابتدا یکی از نوازندگان معروف تار کشور(استاد جلیل شهناز) به روی صحنه آمد و پس از تشویق مفصل حاضران چند دقیقه ای تکنوازی کرد و سپس بقیه نوازندگان به همراه آقای شجریان وارد صحنه شدند.سالن از دست زدن ها و تشویق حضار منفجر شد و تا چند دقیق هم مردم ایستاده دست می زدند و فریاد می کشیدند و هم هنرمندان ایستاده پی در پی تعظیم و تشکر می کردند.
عاقبت همه ساکت شدند و نشستند و برنامه آغاز شد.هنر چیره دست ترین نوازندگان ایرانی با صدای گرم و استادانه شجریان که اشعار زیبا و حیرت آور خیام را می خواند،شبی خاطره انگیز و رویایی را رقم زد که هرگز از لوح ضمیرم پاک نمی شود.
بعد از آن و در سال های بعدی زندگی بارها برای دیدن برنامه های هنری مختلف به تالار وحدت رفتم ،اما هیچ بار آن حلاوت و شیرینی بار اول را نداشت!

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 15

سه شنبه, 6 اکتبر, 2015

برای آنکه ببینیم که حافظ چگونه عشق و معشوقی را در نظر داشته،نخست باید ببینیم که خود او چگونه کسی بوده است؟این نیز کار آسانی نیست.
او در میان گویندگان ایران این خصوصیت را دارد که چندگانه باشد و در تعریف معینی نگنجد.در درجه اول شاعر است،آنگاه متفکر و سپس عارف،ولی هیچیک از اینها به تمامی نیست.بنابراین،ناگزیر می رسیم به تعریف دیگری که هرچند مبهم و کلی،ولی راضی کننده تراست و آن “رند” است،و خود او دوست می داشته که این صفت در باره اش بکاربرده شود.”رند”،یعنی فردی که همه اعتقادها و نظریه ها را شناخته و هیچ یک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته،و از مجموع آنها،نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نموده،که باز مفهومش حق تردید در باره همه باورهاست.از این راه آمادگی برای او پیدا می شود که به سبکباری و خلوص و بی ریایی و روشن بینی نزدیک شود.
با این حال،وزنه اصلی اندیشه حافظ به جانب”عرفان”گرایش دارد،مانند عطار و مولوی،بی آنکه سراپا آن را پذیرفته باشد.جرثومه های شک و چون و چرا در شعرهای اوست و نیز گرایش به لذائذ خاکی و اندیشه خیامی که همواره با او هستند،او را از جرگه عارفان معتقد خالص بیرون می آورند،و در وادی فکر،عنصری معرفی می کنند سکون ناپذیر و ناآرام،حافظ بنای یگانه فکری ندارد،خرگاه فکری دارد که آنرا هرجا که او را خوش آمدبرپا می کند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 4

سه شنبه, 5 می, 2015

حافظ بزرگترین شاعر ایران نیست – که این را نمی شود گفت – ولی “جامعترین”هست.گاه این تمایل دیده شده که خواسته اند چند شاعر درجه اول زبان فارسی را در کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.امکان پذیر نیست که از این چهار بزرگ،بشود یکی را بر دیگری ترجیح نهاد،زیرا در عین آنکه متکامل یکدیگرند،چنان متفاوتند که در ترازو گذاردن آنها کاری عبث خواهد بود.مانند چهار جهت اصلی،چهار محور را گرفته اند که هر کسی بر جای خود قائم است.
حافظ از سه همسخن پیش از خود،فردوسی و مولوی و سعدی،تاثیر بسیار گرفته است. از فردوسی در دو زمینه: یکی گرایش به ایران پیش از اسلام که می توان گفت بعد از شاهنامه،هیچ کتابی در زبان فارسی،به اندازه دیوان حافظ تشعشع های فکر ایران مزدایی در خود ندارد.گذشته از اشاره های متعدد به اسطوره ها و وقایع و نام پهلوانان باستانی که همه از شاهنامه گرفته شده اند،نیمرخ روشن دیوان را باید در نظر داشت که بر سراسر آن فروغ یزدانی می تابد.
زمینه دوم،اغتنام وقت است.فردوسی بیش از هرکس بی اعتباری جهان و اغتنام وقت را در تامل های پراکنده اش،مطرح کرده است و از این جهت پیشوا و معلم خیام قرار می گیرد.
بعد از فردوسی و خیام،حافظ دنباله فکر را می گیرد،چنانکه در کمتر غزلی از اوست که اشاره ای به بد عهدی ایام و دعوت به عیش نباشد.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 3

سه شنبه, 3 مارس, 2015

حافظ بزرگترین شاعر ایران نیست – که این را نمی شود گفت – ولی “جامعترین”هست.گاه این تمایل دیده شده که خواسته اند چند شاعر درجه اول زبان فارسی را در کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.امکان پذیر نیست که از این چهار بزرگ،بشود یکی را بر دیگری ترجیح نهاد،زیرا در عین آنکه متکامل یکدیگرند،چنان متفاوتند که در ترازو گذاردن آنها کاری عبث خواهد بود.مانند چهار جهت اصلی،چهار محور را گرفته اند که هر کسی بر جای خود قائم است.
حافظ از سه همسخن پیش از خود،فردوسی و مولوی و سعدی،تاثیر بسیار گرفته است. از فردوسی در دو زمینه: یکی گرایش به ایران پیش از اسلام که می توان گفت بعد از شاهنامه،هیچ کتابی در زبان فارسی،به اندازه دیوان حافظ تشعشع های فکر ایران مزدایی در خود ندارد.گذشته از اشاره های متعدد به اسطوره ها و وقایع و نام پهلوانان باستانی که همه از شاهنامه گرفته شده اند،نیمرخ روشن دیوان را باید در نظر داشت که بر سراسر آن فروغ یزدانی می تابد.
زمینه دوم،اغتنام وقت است.فردوسی بیش از هرکس بی اعتباری جهان و اغتنام وقت را در تامل های پراکنده اش،مطرح کرده است و از این جهت پیشوا و معلم خیام قرار می گیرد.
بعد از فردوسی و خیام،حافظ دنباله فکر را می گیرد،چنانکه در کمتر غزلی از اوست که اشاره ای به بد عهدی ایام و دعوت به عیش نباشد.

راز جاودانگی حافظ

یکشنبه, 16 نوامبر, 2014

عبدالحسین زرین‌کوب معتقد است:
شعر حافظ سروده عشق و بی‌خودی است و شاعر جز با عشق و بی‌خودی نمی‌تواند اندوه زمانه‌ای را که در فساد و گناه و دروغ و فریب غوطه‌ می‌خورد فراموش کند. دنیای او مثل دنیای خیام است: بی‌ثبات، و دایم در حال ویرانی. نه در تبسم گل نشان وفا هست نه در ناله بلبل آهنگ امید، انسان هم بر لب بحر فناست و تا چشم بر هم زده است درون ورطه می‌افتد. در چنین دنیایی که امید و شفقت به دست جوز و فتنه تباه می‌شود کدام رفیقی هست که بهتر از صراحی ساقی با انسان یک‌رو و یک‌دله باشد؟ از این‌روست که شاعر برای فراموشی، برای رهایی، و برای آسودگی به ساقی روی می‌آورد. درگیرودار اندیشه‌های جانکاه از خود می‌گریزد و می‌کوشد تا آن‌چه را در وجود او مایه دل‌نگرانی است، مثل یک بار گران یا یک زنجیر سنگین، به کنار افکند و همچون ابونواس و خیام درد و اندوه بی‌پایان خود را در امواج جام فرو شوید.
این است حافظ که اندیشه و احساس او درخور شعر عصر ماست، درخور شعر هر عصر است. مثل یک فیلسوف روزگار ما ارزش عقل و علم را به میزان نقد می‌سنجد و همچون یک عارف دل‌آگاه امروزی قدر اشراق و شهود را به‌درست درک می‌کند. به زاهد ریاکار نیشخند رندانه می‌زند و به ظالم فریب‌کار دندان خشم می‌نماید. در همان حال که با اشک و دعای نیمه‌شب سروکار دارد لبخند شک و نگاه حیرت چهره خواب‌آلوده‌اش را ترک نمی‌کند. مثل خیام در هر قدم نشانه‌ای از فنا و زوال جهان می‌بیند و مثل جلال‌الدین در هر نوا ترانه‌ای از دنیای جان می‌شنود. پریشانی و نابسامانی یک دوران خونین گناه‌آلود امید و نشاط او را سست نمی‌کند. در انزوا و عزلتی که در این گیرودار فساد و بیداد به دست می‌آورد فرصت اندیشه پیدا می‌کند و سکون خاطری که حتی فقط مرگ را ناچیز می‌شمارد روح فسرده او را در این خلوت انزوا روشن می‌دارد. دل به عشق می‌سپارد و با طبعی که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود برای خاطر عشق، قال و مقال عالمی را تحمل می‌کند

کوچه مردها 110

چهار شنبه, 3 جولای, 2013

کلاس چهارم دبستان بودم که کتابی را دست یکی از دوستان خود دیدم به نام”سه یار دبستانی”.وقتی از ایشان خواستم که کتاب را ببینم و پس از تورقی در آن،متوجه شدم داستان دوستی و زندگی سه دوست زمان بچگی به نام های حسن صباح و خواجه نظام الملک و عمر خیام است.خیلی علاقه مند شدم و از دوستم یوسف خواستم که وقتی آن را خواند،مدتی هم به من قرض دهد تا من هم بخوانمش.

اما دوستم گفت که نمی تواند،چون این کتاب را از کتابخانه قرض گرفته و چند روز بعد باید آن را پس دهد.راست می گفت،چون داخل صفحه آخر کتاب کارتی وجود داشت که روی آن تاریخ پس دادن کتاب قید شده بود.

برای اولین بار از وجود جایی به اسم کتابخانه مطلع شدم و از یوسف پرسیدم که من هم می توانم عضو شوم.پاسخ مثبت بود و قرار شد که دفعه بعد که می رود من هم با یک عکس و معرفی نامه مدرسه همراهش بروم.

در روز موعود من و یوسف سوار اتوبوس های میدان هاشمی به پارک شهر شدیم و ایستگاه “باغ شاه” پیاده شدیم و با کمی پیاده روی در خیابان اکبر آباد وارد یکی از کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان شدیم و من با دادن معرفی نامه و عکس در عرض دو سه دقیقه عضو شدم و کارتم را گرفتم.

عظمت سالن کتابخانه که همه باید به شدت سکوتش را رعایت می کردند و وجود آن همه کتاب در قفسه ها حسابس مرا مجذوب کرده بود.حکم ماهی را پیدا کرده بودم که یکباره از رودی کوچک وارد اقیانوس شده بود.از ذوق نمی دانستم چه کتابی را بردارم.بالاخره من هم جلدی دیگر از همان کتاب سه یار دبستانی را گرفتم و اولین کتاب غیر درسی عمرم را مطالعه کردم.

واگویه ها 23

سه شنبه, 11 سپتامبر, 2012

چقدر دلم برای خارجی ها می سوزد!

آخر بیچاره ها نه حافظ دارند و نه مولوی و سعدی و خیا م

دلشان که می گیرد ،کاری نمی توانند بکنند

پس بیخود نیست که به می و میخانه پناه می برنند

اما اگر بدانند ما با یک غزل عطار چگونه مست می شویم؟

یا یک رباعی خیام با ما کار صد خم می را می نماید

دیوانه می شوند و نادم

همان بهتر که نمی دانند.

دلم به حالشان می سوزد!

 

از خیام

دوشنبه, 20 فوریه, 2012

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز               از روی حقیقتی نه از روی مجاز

یک چند در این بساط بازی کردیم        رفتیم به صندوق عدم یک یک باز