برچسب ها بـ ‘خیال’

همراه عارفان 6

چهار شنبه, 21 آگوست, 2019

🌷بارالها🌷

🌹از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم،
🌷نكند فرق به حالم
🌹چه براني،
🌷چه بخواني،
🌹چه به اوجم برساني
🌷چه به خاكم بكشاني
🌹نه من آنم كه برنجم،
🌷نه تو آني كه براني

🌹نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم،
🌷نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي،
🌹در اگر باز نگردد، نروم باز به جايي
🌷پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
🌹كس به غير از تو نخواهم
🌷چه بخواهي چه نخواهي
🌹باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهي

🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨

یاد ایام!

دوشنبه, 20 فوریه, 2017

چه پر ستاره شبهایی، بر بام خانه داشتیم
فرشی پر از ستاره ،هنگام خواب داشتیم
آن دب اکبر وثریا و ناهید و راه مکه را
در پیش چشم خود ،همچون خیال داشتیم
در آن زمان آلودگی نبود در جسم و جان ما
هم جسم تندرست،هم روح پاک و ناب داشتیم
اما کنون نگر،خاکستری شده هرجا که بنگری
گویی که از ازل ،این حال و احوال داشتیم
بس بی رمق نفس،اندیشه ها پرمکرو پرفریب
با خود جفا کنیم ،غافل ز روزهایی که داشتیم

چرا رفتی؟

دوشنبه, 21 سپتامبر, 2015

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم،
به سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟
خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟
کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست
چو شمع مهر خاموشی گزیند،
شب اندر وی به آرامی نشیند
ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او
نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست،
پر از عطر شقایق های خودروست
بیا با هم شبی آنجا سرآریم،
دمار از جان دوری ها برآریم
خیالت گرچه عمری یار من بود،
امیدت گرچه در پندار من بود،
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست؛
پی ِ فرداش فردای دگر نیست
بیا… اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند
اگر یک دم شرابی می چشانند،
خمارآلوده عمری می نشانند
درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زانان کسی را
تو هم هر چند مهر بی غروبی،
به بی مهری گواهت این که خوبی
گذشتم من ز سودای وصالت،
مرا تنها رها کن با خیالت

نرسیدیم

دوشنبه, 11 مارس, 2013

یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم

جز نقش خیالی،بر این پرده ندیدیم

دادیم و گرفتیم و کشیدند و کشیدیم

در کشمکش دهر،به جز مکر ندیدیم

یاری اگر اندر ره این جاده عیان شد

راندیم زخود و بار دگر هیچ ندیدیم

صدبار چو موج اوج گرفتیم و سرآخر

درمانده خمودیم و به ساحل نرسیدیم

این قافله عمر به غفلت سپری شد

جز حسرت و اندوه به چیزی نرسیدیم

عاشقانه 14

یکشنبه, 22 جولای, 2012

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت

 

حافظ شیرازی