برچسب ها بـ ‘خیابان هاشمی’

کوچه مردها 163

چهار شنبه, 15 جولای, 2015

بالاخره تابستان سال 1354 هم تمام شد و روز رفتن به دانشگاه فرا رسید. در راه بی اختیار به یاد اولین روز دبستانم افتاده بودم(که وصفش را یرایتان نوشته ام) و با آمیزه ای از گریه و خنده پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم.
از این پس دیگر همیشه کار من این بود که از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(خیابان آیزنهاور سابق)، حدود بیست دقیقه پیاده روی می کردم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب(میدان بیست و چهار اسفند سابق) می رفتم .تا اینجا همان مسیر همیشگی من از خانه تا دبیرستان بود،اما از اینجا به بعد با اتوبوس های دو طبقه شرکت واحد که مسیر انقلاب به میدان امام حسین(میدان شهناز سابق) را از مسیر خیابان طالقانی(تخت جمشید سابق) می رفتند ،طی طریق می کردم و در ایستگاه خیابان حافظ پیاده می شدم و با دو سه دقیقه پیاده روی به درب اصلی دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک می رسیدم.
روز اول پس از ورود به محوطه دانشگاه حال کسی را داشتم که فتح بزرگی کرده بود و حالا داشت با غرور تمام وارد سرزمین فتح شده،می شد!اولین کسی که در آنجا شناختم و حکم اولین دوست دانشگاه را برای من پیدا کرد،جوانی بود به اسم حسین که او هم مثل من غریب و سرگردان بود و علاوه بر این استاد راهنمای هردوی ما یک نفر بود.باهم نزد استاد راهنما رفتیم و چون ترم اول بود او برای ما واحدهایی را که از قبل برای همه ترم اولی ها پیش بینی شده بود، لیست کرد و ماهم بر اساس همان لیست ثبت نام کردیم و خلاصه تمام شد و بنده با شماره دانشجویی 12143 با دادن یک عکس،یک کارت دانشجویی دریافت کردم و با همان کارت،همان روز ده تومان دادم و بن غذای یک هفته (پنج روز) را از آقا منوچهر ژتون فروش که فردی بسیار شوخ و دوست داشتنی بود،دریافت کردم و به این ترتیب جزئی از این دانشگاه شدم.بعد هم با حسین رفتیم سالن ورزشی دانشگاه و با دیدن امکانات آنجا به حدی ذوق زده شدیم که تا غروب در حال انجام ورزش های مختلف بودیم و تا آخر آن ترم هم بیشتر از آنکه در کلاس درس باشین،در سالن ورزش روزگار گذراندیم!
دانشگاه برای من محیطی بسیار جذاب و لذت بخش بود.مختلط بودن دختر و پسر در کلاس ها،آزادی شرکت یا عدم شرکت در کلاس ها،محیط باز اظهار عقیده،و به خصوص سلامت و پاکی حاکم در روحیه دانشجویان آن زمان،مرا وارد دنیایی کرده بود که تا بحال تجربه اش نکرده بودم و به همین دلیل تا چند ماه گیج و سرگردان بودم تا نهایتا توانستم خود را با آن محیط تطبیق دهم.

کوچه مردها 153

چهار شنبه, 7 ژانویه, 2015

باز سال دوم دبیرستان بودم که در غروب یکی از روزهایی که از دبیرستان به خانه آمده بودم و مشغول انجام تکالیف درسی ام بودم،ناگهان برادرم فریاد زنان به داخل خانه پرید و با هیجان داد زد که یک موتور سیکلت به خواهر پنج ساله ام خورده و فرار کرده است!
دنیا روی سرم خراب شد.به خیابان دویدم و خواهرم را که بیهوش روی زمین بود،برداشتم اما نمی دانستم که باید چه کنم؟یکی از همسایه ها پیشنهاد داد که او را به بیمارستان ببریم.درمانگاه خیابان هاشمی که فقط در ساعات اداری کار می کرد.نزدیکترین بیمارستان به ما،بیمارستان لولاگر بود.دوان دوان خود را با مادرم به خیابان هاشمی رساندیم و با گرفتن یک تاکسی به سمت بیمارستان لولاگر رفتیم.آن زمان تلفن هم نداشتیم که به پدرم اطلاع دهیم،تازه اگر هم داشتیم فایده ای نداشت،چون پدرم هر یکی دو هفته در خانه ای مشغول نقاشی بود و تلفنی در دسترس نداشت.
خواهرم در راه ناله می کرد و من بیشتر مضطرب می شدم اما راننده تاکسی می گفت این خوب است و نگذارید خوابش ببرد و من دائما با او صحبت می کردم.
در بیمارستان لولاگر به ما گفتند سریع او را به بیمارستان سینا برسانیم چون نه دستگاه عکسبرداریشان کار می کرد و نه دکتر متخصص داشتند.فقط خدا می داند که به چه حالی او را به بیمارستان سینا رساندیم.در راه هم خواهرم حالت تهوع داشت و خون بالا می آورد که اوج درماندگی من همراه با اشکهایم بیرون می ریخت.
در بیمارستان سینا ،بلافاصله عکسی از جمجمه او گرفتند و تا دکتر عکس را ببیند ،به من به اندازه قرنی گذشت!دکتر پس از دیدن عکس گفت خوشبختانه ضربه مغزی نشده.
گفتم:پس چرا خون بالا آورد؟
معاینه مفصلی از سایر نقاط بدنش کرد و گفت:الحمدلله خونریزی داخلی و شکستگی هم ندارد و این مسئله ایشان از روی ترس است؟!و توصیه کرد که خواهرم یک شبانه روز در بیمارستان تحت نظر باشد.
با چشمانی گریان ،ترتیب بستری شدن او را دادیم و من مادرم را در بیمارستان گذاشتم و خود به خانه برگشتم تا پدرم را که از سر کار آمده بود و به بیمارستان لولاگر رفته بود و برگشته بود، و برادرهایم را از نتیجه کار مطلع کنم و همانشب پدرم نیز به بیمارستان رفت و تا صبح پدر و مادرم آنجا بودند و من در خانه پیش برادرهایم.
یکی از تلخ ترین شب های زندگی ام را گذراندم و فردا در مدرسه اصلا نمی فهمیدم که معلم ها چه می گویند.فقط وقتی که از دبیرستان با عجله به خانه آمدم و خواهرم را دیدم که با سر باندپیچی شده به من می خندد،آرامش به وجودم بازگشت.
وضعیت بیمارستان های تهران با وضعیت فعلی بیمارستان ها و مراکز درمانی تهران،قابل مقایسه نیست. محرومیت و کمبود،بخصوص در بیمارستان های دولتی،بیداد می کرد.

کوچه مردها 121

چهار شنبه, 18 دسامبر, 2013

در تابستان همان سال که فراگرفتن زبان انگلیسی من شروع شد،اتفاق دیگری هم رخ داد.
در یکی از روزهایی که کلاس زبانم تمام شد و من از انجمن بیرون آمدم ة،با کمال تعجب پدرم را دیدم که با موتور سیکلتش منتظر من است.به من گفت که سوار شوم.باهم مسیر خیابان وصال شیرازی تا خیابان جمال زاده را در عرض چند دقیقه طی کردیم و جلوی ساختمان سه طبقه ای که روی آن نوشته بود”دبیرستان کیهان نو” توقف کردیم.
پدرم به من سفارش کرد که:برای دبیرستان تو می خواهیم ثبت نام کنیم.خیلی مودبانه به سوالاتی که می کنند،جواب بده.
داخل شدیم.اول از همه همان دوست پدرم را که به توصیه او و همراه پسرش به کلاس زبان رفتم و ثبت نام کردم دیدم و شناختم.پس اینجا هم فردی که باعث دور شدن من از دبیرستان محلمان می شد،او بود.دلم می خواست خرخره اش را بجوم!
به هر حال در دفتر دبیرستان غیر از او یک آقا و خانم دیگر هم بودند که بعدا فهمیدم مدیر مدرسه و خانمش بودند که این خانم نقش دفتردار دبیرستان را داشت.این مدرسه به اصطلاح آن وقتها”ملی”بود و باید هر سال برای تحصیل شهریه پرداخت می کردند و من متعجب بودم که پدرم چگونه پول شهریه اینجا را می خواهد بدهد ،در حالی که برای تحصیل در دبیرستان”جلوه”خیابان هاشمی هیچ پولی لازم نبود بدهیم،تازه همه بچه محل هایم هم آنجا بودند!
بگذریم.مدیر مدرسه مرا صدا کرد و در باره امتحانات نهایی دبستان سوال کرد که سخت بود یا نه؟
جواب دادم:نمیدونم سخت بود یا نه،چون من همه را جواب دادم.
مدیر مدرسه خندید و گفت:فکر می کنی بتونی جواب سوال های امتحان دبیرستان را هم بدی؟
گفتم:من که از الان نمی دونم اون سوال ها چیه و من جوابشو بلدم یا نه.
باز هم همه خندیدند و من رو مرخص کردند تا در آبدارخانه دبیرستان پیش سرایدار مدرسه یک چای بخورم.
بعدا فهمیدم که با همین چند سوال و البته دیدن کارنامه من ،مرا پذیرفتند و همچنین توافق کردند که پدرم هر سال آن دبیرستان را نقاشی کند و دستمزدش بعنوان شهریه من محسوب بشود.
هرگز نمی توانم محبت های او را جبران کنم.

کوچه مردها 119

سه شنبه, 19 نوامبر, 2013

حال و هوای انجمن ایران و آمریکا خیلی خاص و متفاوت با محیطی بود که من در آن بزرگ شده بودم:

-مثل نمایشگاه مد بود و چون مختلط بود،به طور طبیعی تبدیل به محلی برای خودنمایی و شیک پوشی و جلب نظر بود.ظاهر آدم ها در انجا با ظاهر آدمها در محله ما – خیابان هاشمی – که کوچک و بزرگ معمولا پیژاما و عرقگیر پوشیده بودند و خانم ها هم لباسی گشاد با چادری که معمولا دور گردنشان بسته بودند و کار می کردند،کاملا متفاوت و مایه اعجاب و سرگردانی من بود!

– اکثر دانش آموزان آنجا پولدار بودند و در ده دقیقه آنتراکت بوفه آنجا شلوغ و پر هیاهو بود اما برای من اصلا مهم نبود،چون من پولی نداشتم که از آنجا چیزی بخرم.

-آموزگاران همه آمریکایی بودند و اصلا فارسی بلد نبودند و در نتیجه ما چاره ای نداشتیم جز اینکه با آنها به زبان خودشان صحبت کنیم و این خود یک عامل بهتر یادگرفتن زبان انگلیسی بود.

– در آنجا می توانستی آدم های بسیار مهمی را هم ببینی.چون معروفترین و معتبر ترین محل برای آموختن زبان انگلیسی بود.مثلا من با آقایان موحد و قربانی که دو تن از مشهورترین و نام آورترین قهرمانان تاریخ کشتی ایران هستند،یک ترم همکلاس بودم و چه کیفی از این موضوع می کردم و هر بار که از کلاس به محله برمی گشتم،گفتنی های فراوانی از این دو برای دوستانم داشتم.

روی هم رفته با دیدن آنجا فهمیدم که دنیا در محله ما خلاصه نمی شود و آدم هایی با شکل متفاوت با آدم های محله ما در خیابان هاشمی و منطقه همجوارش هم وجود دارند!؟

کوچه مردها 84

چهار شنبه, 17 اکتبر, 2012

محله آباد شده بود و پر رونق.به همین دلیل زمین های بی ارزش خیابان هاشمی هم حالا برای خود ارزش و قیمتی پیدا کرده بودند و برای همین هم صاحبان این زمین ها –که معمولا یزدی هایی بودند که معماری هم می دانستند-به خوبی قدرشان را می دانستند و از یک مترش هم نمی گذشتند.

تا حالا محله ما از دو طرف به خیابان راه داشت.از یکطرف به خیابان دامپزشکی و از طرف دیگر به خیابان هاشمی.

یک روز صبح زود دیدیم که مردی با لهجه غلیظ یزدی مشغول دستور دادن به کارگران ساختمانی خود برای کندن زمین مقابل خانه ما می باشد.پدرم سوال کرد :آقا چه خبره؟ و معمار با همان لهجه قشنگ یزدی جواب داد که:اگر خدا بخواهه،می خواهیم اینجا را بسازیم.

پدرم گفت:اما اگر اینجا را بسازید  راه کوچه به خیابان هاشمی بسته می شه. و معمار با سادگی جواب داد:خوب از خیابان دامپزشکی رفت و آمد کنید.تازه برای پیاده ها هم که جا برای کوچه می گذاریم.

در عرض نبم ساعت مردهای کوچه قید سرکار رفتن را زدند و جلسه اضطراری تشکیل دادند و نتیجه این شد که نباید بگذارند این راه مسدود شوند.حسین آقا رفت سراغ معمار و با استدلال سعی کرد منصرفش کند،اما بیفایده بود.معمار می گفت یا این قطعه زمین را به قیمت روز از من بخرید و هر کار می خواهید بکنید یا آن را می سازم.

چون حرف فایده نکرد،حسین آقا برگشت و حدود نیم ساعت بعد حدود بیست نفر از جوانهای محل ناگهان با فریاد و سر و صدا داخل زمین شدند و آنقدر کارگرها را زدند که همگی فرار کردند و معمار حیران و سرگردان و تنها وسط زمین باقی ماند.بیل و کلنگ و فرغون و وسایل دیگر هم نابود وشکسته و بی فایده در همه جا به چشم می خوردند.

کار به شکایت و کلانتری کشید.چند مامور برای امنیت کاری کارگران به سر زمین فرستادند و این مقدمه ای شد برای خلق یک حماسه کوچک محلی.ابتدا زن های محل خود را جلو انداختند و مانع کار کارگران شدند اما مامور ها با باتوم حسابی زنها را زدند و این صحنه چنان دیگ غیرت مردها و جوانان محله و حتی ما بچه ها را به جوش آورد که با حالتی جنون آمیز و بی اختیار چنان به سمتشان هجوم بردیم که در عرض تنها یکی دو دقیقه ده ها کارگر و مامور شهربانی ،زخمی و خون آلود و نالان با لباسهای پاره پاره داشتند زیر دست و پای مردم التماس می کردند که:غلط کردیم.نزنید.ببخشید ما را ! و اگر نبود پادر میانی و التماسهای حسین آقا و آقای شهیدی ،شاید قتلی هم اتفاق می افتاد.خون جلوی چشم همه را گرفته بود.تعرض به ناموس مردها هرگز قابل بخشش و گذشت نبود.

معمار یزدی همان لحظه اول فرار کرده بود و بقیه هم لنگان لنگان رفتند و بعضی ها را هم برای معالجه و بستن زخم هایشان به درمانگاه محل بردند.

آن روز غروب مردها دور هم جمع شدند و زنها چنان قشقرق و ناله هایی کردند و حتی خدیجه خانم (یکی از همسایه ها)کبودی های روی کتفش را به همه نشان داد!و همانجا از حال رفت که همه تصمیم گرفتند پای این مسئله حتی به قیمت جانشان بایستند و از فردا سر کار نروند.

فردا کسی نیامد و خبری نشد.روز بعد حسین آقا با لباس پاسبانی اش به کلانتری محل رفت و وقتی برگشت با خوشحالی زاید الوصفی اعلام کرد که :معمار گفته که من دیگر آن زمین را نمی خواهم و کلانتری هم گفته اگر رضایت ماموران مجروحش را اخذ کنید،کاری به شما نداریم!

می توانید حدس بزنید که چه شادی و غوغایی محله را در بر گرفت؟

حماسه کوچک محله ما تا سالها مثل و روایت محلات غرب تهران بود.

کوچه مردها(53)

یکشنبه, 19 فوریه, 2012

 

یک روز بعد از ظهر بچه های محل حسین آقا را دیدند که با سر و صدا و خوشحالی با دو جعبه کیک یزدی به خانه آمده و به همه اطلاع داد که شب مردان محله در خانه اش جمع شوند که او خبر خوشی برایشان دارند و هرچه زنها اصرار کردند که خبر چیست،چیزی نگفت و وعده بیان خبر در جلسه محلی را داد.

برگزاری اینگونه جلسات محلی در خانه یکی از اهالی محله به دلایل مختلف دیگر امری عادی شده بود و اهالی می دانستند که هنگامی که برای جلسه دعوت می شوند،باید تصمیم مهمی گرفته شود،اما این بار اینطور نبود.

حسین آقا با کمال مسرت و خوشحالی به انبوه مردانی که در اتاق پذیرایی خانه ایشان نشسته بودند،اطلاع داد که بالاخره دوندگی های او و آقای شهیدی نتیجه داد و خیابان هاشمی هم تا ابتدای قنبرآباد از مناطق شهرداری تهران شد و در داخل محدوده تهران قرار گرفت.یک باره صدای صلوات و دست زدن باهم فضای اتاق را پر کرد و همه همدیگر را در آغوش گرفتند و می بوسیدندو به سمت حسین آقا و آقای شهیدی می رفتند و آنها را در آغوش می گرفتند و حتی بعضی اصرار داشتند که دستشان را ببوسند!

ما بچه ها و خیلی از خانمها که در اتاقی دیگر مشغول ریختن چای و گذاشتن کیک یزدی ها در دیس های چینی نقش گل سرخ بودند،دلیل این همه خوشحالی را نمی دانستیم،اما همان شب و در طی صحبت هایی که مردان برای ما و یا یکدیگر می کردند،فهمیدیم که حالا محله خیلی آباد خواهد شد.خیابان و کوچه ها آسفالت خواهند شد،اتوبوس شرکت واحد تا خیابان هاشمی خواهد آمد،درمانگاه در محله تاسیس خواهد شد،آب لوله کشی به خانه ها خواهد آمد و………

حالا ما هم متوجه اهمیت موضوع شده بودیم و خیلی هم خوشحال.در ذهن هریک از ما محله ای آباد و پر از امکانات و خدمات عمومی نقش بسته بود که بسیاری از زحمات فعلی زندگی در محله ای خارج از محدوده شهری را از بین می برد.

آن شب مردهای محله آنقدر خوشحال بودند که دو تا از آقایان به پیشنهاد و اصرار بقیه رقص چوب بازی کردند و همه را به اوج سرخوشی و سرور رساندند.بعدا معلوم شد که برخورداری از همه این امکانات به چند سالی دوندگی و صبر نیاز دارد اما به هر صورت این امر آغاز شد و به سرعت زمین های محله قیمت پیدا کرد و شلوغ شد.در عرض چهار پنج سال بعدی خیابان های هاشمی و دامپزشکی تبدیل به یکی از شلوغترین و پرجمعیت ترین محلات جنوب شهر تهران گردید در عین حال هرچه محله شلوغتر شد،صفا و یکرنگی موجود بین اهالی هم کمتر شد.

یادباد،آن روزگاران یاد باد

کوچه مردها(10)

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

کمی بالاتر از خانه ما و کنار خیابان هاشمی و پایین تر از میدان سپاه دانش که بعدها نام میدان هاشمی به خود گرفت،محوطه صاف و بزرگی بود که حدود بیست دکه فلزی برای فروش میوه ساخته شده بود و طرفین این دکه ها هم دو نانوایی و لبنیاتی و خشکشویی و شیرینی و بستنی فروشی و داروخانه قرار داشت و در سمت دیگر خیابان و روبروی دکه ها،محل بساط ملامین فروشان و پارچه فروشان و لباس فروشان و ….بود.

پشت این قسمت هم محوطه باز و بزرگی بود که نمایشگران و دعافروشان و…. در اینجا بساط می کردند و به نوعی نمایشخانه محل بود و جای سینما و تئاتر را برای ما گرفته بود.

متداول ترین نمایش روزانه،تعزیه بود که تقریبا هرروز غروب(به جز مواقعی که هوا خراب بود) می توانستیم یکی از وقایع کربلا را ببینیم،مثل داستان مسلم ،داستان حر ابن ریاحی،داستان طفلان مسلم ،داستان شهادت حضرت عباس(ع)،و از همه مهمتر و پرسوزتر داستان شهادت امام حسین(ع).

دیدن چهره تعزیه خوانها در آن لباس های رنگین و زره های فلزی و کلاهخود های مزین به پرهای بزرگ رنگی که در نهایت استادی نقش خود را بازی می کردند،نعمتی بود که در این روزگار هرگز نمی توان با آن راحتی و صفا و سادگی موفق به تماشا شد.آن ها برای پولی که در آخر تعزیه جمع می کردند،کار می کردند اما مردم از همین جاها ارادت به امام حسین و یارانش پیدا می کردندو چه صادقانه و بی ریا می گریستند و زار می زدند.

از دیگر نمایش های متداول پرده خوانی بود که پرده خوان با یک پرده بزرگ سه متر در یک و نیم متر ،که روی آن و در هر منطقه ای یک تصویر از جهنم و بهشت و انتقام مختار از قاتلین حسین(ع) و یارانش و ده ها مجلس دیگر کشیده شده بود و در وسط پرده و بزرگتر از همه تصویرهای دیگر هم نقاشی جنگ حضرت عباس با کوفیان بود که شمشیر حضرت سر دشمن را شکافته بود و تا نزدیک لبهای او پایین آمده بود.پرده خوان هر بار یکی از نقاشی ها را با آب و تاب حدود دوساعت توضیح می داد و می خواند و یکی دوبار هم در بین این کار پول جمع می کرد.

مارگیر ها معمولا با دو سه جعبه پر از مارکبری و انواع دیگر،بساط دیگری داشتند و با نشان دادن مارها و ترساندن مردم و تحت تاثیر قرار دادنشان،در بین کار صفحات کاغذی بزرگی پر از خط و خطوط و جملات و دعاهای عربی در می آوردندو ضمن توضیح خواص این دعاها و اینکه خودشان این دعاها را در حرم امیرالمومنین و امام حسین و حضرت عباس گرادنده اند و متبرک کرده اند و هرکس یکی از این ها را در خانه اش داشته باشد،زندگی اش بیمه می گردد،آن ها را دانه ای پنج ریال می فروختند.

برای ما بچه ها هم جالب ترین معرکه،پهلوان ها بودند که کارهای خارق العاده ای می کردند.از هنر نمایی با وزنه های سنگین فلزی تا زور آزمایی همزمان با چند نفر از جوانان تماشاچی و یا خوابیدن زیر ماشینی که از روی آنها عبور می کرد تا پاره کردن زنجیر فلزی کلفتی که برای همین یک کار حدود نیم ساعت زور می زدند و همه را در آخر کار به تحسین وا می داشتند و کلی پول جمع می کردند.معمولا پهلوان ها آدم های قوی هیکل و درشتی بودند،اما در میان آن ها جوان ریزقامت و لاغر اندامی بود که مردم”پهلوان شیرازی”خطابش می کردند و به خاطر همین کوچکی جثه اش ،او را بیش از بقیه دوست داشتند و دورش جمع می شدند.

این ها نعمت ها و فرصتهایی بود که در حال حاضر دیگر نمی توان از آن ها بهره مند بود.