برچسب ها بـ ‘خیابان فروردین’

کوچه مردها(36)

چهار شنبه, 14 دسامبر, 2011

حال ننه خیلی بد شده بود و رو به مرگ بود.تنها مادر بزرگی بود که داشتم و خیلی دوستش داشتیم.پدر بزرگ هم که نداشتم.بزرگترها او را بی بی صدا می کردند و ما بچه ها ننه خطابش می کردیم.

مادرم چند روزی زفته بود خانه داییم در خیابان فروردین (که ما هم قبلا همانجا زندگی می کردیم) و با سایر خواهر ها بالای سر مادرشان پرستاری و گریه زاری می کردند و یک روز پدرم ما را برداشت و به آنجا برد.

مادرم با چهره ای رنگ پریده و با لبخندی غمناک به اتاقی که ما بودیم،آمد و ما را بغل کرد و بوسید و بویید و گریه می کرد و ناله که:دیگه ننه ندارید.من هم دیگه بی بی ندارم.فهمیدم که ننه مرده.درک درستی از مفهوم مرگ نداشتم اما انقدر می فهمیدم که دیگر او را نخواهم دید.من هم شروع به گریه کردم.

ساعتی بعد بزرگترها شروع به انتقال جسد او به آمبولانسی که دم در خانه آمده بود،برای انتقالش به قم و دفن کردن در آنجا،طبق وصیتش کردند.از تهران یک اتوبوس همه افراد فامیل را در خود جا داد که پشت سر آمبولانس به سمت قم راه افتادند و یک اتوبوس هم همزمان از طرف خوانسار راه افتاد که فامیل و وابستگان آنجا را با خود به قم برد و در آنجا هردو دسته به هم رسیدند و نسبت به کفن و دفن ننه اقدام کردند و نهار را هم در رستوران روبروی حرم می خوردند و هریک دوباره با همان اتوبوسها به سمت شهرشان باز می گشتند.

من و برادرم را که خیلی کوچک بردیم با خود نبردند و به عمه احترام سپردند.قبلا نوشته بودم که پس از ورود از درب خانه خیابان فروردین (که داییم در آنجا اجاره نشین بود)بلافاصله دو اتاق در طرفین راهرو ورود به حیاط خانه وجود داشت که یکی را فردی به نام حسن صولتی اجاره کرده بود که شوهر همین احترام خانم بود که بقدری باهم صمیمی شده بوذیم که ما بچه ها او را عمه احترام صدا می کردیم و دیگری را فردی به نام حسین که زن جوانش مریم نام داشت.هردو مرد معتاد بودند و به شکل بسیار غم انگیز و عبرت آموزی از دنیا رفتند.

آن شب عمه احترام هم که خیلی ترسیده بود،دوستش”فاطی” را که در خانه روبرویی بعنوان کلفت آقای فانی کار می کرد ،صدا کرد و تا صبح باهم حرف می زدند و تخمه شکستند.اینطور می گفتند که فاطی خانم در حقیقت کلفت نیست،بلکه چون او و آقای فانی عاشق هم شده بودند،اما بخاطر فاصله طبقاتی زیاد آنها باهم خانواده هرگز اجازه نمی دادند که وصلتی سر بگیرد،خودشان قرار گذاشتند که آقای فانی خانه ای بخرد و جدا از خانواده و بظاهر مجرد زندگی کند و فاطی خانم هم بصورت کلفت در آنجا کار و زندگی کند.بیراه هم نمی گفتند!آقای فانی تا آخر عمر مجرد ماند و فاطمه خانم مثل پروانه دورش می گشت و تر و خشکش می کرد ،و هنگامی که در پیری هم فاطی خانم سرطان گرفت،آقای فانی هرچه در توان داشت برای سلامتی او تقلا کرد و با مرگ او به شدت افسرده و گوشه گیر شد.

عشق های آن دوره را هرگز نمی توان در زمان معاصر در جایی دید و پیدا کرد.

کوچه مردها(35)

یکشنبه, 11 دسامبر, 2011

پدرم چند ماهی بود که با یکی دیگر از دوستان نقاشش در بندر بوشهر کار نقاشی بزرگی را کنترات کرده بودند و چند تا از همکاران دیگر را هم با خود به اونجا برده بودند و به همراه ده پانزده کارگر بومی حدود یک سال طول کشید تا آن کار را تمام کنند.پول خیلی خوبی برایش مانده بود و همه خوشحال بودیم.

جشن های نیمه شعبان نزدیک می شد و پدرم تصمیم گرفت آن سال هزینه های چراغانی و شربت و شیرینی جلوی مغازه رنگ فروشی داییم را در خیابان فروردین بعهده بگیرد.

شب نیمه شعبان او مادرم و ما سه برادر را هم برای تماشا با خود به آنجا برد.من بعد از دو سه سال و بعد از مدتها به آنجا رفتم.آخر تا سه سالگی همیشه پدرم مرا از کوچه غروغ که خانه ما بود به آنجا که دویست متر بالاتر می برد و من با همه کسبه و افراد آنجا دوست صمیمی بودم و پیش همه آنها سهمیه ای داشتم.نبات علی که کیوسک چوبی بستنی فروشی کنار پیاده رو داشت ،همیشه مرا به یک بستنی نانی کوچک مهمان می کرد و کلی قربان صدقه ام می رفت.کاظم،شاگرد چاق و شیرین عقل قهوه خانه دوست صمیمی من بود.نمی دانستم چطوری آن همه استکان و نعلبکی چای را با یک دستش جابجا می کند و به هرکس رسید یک چای جلویش می گذاشت.کار خیلی اعجاب انگیزی در نظرم می آمد.تا مرا می دید یک حبه قند از کیسه آویزان به کمرش در می آورد و در دهانم می گذاشت.عباس آقا کبابی همیشه با رفتن من به داخل مغازه اش یک سیخ کوبیده را روی آتش می گذاشت و برایم کباب می کرد و داخل نان می پیچید و بعد از کلی ناز و نوازش من به من می داد که بیشترش بیرون مغازه نصیب پدرم یا داییم می شد!اما از همه خوشمزه تر نان شیرمالی بود که آقا شعبان نانوا داغ داغ از تنور در می آورد و به من می داد.با گذشت حدود پنجاه سال هنوز مزه شیرین و طعم زعفرانش را فراموش نکرده ام.

دوستان دیگری هم داشتم.پیرمردی که همه او را وکیل صدا می کردند و در گوشه انبار رنگ فروشگاه دایی ننویی پارچه ای به دو سمت دیوار آویخته بود و همانجا می خوابید و عصر ها هم با صدای بلند برای همه روزنامه می خواند.صدای بسیار رسا و قوی داشت.هیچکس نمی دانست از کجا آمده و گذشته اش چیست اما همه دوستش داشتند.مردم خیلی خیلی راحت تر از حالا به یکدیگر اطمینان می کردند و پناه می دادند.

حالا که بعد از دوسال شبی به آنجا برگشته بودم،همه دورم جمع شده بودند و با تعجب از این که چقدر بزرگتر شده ام و دیگر مردی شده ام باهم صحبت می کردند و هر یک به شکلی مرا مورد لطف و نوازش قرار می دادند.شیرینی و شربت هم که فراوان بود و چراغهای مهتابی رنگی که سه تا سه تا وسط خیابان به هم تکیه داده بودند و در سه رنگ بودند و هر ده متر تکرار شده بودند،منظره بسیار زیبایی به خیابان داده بود و همه شاد و خندان بودند.

آن شب کاظم شاگرد قهوه چی بخاطر من حسابی رقصید و مایه شادی همه اهالی و کسبه آنجا شد.آنقدر خندیدم و دست برای کاظم زدم تا از خستگی در میان آن همه سروصدا خوابم برد و صبه در خانه خودمان در خیابان هاشمی چشم باز کردم.