برچسب ها بـ ‘خیابان’

شعری از همسر یک شهید

دوشنبه, 25 می, 2015

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می‌نشینی روبه‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی، کار آسانی که نیست

کوچه مردها(58)

چهار شنبه, 7 مارس, 2012

از چند روز قبل از سه شنبه آخر سال(چهار شنبه سوری)در محل برو بیای زیادی راه می افتاد.خوشبختانه به علت کشتزارها و بیابان های وسیع اطرافمان نه تنها اصلا کمبود بوته برای آتش زدن نداشتیم بلکه بعضی از بچه های محل با بته چینی و فروش در خیابانهای بالای شهر تهران برای خود درآمدی کسب می کردند و بعضی از مردم تهران هم خودشان می آمدند اطراف محله ما و صندوق عقب اتومبیلشان را پر از بته و خار می کردند و می رفتند.

در تهیه سایر مایحتاج مراسم هم تقریبا خودکفا بودیم.ترقه های چهارشنبه سوری را خودمان با گوگرد و زرنیخ که داخل پارچه های کوچک می گذاشتیم و با نخ طوری پارچه ها را می بستیم که شبیه تیله های کوچک پارچه ای می شدند،تهیه می کردیم.با زدن این گوی های پارچه ای کوچک به دیوار یا زمین با صدای دلنشینی منفجر می شدند.

یکی دیگر از وسایل تفریح ما این بود که کلید های کمد و درب را که داخل میله کلید سوراخ داشت برمی داشتیم و میخی هم سایز با قطر داخل سوراخ لوله ای کلید با نخ به کلید می بستیم.هر بار که داخل لوله کلید را با مواد آتش زای سر چوب کبریت پر می کردیم(مثل باروت ریختن در تفنگهای قدیمی) و میخ را درون لوله و روی این مواد می گذاشتیم و این مجموعه را به هوا پرتاب می کردیم،با برخورد کلید از سمت میخ به زمین انفجار کوچک و پر سرو صدایی رخ می داد.

تنها چیزی که می خریدیم فشفشه های کوچکی بودند که مواد آتش زا را دور یک میله فلزی خیلی نازک شکل می دادند و با گرفتن شعله کبریت به مدت حدود ده ثانیه زیر سر این میله فشفشه روشن می شد و حدود یک دقیقه نور بسیار زیبایی از خود متصاعد می کرد.فشفشه ها را دانه ای ده شاهی می خریدیم.

عصر سه شنبه و با تاریک شدن هوا محله نور باران می شد.بزرگ و کوچک در کوچه بودند و پریدن از روی آتش را موجب حفظ سلامتی و زنده بودن طی سال آینده می دانستند.بین پنج تا ده کپه بزرگ از بوته توسط بزرگتر ها آتش زده می شد و اول از همه خودشان از روی آتش می پریدند و دائما می گفتند:سرخی تو از من .زردی من از تو! و در این زمان ما بچه ها با شور و شوقی وافر مشغول ترقه ترکاندن و روش کردن فشفشه هایمان بودیم.هفت ترقه و موشک و…. هنوز نیامده بود.وقتی شعله ها کوتاهتر و کم خطر تر می شدند به ما اجازه می دادند که از روی آنها بپریم و آنها را هم که خیلی کوچک بودند،بزرگتر ها بغل می کردند و باهم از روی آتش می پریدند.

با پایان یافتن این بخش دور هم جمع شدن افراد محل در همان کوچه و خوردن آجیل مشکل گشا و میوه و شوخی و آرزوی خیر برای همدیگر کردن شروع می شد که بسیار لذتبخش و دیدنی بود.مردم باهم بسیار مهربان بودند و هیچیک از مراحل آتش بازی به هیچ وجه خطرناک و دارای سر و صدای گوشخراش نبود.

به یاد ماندنی ترین بخش این مراسم هم دیدن دخترکان دم بختی بود که طوری چادر به سرشان انداخته بودند که شناخته نشوند و خیلی دورتر از خانه خودشان با قاشق فلزی کوچکی روی کاسه فلزی در دستشان می زدند تا صاحبخانه چیزی در ظرفشان بیاندازد و با توجه به آن چیز بخت و طالع خود را در سال آینده حدس می زدند!به این کار “قاشق زنی”می گفتند.

یاد باد آن روزگاران یاد باد

جملات پر ارزش

چهار شنبه, 14 دسامبر, 2011

مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست 

……………………………………………………………….. 

خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند

نه دینشان را برای دنیاشان

(دکتر علی شریعتی) 

……………………………………………………………….. 

کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد . . . 

………………………………………………………………..

آدرس موفقیت : بزرگراه توکل ، بلوار آرامش ، خیابان آزاده

میدان عمل ، مجتمع نشاط ، واحد پشتکار ، پلاک 20 ، منزل خوشبختی

……………………………………………………………….. 

زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره !

لذت های ارزان(6)

شنبه, 5 نوامبر, 2011

دست نابینایی را گرفتن و کمک کردن به او در عبور از خیابان یا سوار تاکسی و اتوبوس شدن

-با حافظ و مولانا و… لحظاتی خلوت کردن

-با لبخندی به استقبال یا بدرقه غمگین و خسته ای رفتن

-عیادت از بیماری که تنهایی ،درد بزرگترش شده است

-سرزدن به پدر و مادر پیرتان و گفت و شنودی مهربانانه با ایشان

-گوش دادن فعال و سخاوتمندانه به افراد پیر و کهنسال که عاشق حرف زدنند

-باز شنیدن ترانه های محبوب دوران نوجوانی

-کودکی شیرین و بازیگوش را یافتن و با او بازی کردن

-برای کودکان لالایی خواندن

-با شوخی های دلنشین فضای اطراف را شیرین و دلنشین کردن

 

بهلول ثانی

چهار شنبه, 12 ژانویه, 2011

در اردبیل مردی بود بهلول نام که پالتویی داشت.هنگام شب و خواب بر رویش می کشید و موقع بیداری بر دوشش می انداخت.از زندگی فقط این پالتو را داشت.بهلول در پارک و خیابان می خوابید.در زمستان هم برای در امان ماندن از برف و باران و سرما در پاساژها و دکه ها و…..می خوابید.

با کسی حرف نمی زد.بسیاری تصور می کردند او نمی تواند سخن بگوید.هرکسی با او تندی می کرد،به آسمان نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.

روزی که صبح هنوز از خواب بیدار نشده بود و صاحب مغازه از ماموری خواسته بود که وی را بیدار کند و سفارش کند که دیگر در مقابل مغازه اش نخوابد و مانع کسب و کارش نشود،مامور بعد از بیدار کردن او یک سیلی هم به او می زند!بهلول در حالی که گرد و خاک پالتویش را پاک می کرد،با چشمانی اشک آلود به مامور می گوید:

شب به آسمان نگاه کن.صاحب آن همه ستاره مرا نمی زند.توکه فقط چند ستاره داری،چرا به خود اجازه می دهی که به من سیلی بزنی؟

مامور و مغازه دار که تابحال فکر می کردند بهلول لال و کم هوش و… است،با تحیر به هم نگاه می کردند و از جمله ای که بهلول گفته بود،متحیر.بهلول با چشمانی اشک بار مثل همیشه به آسمان نگاه می کند و دور می شود،در حالیکه نگاه هایش راز و رمزآلود و زیر لب حرفهایی می زد که کسی نمی شنید.

حدس می زنید او زیر لب چه می گفت؟