برچسب ها بـ ‘خویشتن جو’

حکایتی از بایزید بسطامی

شنبه, 18 دسامبر, 2010

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من درخور آتشم

به خاکستری روی در هم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست

بلندی به دعوی و پندار نیست

زمغرور دنیا ره دین مجوی

خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

تعنت مکن بر من عیب ناک

یکی حلقه کعبه دارد به دست

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند،که نگذاردش؟

ور این را براند،که بازآردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

نه این را در توبه بسته است پیش