برچسب ها بـ ‘خوشه’

عاشقانه 20

یکشنبه, 9 سپتامبر, 2012

خوشا به حال آنانکه اگر در خویش همت مجاهدت پیگیر در راه رسیدن به محبوب را نمی بینند،باری از خرمن سوختگان غم دلدار،خوشه می چینند و از شرار نهاد شیدا و بی قرارشان،جان خویش را گرمی و تحرک می بخشند.

میراث مکتوب ارباب معرفت و مواعظ و غزلیات شورانگیز ره پویان طریق عشق،چون آتش فروزانی است که خانه دل سالکان را روشن و پرفروغ می سازد و آنان را از سستی و کاهلی و درماندگی،به پویایی و جنبش و امید وامی دارد.

از کتاب “مهر دلدارها”

کوچه مردها 71

چهار شنبه, 11 جولای, 2012

حال نوبت آن است که به روستای مادری ام یعنی روستای “چهارباغ” در شهرستان خوانسار که تابه شهر گلپایگان و متعلق به استان اصفهان می بتاشد،بپردازم.

همانگونه که قبلا نوشتم من در تابستان ها معمولا یک بار هم به اینجا سفر می کردم و دو سه هفته ای در منزل خاله ام میهمان بودم.در این سفرها یا همراه مادرم بودم و یا همراه یکی از اقوام می شدم و مرا به خاله ام تحویل می دادند.به همین خاطر،با توجه به نبود پدرم از آزادی عمل بسیاری برخوردار بودم و هر آتشی که می توانستم ،می سوزاندم!از طرف دیگر قوانین و آدابی که در روستاهای بابل حاکم بود،اینجا نبود و ما با خلاقیت ها و ایده های خود اوقات را می گذراندیم که نمونه هایی از آن ها را برای شما خواهم نوشت.

اهالی خوانسار از گویش خاصی هم برخوردار هستند که بسیار به گویش فریدنی ها و لرستانی ها نزدیک است اما کاملا با آن منطبق نیست.لباس های آنها هم شبیه مردم لرستان آن زمان بود و گیوه و شلوارهای بسیار گشاد و پیراهن و کلاه نمدی مشکی لباس غالب مردان این روستا بود و زنان هم معمولا از پیراهن های گشاد گلدار و روسری و چادر استفاده می کردند.

باغداری رواج بسیاری داشت و گردو و بادام و زردآلو و سیب وانگور و …..از محصولات باغی بود.سیب زمینی هم به وفور می کاشتند ودر بقیه زمینهایشان گندم و جو کشت می شد که همین ها در کنار فرآورده های لبنی حاصل از دامداری(گاو و گوسفند) و پرورش مرغ و خروس و جمع کردن تخم مرغ ،غذای روزانه اهالی این روستاها را کفاف می داد.دووعده غذای اصلی این منطقه در روزیکی آبگوشت بود که به آن “دوگوله” می گفتند و یکی هم یک غذای لبنیاتی مثل آبدوغ خیار یا “گولماست” و…. بودند.

خاله و شوهر خاله ام به همراه پنج پسر و یک دخترشان زندگی سخت و فقیرانه ای داشتند که من هم دو سه هفته ای به آنها اضافه می شدم و در عین سربار بودن سعی به انجام کاری کمکی داشتم اما هیچگاه موفق به این کار نمی شدم،شاید جز در مواقعی که همراه یکی از پسرخاله ها گوسفندان و گاو را به چرا می بردیم یا در جدا کردن گندم از کاه در خوشه ها به ترتیبی که تعریف خواهم نمود کمی مثمر ثمر بودم.

اما اغراق نیست اگر ادعا کنم که خاطرات بسیار خوشی از اقامت های ده پانزده روزه خود در هر تابستان از این روستای ییلاقی دارم که سعی می کنم در قسمت های بعدی بخشی از آنها را بازگو نمایم.

زندگی باید کرد

دوشنبه, 9 جولای, 2012

 

 

 

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد

 گاه با سایه ابری  سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم

روزگارت آرام

عاشقانه ها(2)

یکشنبه, 15 آوریل, 2012

 

زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد !

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد !

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد !

گاه با سایه ابری  سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم …………

روزگارت آرام ……..

اگر من…….بودم

شنبه, 1 اکتبر, 2011

اگر من یک کشاورز بودم

به زمین خود،به بذر خود،به خوشه های از زمین سربرآورده سجده می کردم.

نمازهایم را همیشه در مزرعه می خواندم و ثوابش را نثار محصولاتم می کردم.

برای آنچه کاشته ام ،در طول رشدشان میهمانی شعر و ترنم برپا می کردم،با امید به اینکه محصولاتم نیرو بخش و شفادهنده باشند.

آنچه را که بیشترین فایده را برای همنوعانم دارد می کاشتم و نه آنچه که بیشترین فایده را برای خودم داشته باشد.

در کنار مزرعه گل سرخ می کاشتم و مترسک مزرعه را با چهره ای خندان و شکلی مهربان می ساختم و در زمین نصب می کردم.

آنچه می دانستم به دیگر زارعان می آموختم و از آنان می خواستم که آنچه را نمی دانم به من آموزش دهم.

سهم فقیران و ندارها از حاصل کارم معلوم و معین بود.

 

دعايت مي كنم(2)

دوشنبه, 25 جولای, 2011

دعايت مي كنم

روزي خودت را گم كني

پيدا شوي در او

دو دست خالي ات را پركني از حاجت و با او بگويي

بي تو اين معناي بودن،سخت بي معناست

دعايت مي كنم

روزي نسيمي خوشه انديشه ات را گرد و خاك غم بروباند

كلام گرم محبوبي تو را عاشق كند پرنور

دعايت مي كنم

وقتي به دريا مي رسي

با موج هاي آبي دريا به رقص آيي

و از جنگل،تو درس سبزي و رويش بياموزي

بسان قاصدك ها،با پيامي نور اميدي بتاباني

لباس مهرباني بر تن عريان مسكيني بپوشاني

به كام پرعطش ،يك جرعه آبي بپوشاني

دعايت مي كنم

روزي بفهمي،درميان هستي بي انتها بايد تو مي بودي

بيابي جاي خود را در ميان نقشه دنيا

برايت آرزو دارم كه يك شب،يك نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن زشب،ديدار فردا را به ياد آرد

دعايت مي كنم

عاشق شوي روزي

بگيرد آن زبانت،دست و پايت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زير لب بگويي،آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامي كه مي پرسد زتو،نام و نشانت را

نداني كيستي

معشوق عاشق ؟

عاشق معشوق؟

آري،بگويي هيچكس

دعايت مي كنم

روزي بفهمي اي مسافر

رفتني هستي،ببندي كوله ات را

تو را در لحظه هاي روشن با او

دعايت مي كنم اي مهربان همراه

تو هم اي خوب من

گاهي دعايم كن

                                                                                                                                                       كيوان شاه بداغي