برچسب ها بـ ‘خوشرو’

سحرگاهان 2

شنبه, 4 مارس, 2017

انگار صبح های خیلی زود اختصاص به پاکان دارد و اگر ناپاکی چون من نیز توفیق درک این زمان را در جامعه داشته باشد با مشاهداتش پالایش می شود.
در پارک ها فقط افرادی را می بینی که در حال ورزش و پیاده روی هستند و با عبور از کنار یکدیگر لبخند می زنند و به هم سلام می دهند.
گروه های مختلفیدر حال ورزش هستند یا دور هم می گویند و می خندند یا باهم صبحانه می خورند،آنهم به شادی!
راننده تاکسی ها و اتوبوس ها ،رفتگران و سایر کارکنان صبحگاهی همه خوشرو و شاکرند،انگار که خواب شبانگاهی همه آلودگی های روح را همراه با خستگی های جسم باهم می شوید و از بین می برد.

جوان خسته!(1)

شنبه, 17 نوامبر, 2012

برای رفتن به فرودگاه،آژانسی درخواست کردم.جوانی خوشرو و مودب با پرایدش آمد.همان اول کار کرایه را پرسیدم.گفت:نه هزار تومان.تقدیمش کردم و هرچه حساب کردم با توجه به هزینه ها مبلغ کمی به نظرم آمد.

از او پرسیدم:روزی چند ساعت کار می کنی؟

-پانزده تا شانزده ساعت.

-چند بار در این مدت مسافر به تو می خورد؟

-هشت تا ده بار؟

-خرج زندگی را کفاف می دهد؟

-در حدی که بخورم و زنده باشم!بطور متوسط روزی هشتاد هزار تومان از این راه عایدم می شود.شانزده هزار تومان کمیسیون آژانس است و در همین حدود پول بنزین.حدود ده هزار تومان هم استهلاک روزانه خودرو.می ماند حدود چهل هزار تومان در روز که اگر یک روز در هفته هم بخواهم استراحت کنم و روزهایی هم که دو سه روز تعطیلی پشت سر هم هست به خاطر خلوتی تهران تقریبا مسافری نداریم،می توان به ماهی هفتصد تا هشتصد هزار تومان در ماه دلخوش بود.که از این مبلغ هم باید ماهی صد تا دویست هزار تومان بابت خرید یک خودروی نو بعد از پنج سال کنار گذاشت!

گفتم :چرا کار دیگری نمی کنی؟

گفت شما بگو چه کنم؟

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.