برچسب ها بـ ‘خوشبختی’

تصویر نوشته 30

سه شنبه, 6 ژوئن, 2017

خوشبختی ارزان است

شنبه, 17 سپتامبر, 2016

محمد آقازاده روزنامه نگار در فیسبوکش نوشت:

غروب از حوالی پارک وی سوار اتوبوس شدم ، جوانی بزرگی کرد و جایش را داد به من تا خودش در ایستگاه بعدی پیاده شود. مسیر طولانی بود و کتاب می خواندم . نمی خواستم فشرده گی جمعیت که تا حد له شدن است را ببینم چرا که نمی توانم بیچاره گی مردم راتاب بیاورم که خودم این بار با خوش شانسی از دست اش خلاص شدم.
چند ایستگاه بعد ناگهان صدای ضجه جوانی بلند شد ،مرتب می گفت ناموسا هر کس کیفم را زده است پس ام بدهد ، بیچاره و گشنه می مانم ، کلمات اش انفجار درد و ناامیدی بود . صدای کسی را شنیدم که گفت کیفت تان زمین افتاده است نگران نباشید . جوان کیف را گرفت ، آنقدر آشفته بود که فرصت تشکر نیافت . در خیابان مدام کیف اش را در می آورد و می شمرد ، گمان کنم سی و چهل تومان تمام دارایی اش بود و با از دست دادن همین مقدار احساس بدبختی می کرد.
چقدر خوشبختی ارزان است در سرزمین من و آنهم دست نیافتنی، چشمهایم را بستم و از دست خودم پر از خشم شدم که برای این مردم در مملکت غارت زده نمی توانم کاری بکنم.

مقالات 23

یکشنبه, 11 اکتبر, 2015

عرفان غربی و عرفان شرقی 3

پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده است،هنوز می تواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد،ولو برای لحظه ای کوتاه به معشوقش می اندیشد.بشر در شرایطی که خلائ کامل را تجربه می کند،و نمی تواند نیارهای درونی اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر می آید این است که در حالی که رنج هایش را به شیوه ای راستین و شرافتمندانه تحمل می کند،می تواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه ای که از معشوقش دارد خود را خشنود سازد.
ما را می زدند اما ذهن من همچنان متوجه همسرم بود.اندیشه ای از ذهنم گذشت که آیا اصلا همسرم زنده است؟(چون او را هم دستگیر و به اردوگاهی دیگر برده بودند) اما من در آنجا آموختم که عشق از جسم معشوق هم بس فراتر می رود،و معنای ژرف خود را در هستی معنوی شخص و در درون او می یابد.حال دیگر فرقی نمی کند که معشوق حاضر باشد یا نباشد،مرده باشد یا زنده،این دیگر اهمیتی ندارد.”
مردی که به مسئولیت خویش در برابر یک انسان که مشتاقانه در انتظار اوست(معشوق)،یا در برابر یک کار ناتمام آگاه است،هرگزآگاهانه تسلیم مرگ نخواهد شد .او همچنین “چرای هستی اش” را می داند و توان آن را نیز خواهد داشت که با هر”چگونه ای” درافتد.

مقالات 7

یکشنبه, 7 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 7

از این پس هرچه بر سر انسان می آید بازتابی است از تبعات عملکردش،عملی که ناشی از انتخابش می باشد. باز به قول دکتر شریعتی: تو می‌توانی هرگونه “بودن” را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی‌معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان، و دیگر هیچ‌کس، هیچ‌چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان)، و می‌آفریند (خود را و جهان را)، و تعصب می‌ورزد، و می‌پرستد، و انتظار می‌کشد، و همیشه جویای مطلق است، جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود. علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرت‌مند بدل می‌کند. تو، هر چه می‌خواهی باشی، باش، اما… آدم باش.
و این گفته دکتر شریعتی ،نکته بسیار مهمی است.بسیاری از ما در همین قدم اول،نه تنها به سمت انسان شدن گام بر نمی داریم،بلکه خیلی سریع”آدم بودن”خود را نیز فراموش می کنیم و به سرعت به “حیوان” تبدیل می گردیم.
مولوی این مفهوم را بسیار زیبا در داستان “باز و کمپیر زن” بیان می نماید:
“بازی از اردوی شاه می گریزد و در خانه پیرزنی فرود می آید.پیرزن از پرهای بلند و ناخن های دراز باز تعجب می کند و پروبال و ناخن باز را همچون مرغان خانگی می پیراید.
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
باز که دچار زندگی نکبت باری شده است در آرزوی آن است که دوباره نزد شاه بازگردد.سرانجام شاه او را در خانه پیرزن می یابد و می گوید این سزای کسی است که از نزد شاه گریخته است.
این سزای آنکه از شاه خبیر
خیره بگریزد به خانه گنده پیر
باز می گوید :اگر دوباره به من التفات کنی (توبه) صاحب همان پرهای بلندی می شوم که می توانم در اوج آسمان پرواز کنم.
باز گفت ای شه پشیمان می شوم
توبه کردم نو مسلمان می شوم
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا
برکنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت چون بنوازیم
چرخ بازی گم کند در بازیم”
در داستان مولانا،باز تمثیلی از روح آدمی است که در این دنیا گرفتار شده و آرزو دارد دوباره به ملکوت خدا(شاه) بپیوندد.به این دنیا نباید دل بست که مایه دور شدن آدمی از اصل و ریشه خود است.
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است

چقدر خوشبختی می خواهید!؟

یکشنبه, 29 ژوئن, 2014

-اگر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد، چرت بزنيد

-اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد، به پيك نيك برويد

-اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد

-اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد، ازدواج كنيد

-اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد، ثروت به ارث ببريد

-اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد، ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد….!

استیو جابز

در خدمتم……..

یکشنبه, 4 می, 2014

سلام

نزدیک دو ماه در خدمتتان نبودم،اما بسیار مشتاق این امر بودم.

به زودی مجددا روزانه در خدمتتان خواهم بود،اما این بار در چند روز اول تلاش می کنم تا آنچه از سفر دیدم و قابل نوشتن می دانم برایتان در چند قسمت بنویسم،پیش از انکه غول فراموشی همه را از ذهنم پاک نماید.

حال،فقط قصد ادب بود و عذر تقصیر بخاطر غیبت طولانی ام،اگرچه علتش خیر بود و دادمادی فرزندم.لطفا برای سعادت و خوشبختی این دو همراه جدید زندگی دعا بفرمایید.

واگویه ها 53

یکشنبه, 18 آگوست, 2013

خوب زیسته ام

و خدا نهایت لطف را به من داشته است

به همه آرزوهای خوب یک انسان دست یافته ام

اما

هنوز احساس خوشبختی ندارم

آرزوهای باقی مانده ام بسی بیشتر و بزرگتر از قبل هستند

خدایا

این ناشکری نیست؟

آیا همه بندگانت اینچنیند؟

آرزوهای من برای شما

یکشنبه, 17 مارس, 2013

در این واپسین روزهای سال

اگر خوشبختی یک برگ است

من درخت برایت آرزو می کنم

اگر امید یک قطره است

من دریا برایت آرزو می کنم

و اگر دوست سرمایه است

من خدا را برایت آرزو می کنم