برچسب ها بـ ‘خوشبخت’

عارفانه

یکشنبه, 1 مارس, 2015

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟ ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟ ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟ چگونه هستی و نمی پرستی؟ چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟ چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟ نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟
دکتر شریعتی

از دکتر شریعتی

سه شنبه, 7 ژانویه, 2014

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟ ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟ ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟ چگونه هستی و نمی پرستی؟ چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟ چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟ نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

گلی در مرداب

دوشنبه, 8 آوریل, 2013

من جز موسیقی اصیل ایرانی از هیچ نوع دیگر موسیقی خوشم نمیاد.

فکر می کنم انواع دیگر موسیقی های موجود ایرانی مثل مردابی می مونند که سعی دارند موسیقی اصیل ما را مثل یک مرداب در خود فروبرند و نابودش کنند.

اما اگر مثلا به مرداب بندر انزلی رفته باشید می بینید که چه نیلوفر های زیبایی را در خودش پرورش داده!

در داخل انبوه موسیقی های وارداتی و ترانه های غریبه با فرهنگ ما،بعضا شعرها و ترانه هایی پیدا می شوند که حکم همان گل زیبای نیلوفر درون مرداب را دارند.

به شعر زیبای ترانه “تصور کن” آقای سیاوش قمیشی توجه بفرمایید:

تصور کن، اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون، خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت، ارزش نیست
جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره ،نه بمب افکن ،نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین، جا نمیزاره
همه آزاد آزادن
همه بی درد بی دردن
تو روزنامه، نمی خونی
نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن ،بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه ،پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان، یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن ،مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست
برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه
تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده
وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا

اینگونه باشیم

شنبه, 2 فوریه, 2013


گذران امروز ، برای شکایت از دیروز ، فردای بهترین نخواهد ساخت . . .
.
.
.
برای اینکه انسان کاملی باشید لازم نیست حتما در یک رابطه قرار بگیرید
شما به واسطه آنچه که هستید کاملید ، نه به واسطه آنکسی که با او هستید
.
.
.
میگویند با دوستان مروت با دشمنان مدارا
اما مشکل این است که این روزها نمیتوان آنها را از هم تشخیص داد . . .
.
.
.
وقتی کسی به زندگیتان وارد میشود
خدا اورا به دلیلی میفرستد
یا برای درس گرفتن از او
و یا برای ماندن با او برای همیشه . . .
.
.
.
یادتان باشد ، وقتی خورشید میدرخشد
هرکسی میتواند دوستتان داشته باشد
در طوفان است که متوجه میشوید چه کسی واقعا به شما علاقه دارد . . .
.
.
.
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد

آنچه از پرندگان آموختم

شنبه, 2 فوریه, 2013

در مدتی که دو “یا کریم” لانه کرده در مقابل پنجره دفتر کارم قرار دارند ،از آنها آموخته ام که:

-می توان ازآنچه که بیفایده به نظر می رسند،استفاده کرد و برای خود لانه ای ساخت.آنها از ساقه های خشک شده و روی زمین ریخته شده درختان حیاط برای خود خانه ای ساخته اند.

– می توان در آنجا خوشبخت زیست و مهربان،اگر جفتی همدل و همپا داشته باشی.

– می توان آینده را در همانجا بنا نهاد و با آوردن جوجه هایی زیبا و خوشرنگ و پرسر و صدا،امید به زندگی را برای دیگران به ارمغان آورد.

– می توان خوشحال بود و دیگران را نیز خوشبخت نمود.

می توان……….(شما کاملش نمایید).

کمی بیاندیشیم 16

سه شنبه, 10 جولای, 2012

 

کسى که کردارش او را به جایى نرساند ،

افتخارات خاندانش او را به جایى نخواهد رسانید . . .

 

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد

بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . . .

 

بی شعوری یعنی لطف دیگران را وظیفه ی آنان پنداشتن . . .

 

اون که زیباست می خنده و اونکه می خنده زیباست

حق انتخاب با شماست . . .

 

سیلی واقعیت رو

درست اون وقتی می خوری

که وسط زیباترین رویا هستی

 

باهم

چهار شنبه, 2 می, 2012

آدم هایی که این جمله رو می شنون خوشبخت ترین آدم ها هستن  

“عیب نداره با هم درستش می کنیم”

 …   این جمله یعنی آخر هر چی دوستیه …….

———————————————————————————————————————–

در مهد كودك هاي ايران 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.  

در مهد كودك هاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر…  

با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه. اما در سرزمين آفتاب، چشم بادامي ها با اين بازي به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن

 

 

 

خوشبختی

یکشنبه, 11 مارس, 2012

 

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت 

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». 

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند 

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، 

اما هیچ یک ندانست. 

تنها یکی از مردان دانا گفت : 

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.. 

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 

پیراهنش را بردارید 

و تن شاه کنید، 

شاه معالجه می شود. 

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. 

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند 

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. 

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. 

آن که ثروت داشت، بیمار بود. 

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، 

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. 

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. 

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. 

آخرهای یک شب، 

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد 

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. 

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. 

سیر و پر غذا خورده ام 

و می توانم دراز بکشم 

و بخوابم! 

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» 

پسر شاه خوشحال شد 

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند 

و پیش شاه بیاورند 

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. 

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، 

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. 

 

(۱۸۷۲) 

لئو تولستوی