برچسب ها بـ ‘خواهر و مادر’

دلتنگي هاي يك زن

دوشنبه, 11 جولای, 2011

پياده از كنارت گذشتم،گفتي:در خدمت باشيم،خوشگله!

سواره از كنارت گذشتم،گفتي:برو پشت ماشين لباسشويي بشين!

در صف نان نوبتم را گرفتي،چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي،چون قدت بلندتر بود

زير باران منتظر تاكسي بودم،مرا هل دادي و خودت سوار شدي

در تاكسي خودت را به خواب زدي تاسر هر پيچ وزنت را بياندازي روي من

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف كني

در خيابان دعوايت شد و تو تمام فحش هايت خواهر و مادر بود

در پارك،به خاطر حضور تو نتوانستم پاهايم را دراز كنم

در استاديوم نتوانستم بيايم،چون تو فحش هاي آب نكشيده مي دادي

من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ كني

مرا ارشاد مي كنند تا تو ارشاد شوي!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام

عاشق كه شدي مرا به زنجير انحصارطلبي كشيدي

عاشق كه شدم گفتي مادرت بايد مرا بپسندد

من بايد لباسهايت را بشويم و اطو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقاي دكتر،آقاي پدر ،يا……..

وقتي گفتم پوشك بچه را عوض كن گفتي بچه مال مادر است

وقتي خواستي طلاقم بدهي گفتي بچه مال پدر است

اگر مردي هست به من نشان بده