برچسب ها بـ ‘خم’

یادته؟

دوشنبه, 22 آگوست, 2016

روزگاری من و دل ساکن کویت بودیم،یادته؟
ما دو تا عاشق و دیوانه رویت بودیم،یادته؟
بین مردم شهره بودیم به تمنای وجود نازت
ما کمان بر خم ابروی تو بودیم،یادته؟
قصه لیلی و مجنون ودگرها همه از یاد شدند
گوی سبقت زهمه با کمک هم بربودیم،یادته؟
حاسدان سعی فراوان بنمودند شب و روز
که جدایی شود حاکم به حریم دل نازت،یادته؟
گرچه تو ترک نمودی به جفا از دل غمدیده من
لیک ماندم به سر کوی پرازعطر وجودت،یادته؟
نازنین آنقدر عشق به آن لطف و صفایت ورزم
تا بمیرم،بشوم خاک رهت، تا همه پرسند یادته؟

رها کن مرا

دوشنبه, 30 جولای, 2012

به نام صبوحی و پیمانه و خم می

به نام دل و مالک زخم وی

به نام گل و سبزه و روشنی

به نام مل و سنبل و شبنم ملک ری

چنان از غم روزگار خسته ام

که روز و شبم مانده در ماه دی

خدایا چنان کن سرانجام من

که نزد تو باشم فرخنده پی

من اینجا ندارم سر زندگی

نه شوقی به نای و نه میلی به نی

رها کن مرا از غم روزگار

ندانم کجا میرم و تا به کی؟

مست خدا

دوشنبه, 16 ژانویه, 2012

ما واله و دیوانه و دلداده به اوییم

ما مست و خراب از خم و پیمانه اوییم

این ناز خرامیده به رخساره دلدار

از رحمت یار است،رهی جز تو نپوییم

ای هردو جهان،حاصل یک لحظه نازت

آخر ز کجا راه سرای تو بجوییم؟

ما دلق خود از بار گنه پر بنمودیم

امید به تو داریم و گدای سر کوییم

ما ساقه خشکی به گلستان خداییم

او بارش روح است که به افلاک بروییم

 

از اقبال لاهوری

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
   
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند
خود گلیم خویش را بافیده‌اند
   
ای امین دولت تهذیب و دین
آن ید بیضا برآر از آستین
   
خیز و از کار اُمم بگشا گره
نقشه اَفرنگ را از سر بنه
   
نقشی از جمعیت خاور فکن
واستان خود را ز دست اهرمن
   
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو
مؤمن خود، کافر افرنگ شو
   
رشته سود و زیان در دست توست
آبروی خاوران در دست توست
   
اهل حق را زندگی از قوّت است
قوّت هر ملّت از جمعیت است
   
دانی از افرنگ و از کار فرنگ
قوّت هر ملّت از جمعیت است
   
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او
ما و جوی خون و امید رفو؟
   
گر تو می‌دانی حسابش را درست
   
بوریای خود به قالینش مده
بیدق خود را به فرزینش مده
   
هوشمندی از خُم او مِی نخورد
هر که خورد،اندر همین میخانه مرد