برچسب ها بـ ‘خلایق’

عزیزالدین نسفی 8

یکشنبه, 10 ژانویه, 2021

ای درویش! چون انسان کامل خدای را بشناخت و بلقای خدای مشرف شد، و اشیا را کماهی و حکمت
اشیا را کماهی بدانست و بدید، بعد از شناخت و لقای خدای هیچ کاری برابر آن ندید و هیچ طاعتی
بهتر از آن ندانست که راحت بخلق رساند و هیچ راحتی بهتر از آن ندید که با مردم چیزی گوید و
چیزی کند، که مردم چون آن بشنوند و به آن کار کنند، دنیا را بآسانی بگذرانند و از بلاها و فتنه های
این عالمی ایمن باشند ودر آخرت رستگار شوند.و هر که چنین کند، وارث انبیاست، از جهت آنکه علم
و عمل انبیا میراث انبیاست و علم و عمل انبیا فرزند انبیا است. پس میراث ایشان هم بفرزند ایشان می
رسد.
انسان کامل،با خلق عالم بیکبار بصلح باشد و بنظر شفقت و مرحمت در همه نگاه کند و مدد و معاونت از هیچ کس دریغ ندارد و هیچ کس را بگمراهی و بی راهی نسبت نکند، و همه را در راه خدای داند و
همه را روی در خدای بیند. و شک نیست که این چنین است، عزیزی حکایت میکند که چندین سال خلق را بخدای دعوت کردم. هیچ کس سخن من قبول نکرد، نومید شدم، و ترک کردم، و روی بخدا آوردم. چون بحضرت خدای رسیدم جمله خلایق رادر آن حضرت حاضر دیدم، جمله در قرب بودند، با خدای میگفتند و از خدای میشنودند.

دل نوشته 38

شنبه, 18 ژانویه, 2020

باز در کتاب کلیدر،سید شرضا به گل محمد می گوید:
دوره کار تو به سر آمده گل محمد! تو از آن مردمی هستی که به خودت واقف شده ای و خودت را یافته ای،فرق تو با آن جماعتی که ریششان را به دمب گاوشان گره زده اند،همین است. تو خودت را شناخته ای و به خودت یقین داری،تو باور کرده ای که آدمی. این را هم باور کرده ای که بزرگی به اسم و آوازه نیست،تو خود هستی، اینست که از میان برداشته می شوی.تو خودت را در شمار آورده ای و به خودت باور پیدا کرده ای، و در چشم آنها که بر خلایق حاکمند گناهی بزرگتر از این نیست.

دل نوشته 36

شنبه, 4 ژانویه, 2020

در کتاب کلیدر محمود دولت آبادی در جلد دهم شخصیتی به نام سیدشرضا تربتی ،گل محمد قهرمان داستان را نصیحت می کند:
من به قیمت خونم این مردم را، این رعیت مردم را شناخته ام گل محمد. تو خود هم در این ایام باید دستگیرت شده باشد که با چه جور خلایقی سر و کار داشته ای.
مردمی که تا بخواهی طمعکار هستند و در همان حال مثل مورچه به کمترین رزق و روزی هم قانعند. جماعتی ذلیل و دروغگو که امید و آرزوهایشان هم مثل خودشان ذلیل و کوچکند. این جور آدمها مرد کارهای بزرگ نیستند. پیش پای پهلوان زانو میزنند، پهلوان را می پرستند،اما خودشان پهلوان نیستند. نمی توانند پهلوان باشند. اینست که همیشه ی خدا چشم و دهانشان باز است تا دیگری برایشان کاری بکند. برای همین است که قدرت پرست هستند، تفاوتی هم برایشان ندارد که این قدرت از کجا، کی و چی باشدفقط دنبال این هستند تا قدرتی را پیدا کنند، حتی قدرتی را برای خود بسازند و بتراشند و آن را بپرستند. فرقی برایشان نمیکند،این قدرت یک روز تو هستی و یک روز دیگری. برای همین، همیشه مهیا هستند تا تو را پیش پای قدرتی قدرتمندتر قربانی کنند. چون به قدرت اعتقاد باطنی. ندارند، فقط آن را می پرستند. می ترسند و می پرستند این جماعت، این جماعتی که من می شناسم به دو چیز عادت کرده اند: نکبت و قدرت. نکبت را با قناعت تحمل می کنند و قدرت را با ترس و پرستش. پس دشمن نکبت و قدرت هم باید بتواند با تازیانه و قدرت با آنها سخن بگوید. بندگان قدرت! قدرت هر چقدر قوی تر باشد، آنها در برابرش نرم تر تسلیم می‌شوند و سر فرود می‌آورند.

لابد فکر می کنی که چرا همه اش چشم به دیگری دارند! این برای آنست که هرگز خودشان را آدم حساب نمی‌کنند. از من بشنو گل محمد،این مردمی که من دیده ام هرگز خودش را به چشم آدم مختار و صاحب حق نگاه نمیکند. هرگز در باطن خودش به دنبال خودش نمی‌گردد. همیشه ی خدا چشم به یک چیزی،به یک قدرتی دارد که ظهور کند و نجاتش بدهد. من فقط یک چیز را میدانم و یقین دارم و روی این یقینم حاضرم قسم بخورم، حاضرم قسم بخورم که ما مردم هنوز صغیر هستیم و هنوز به کفیل، محتاجیم. یکی دیگر، یک چیز دیگر، همه اش یک چیزی یک قدرتی که ما باورمان بشود با ما فرق دارد، که ما باورمان بشودکه غیر از خودمان است.همیشه ما به دنبال آن هستیم.چرا؟برای اینکه ما به خودمان ایمان نداریم، ما خودمان را دخل آدم حساب نمیکنیم. اینکه دیگران مارا آدم حساب نکنند یک چیز است، اما اینکه ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر است. این مردمی که من می شناسم هنوز به خود نیامده، هنوز خودش را به حساب نمی آورد.برای همین هم نمیتواند از خودش بگذرد،‌نمی تواند خودش را فدای خودش بکند. هیچ امیدی به خودش ندارد. هیچ چیزی را از خودش نمی داند. خودی ندارد و باوری به خودش ندارد.

آخرالزمان 13

یکشنبه, 18 نوامبر, 2018

این طرح کلی در همه نوشته‌های بین‌العهدین یکسان نیست و عمومیت ندارد. در بعضی از این آثار نیروهای شیطانی بر «منجی» خروج می‌کنند و به دست او نابود می‌شوند و داوری بزرگ را او انجام می ‌دهد و اوست که بر جهان پاک شده از گناه و مرگ حکومت ابدی خواهد داشت. در برخی دیگر از این نوشته‌ها پیش از «منجی» یکی از انبیای گذشته (موسی، ارمیا و یا الیاس) ظهور می‌کند و راه را برای آمدن او هموار می‌سازد (مکّابی دوم، ۱۴:۱۵؛ حکمت یشوع بن سیراخ، ۱۰:۴۸ـ۱۱). در مکاشفات عزرا (۲۹:۷ـ۳۳) «منجی» که پادشاهی از نسل داوود است، ۴۰۰ سال حکومت خواهد کرد و همه عوامل ظلم و تباهی را برخواهد انداخت، و سرانجام در پایان دوران این جهان وی و همه خلایق خواهند مرد و پس از ۷ روز باز در روز داوری بزرگ و آغاز جهان آتی همه دوباره زنده خواهند شد (نک‍ : چارلز، ۳۴۲).
در «مکاشفات» به طور کلی زمان و جهان هستی به ۲۲ بخش تقسیم می‌شود: این جهان و زمان جاری که پر از شر و فساد و ظلم و گناه است و شیطان و عوامل او در آن پیوسته در کار و فعالیتند؛ و جهان و زمانی آتی که سراسر نور و سرور است و جاویدان و ابدی است و عدل و رحمت الهی بر آن حکومت دارد. در بعضی از این نوشته‌ها جهان آتی ادامه همین جهان است و تارخ آن در طول همین تاریخ و زمان متعارف ماست و به اصطلاح کاملاً تاریخی است، ولی در بعضی دیگر جهان آینده در عالمی دیگر و زمانی دیگر و در آن سوی تاریخ و زمان متعارف و به اصطلاح فراتاریخی است. بسیاری از محققان معاصر معتقدند که وجه اول، که در کتب عهد عتیق پیش از دوران اسارت نیز دیده می‌شود، در میان قوم یهود و در نتیجه احوال و شرایط تاریخی خاص آن قوم پدید آمده است، و وجه دوم به اقتضای همان شرایط و بر حسب نیازهای روحی برخاسته از آن، از فرجام‌شناسی ثنوی ایرانی تأثیر پذیرفته و با آن درآمیخته است (موینکل، ۲۷۱, ۲۷۷؛ گینیوبر، ۱۴۰, ۱۵۳-۱۵۴, ۱۸۰؛ و مراجعی که وی در یادداشتهای شماره ۴۲۶، ۴۷۲، ۴۷۴ و ۵۸۰ ذکر می‌کند).
از خصوصیات «مکاشفات» تقسیم طول تاریخ جهان به دوره‌های معین، و پیش‌بینی آخرالزمان یا عصر مسیحاست. در کتاب یوبیل که به «مکاشفات موسی» نیز معروف است، تاریخ جهان از آغاز آفرینش تا پایان آن به دوره‌های ۵۰ ساله و در مکاشفات عزرا معروف به عزرای چهارم (۱۱:۱۴) و زندگینامه آدم و حوا (۲۴) به ۱۲ دوره ۴۰۰ ساله تقسیم می‌شود (چارلز، ۳۴۲؛ جودائیکا، ۶/۸۷۴) و در مکاشفات خنوخ (معروف به خنوخ دوم) تاریخ عالم ۰۰۰،۶ سال است، زیرا خداوند عالم را در ۶ روز خلق کرد، و چون هر روزِ خداوند ۰۰۰،۱ سال است (مزامیر، ۴:۹۰ـ ۵) پس عمر جهان هم ۰۰۰،۶ سال خواهد بود و چون خداوند روز هفتم را «استراحت» کرد، پس قبل از آنکه عمر جهان به پایان رسد و خلق جدید و جهان باقی آغاز شود، یک دوران هزارساله صلح و داد و آرامش، که عصر حکومت مسیح در آن است طی خواهد گشت و داوری بزرگ و رستاخیز در پایان آن واقع خواهد شد (چارلز، ۳۱۵).

شاد گردان

دوشنبه, 11 فوریه, 2013

چو دیدی آدمی غرق در اندوه

نمی داند ره پیش و پس خود

به دلجویی روانش شاد گردان

 

چو دیدی مادری زنبیل در دست

به دنبال بهین روزی خانه است

به تخفیفی تو روحش شاد گردان

 

چو دیدی مرد وامانده ز خرجها

دو دستش زانوی ماتم گرفته

به ایثاری دلش را شاد گردان

 

چو دیدی طفل بی بابا و مامان

که حسرت می برد بر طفل دیگر

نوازش کن تو او را شاد گردان

 

خلایق در جهان ارباب مایند

امانتهای خالق نزد مایند

تلاش بنما و دلها شاد گردان

گل پشت و رو ندارد

دوشنبه, 9 ژانویه, 2012

من عاشق تو هستم،این گفتگو ندارد

من در پی تو هستم،این های و هو ندارد

در کوی عاشقانت،وقتی دلم شود گم

جز اشک دیدگانم،آبی به رو ندارد

هنگام هجر رویش،دل می رود به ماتم

هردم به انتظار است،کاری جز او ندارد

دنیا شود گلستان،از لطف رویت ای جان

لیکن چو می روی تو،او رنگ و بو ندارد

تهمت زند رقیبم،کز او حذر نمایم

لیک این اسیر عاشق،جایی جز او ندارد

مرهم نهد زمهرش،برجان پرجراحت

این قلب ساده من،یاری جز او ندارد

نفرین کنند خلایق،تا شر من شود کم

من خود شدم روانه،این آرزو ندارد

مجنون ماه رویش،خواهان عطر بویش

سرگشته وجودش،راهی جز او ندارد

ما را به صحن عالم،بالا برند و پایین

من خاک کوی اویم،این زیر و رو ندارد

گویند که غافلی تو،جا و مکان نداری

این تن همیشه راهی،جز کوی او ندارد

گویند به صد بهانه،او پشت بر تو کرده است

گویم مرا غمی نیست،گل پشت و رو ندارد

رنجنامه عاشقان

سه شنبه, 1 نوامبر, 2011

چه کتاب کهنه پرورقی است این زندگی!

که لابلای هر ورقش،

مجنونی در پی لیلایش ،سرگردان بیابان ها

و فرهادی در فراق شیرینش،تیشه بر سنگ و سر می زند.

اما کسی را با عاشقان کاری نیست!

خلایق به دنبال روزی اند

حلال و حرامش هم چندان مهم نیست،

هرچه بیشتر و زودتر،بهتر

در این هنگامه خود فروشی ها

چه نادانم که چشم عشق و مهر دارم من از مردم!

کدام مردم؟

همین آشفته جمع بیقرار در مال اندوزی؟

به هرشکلی،پی روزی؟

خدایا عاشقان را قوت عشق داده ای ،امید و صبرشان نیز عطا کن

چه کنیم؟

چهار شنبه, 29 دسامبر, 2010

بیایید خود را دو پاره کنیم

یکی در زمین،دیگری آسمان

به روزی بکوشیم در این جهان

به فرغت رویم منزل عرشیان

به خاک اندرون صد پلشتی بود

ز پاکی فقط نزد او،جو نشان

زمین جایگاه قسی مردم است

بزرگان به گرد خدا،شادمان

به خلق جهان دل نهادن،خطاست

ولی واجب است خدمتش در نهان

تو نیکی کن و بر خلایق مگو

اگر دوست خواهد،نماید عیان

تو خود هرچه باشی،خدا عالم است

چه باک از سخن های این مردمان