برچسب ها بـ ‘خلاق’

دیوار مهربانی

شنبه, 23 ژانویه, 2016

وقتی اولین بار این عبارت را خواندم و با کاربردش آشنا شدم،از خوشحالی پر کشیدم به آسمان!
بانی کار را بسیار دعا کردم و مطمئن بودم که اگر این کار توسعه پیدا کند،ریشه بی لباس بودن فقرا کنده می شود.
ناگهان مطالب مربوط به “کلبه مهربانی” را در سایت ها دیدم.محلی برای پوشیده شدن،سیر شدن و از همه مهمتر آگاه تر شدن از راه مطالعه کتب موجود در کلبه.
خدا را هزار بار شاکرم که شاهد چنین صحنه هایی هستم و دعاگوی همیشگی این افراد خلاق و طلایه داران نیکی و خیر در جامعه.
امید به مهربانی و همنوع نوازی و آسودگی بشر در دلم تقویت شد و در این زمستان سرد همه وجودم گرم.

مقالات 26

یکشنبه, 8 نوامبر, 2015

عرفان غربی و عرفان شرقی 6
ایشان معتقدند که انسان در هر وضعیت و توانمندی،می تواند دسترسی به لایه های بالاتری از توان روحی و برخورداری از مواهب بیشتری از زندگی را کسب کند که این بستگی به باور ما از خودمان دارد.در جایی دیگر ایشان می نویسد:افکار ما،سرنوشت ما را و سرنوشت ما میراث ما را تعیین می کنند،از این رو به روشنی می توان دید و نتیجه گرفت که:امروز هرکس در مکانی قرار دارد که افکارش او را به آنجا آورده است و فردا در جایی خواهد بود که افکارش او را به آنجا می برد. لازم است که باور کنیم که:
1 – تغییر امری کاملا شخصی است.
2 – تغییر امری است ممکن.
3 – تغییر امری است واجب و سودمند.
در نتیجه می توان نتیجه گیری کرد که هرکس و هر گروهی که انسان را به سکون و ماندن در یک وضعیت ثابت دعوت می نماید،دوست بشر نمی باشد.
و برای تغییرات و پیشرفت به سوی پیشرفت مداوم،آدمی چاره ای جز پناه به درون خود و تفکر دائم با رعایت موارد زیر ندارد:
1 – بزرگ فکر کنید،این امر باعث می شود فراتر از آنچه هستید ببینید.
2 – متمرکز فکر کنید،این باعث می شود عوامل مزاحم و پرت کننده حواس را دفع نمایید.
3 – خلاق فکر کنید،این باعث می شود از قفس محدودیت ها و موانع آزاد شوید.
4 – واقع گرایانه و منطقی فکر کنید،این باعث می شود اساس و شالوده تغییر را در خود بنا بگذارید.
5 – منظم و با حوصله فکر کنید،این عمل به شما اجازه می دهد برای تغییر،طرح و برنامه ریزی داشته باشید.
6 – به احتمالات و امکانات فکر کنید،این باعث می شود به دنبال بهترین ها باشید و به برترین ها دست یابید.
7 – متفکرانه و مدبرانه(عمیق)فکر کنید،این باعث می شود چشم انداز درستی نسبت به خود و مسائل پیدا کنید.

کوچه مردها(52)

چهار شنبه, 15 فوریه, 2012

 

اگر خاطرتان باشد،قبلا در مورد خانواده ساواکی که به محل ما منتقل شده بودند،نوشتم.از برادر یکی از این دو خانواده هم که همسن و سال من بود و نامش هم “عباس” بود برایتان نوشتم و قول دادم که از او بیشتر بنویسم.

به نظر من حلال بودن روزی و لقمه ای که به فرزندان خود می دهیم ،بسیار اهمیت دارد و داستان عباس هم گواه من بر این مدعاست.

بعد از مدت کوتاهی از آمدن عباس به محله ما،دوستان زیادی پیدا کرد و بچه ها همیشه با او بودند و مثل پروانه دورش می گشتند.علت آن هم این بود که در زمانه ای که برای ما بچه های دیگر یک سکه دو ریالی در جیبمان ثروت هنگفتی محسوب می شد،عباس همیشه چند تومانی پول در جیبش داشت و دائما بچه های دیگر را دعوت به بستنی می کرد یا به جگرکی محل می برد و خرجشان می کرد.

اوائل فکر می کردیم که برادرش این پول ها را به او می دهد اما بعدا متوجه شدیم که اینگونه نیست. یک بار که من هم همراهشان بودم با کمال ناباوری دیدم که در بین راه ،عباس سراغ دیوار مخروبه ای رفت و یک آجر را از بین آجرهای دیگر دیوار درآورد و از سوراخ آنجا یک اسکناس دو تومانی درآورد و به بقیه گفت:حالا بریم خرجش کنیم!

از او پرسیدم:از کجا می دونستی اینجا پول هست؟

با خنده به من گفت:چون خودم اینجا گذاشتمش!

معلوم شد،یعنی خودش تعریف کرد که موقعی که برادرش یا شوهر خواهرش در خوابند،از جیب آنها پول برمی دارد و در اینگونه جاها پنهان می کند تا اگر آنها متوجه کم شدن موجودی جیبشان شدند و او را گشتند،چیزی پیدا نکنند!فکرش را بکنید که یک بچه شش هفت ساله چه دزد ماهر و خلاقی شده بود!؟

آن روز بستنی را خوردم اما وقتی همان شب موضوع را برای مادرم گفتم،خیلی نصیحتم کرد که این پول ها حرامه و در روز قیامت تبدیل به آتش در شکم انسان می شود و انقدر برایم گفت که قسم خوردم دیگر هیچ وقت با پول او چیزی نخورم.واقعا به قول خود عمل کردم.

عباس هم که می دید من علاقه ای به هم پیاله شدن با او ندارم از همه بیشتر به من اصرار می کرد ،اما من خیلی دوستانه از زیر بار این کار فرار می کردم ،اما در هیچ زمانی دوستی ما به هم نخورد.

چند سالی بعد،هنگامی که ما نوجوانانی پانزده شانزده ساله بودیم و خوب و بد را می فهمیدیم،در یک روز سرد پاییزی با صدای شیون و گریه این دو خانواده به کوچه ریختیم.عباس خود را حلق آویز کرده بود و مرده بود.

آن روز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود.همه محل برادر و شوهر خواهرش را مسبب مرگ او می دانستند.

از يك بانوي افغاني

دوشنبه, 21 فوریه, 2011

 

سروده ای از: لینا روزبه حیدری 

 

 

 

می گویند

 

مرا آفریدند

 

از استخوان دنده چپ مردی     

 

به نام آدم

 

حوایم نامیدند

 

یعنی زندگی

 

تا در کنار آدم

 

یعنی انسان

 

همراه و هم صدا

 

باشم

 

* می گویند

 

میوه سیب را من خوردم

 

شاید هم گندم را

 

و مرا به نزول انسان از بهشت

 

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

 

و یا شاید سیب

 

چشمان شان باز گردید

 

مرا دیدند

 

مرا در برگ ها پیچیدند

 

مرا پیچیدند در برگ ها

 

تا شاید

 

راه نجاتی را از معصیتم

 

پیدا کنند

 

* نسل انسان زاده منست

 

من

 

حوا

 

فریب خوردۀ شیطان

 

و می گویند

 

که درد و زجر انسان هم

 

زاده منست

 

زاده حوا

 

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

 

* شاید گناه من باشد

 

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

 

که صداقت و سادگی مرا

 

به بازی گرفت و فریبم داد

 

مثل همه که فریبم می دهند

 

اقرار می کنم

 

دلی پاک

 

معصومیتی از تبار فرشتگان

 

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 

* با گذشت قرن ها

 

باز هم آمدم

 

ابراهیم زادۀ من بود

 

و اسماعیل پروردۀ من

 

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

 

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند 

 

و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

 

* فاطمه من بودم

 

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

 

من بودم

 

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

 

ملکه سبا

 

من بودم و

 

فاطمه زهرا هم من

 

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

 

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

 

گاه سنگبارانم نمودند و

 

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

 

اشک ریختند

 

گاه زندانیم کردند و

 

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و 

 

گاه قربانی غرورم نمودند و

 

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 

* اما حقیقت بودنم را

 

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

 

بر برگ برگ روزگار

 

هرگز

 

منکر نخواهند شد

 

* من

 

مادر نسل انسان ام

 

من

 

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

 

مریمم

 

من

 

درست همانند رنگین کمان

 

رنگ هایی دارم روشن و تیره

 

و حوا مثل توست ای آدم

 

اختلاطی از خوب و بد

 

و خلقتی از خلاقی که مرا

 

درست همزمان با تو آفرید

 

*

 

بیاموز

 

که من

 

نه از پهلوی چپ ات

 

بلکه 

 

استوار، رسا و همطراز

 

با تو

 

زاده شدم 

 

بیاموز که من

 

مادر این دهرم و تو

 

مثل دیگران

 

زاده من!