برچسب ها بـ ‘خط پایان’

واگویه ها 14

سه شنبه, 10 جولای, 2012

آن هنگام که مسابقه زندگی را آغاز نمودم

پرشور و عجول و پرزور بودم

بی وقفه می دویدم و هدف داشتم

می خواستم زودتر از رقیبان و همراهان به خط پایان یا همان موفقیت برسم

اما امروز…….

عاقل و خسته وبی شورم

خط پایانی وجود ندارد

هرچه هست در همان مسیر است

حیف است که همراهان را تنها بگذاری و از آن ها دور شوی

با آنها باید ماند و زندگی کرد

با غم هایشان گریست و در شادی هایشان خندید و رقصید

با مردم باید ماند

بابا لنگ دراز

دوشنبه, 17 اکتبر, 2011

بخشی از یک نامه بابا لنگ دراز به “جودی آبوت”در کتاب “بابا لنگ دراز”:

جودی،کاملا با تو موافقم که بخشی از مردم اصلا زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهندهرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است ،دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناکهان خود را در خط پایان می بینند!در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه از آن لذتی برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود ،در حالی که از اطراف خود غافل بوده است.آن وقت دیگر رسیدن به اهداف و آرزوها هم برایش بی ارزش می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و دوباره تکرار نخواهد شد.

جودی عزیزم،درست است.ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم،آنها را دوست داریم و به دیگران وابسته می شویم.هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد،علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد ،باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.