برچسب ها بـ ‘خشن’

خدا عشق است 7

سه شنبه, 7 فوریه, 2017

عشق صبور است،
عشق مهربان است،
عشق حسود يا لاف زن، يا متکبر يا خشن نيست.
بر راه خود اصرار نمی ورزد، کج خلق و زود رنج نيست،
از اعمال پست و شيطنت آميز شاد نمی شود، بلکه از حقيقت شاد می شود.
همه چيز را تحمل می کند، همه چيز را باور می کند،
به همه چيز اميدوار است، همه چيز را تحسين می کند.
عشق هرگز پايان نمی پذيرد
هر چه می کنيد با عشق بکنيد
ملکوت خداوند در درون شماست
هيچ کس خدا را نديده است،
اما اگر ما يکديگر را دوست بداريم،
او در ما ساکن خواهد

کوچه مردها(27)

یکشنبه, 13 نوامبر, 2011

در دنیا کسی را بیشتر از پدرم دوست ندارم.بعد از خدا،هرچه دارم از اوست و ذره ای اغراق در این مطلب نیست.این ها را نوشتم تا بعد از خواندن مطلب امروز این تصور پیش نیاید که از او کدورتی در دل دارم.

پدرم مردی خشن و تند خو است،حتی همین حالا که حدود هشتاد سال دارد!علت این امر هم در این است که از چهار سالگی کاملا یتیم بود و هم پدر و هم مادرش ،طبیعت و روزگار بودند و در نتیجه او با همه وجود آموخته بود که باید با قاطعیت و بی رحمی و با استفاده از کوچکترین فرصتها زنده ماند و رشد کرد.

در خانه هم هم مادرم و هم ما چهار فرزند همیشه از او می ترسیدیم و حساب می بردیم!

یک روز صبح پدرم از من یک لیوان آب خواست.باید به سرعت لیوان بلوری را از کوزه پر از آب می کردم و به دستش می رساندم والا عصبانی می شد.دویدم.لیوان را از زیر پله برداشتم و از کوزه پر از آب کردم و با عجله به سمت اتاق راه افتادم.بیرون درب اتاق و در راهرو از شدت عجله پایم به یکی از سرپایی هایی که آنجا بودند،گیر کرد و من زمین خوردم و لیوان در دستم شکست و تیزی یکی از شکستگیها بین دو انگشت سوم و چهارم از طرف شست دست راستم را برید و تا سه چهار سانتیمتر پاره کرد.خون همه زیر دستم را فراگرفته بود اما من جرات نداشتم،چیزی بگویم.

دستم را با پارچه ای به سرعت پوشاندم و موزاییک ها را پاک کردم و شیشه ها را برداشتم و سریعا لیوانی دیگر را پر از آب کردم و به او رساندم.خوشبختانه متوجه نشد و بعد از نوشیدن آب منزل را ترک کرد.

با گریه به سمت مادرم دویدم و هم جریان را تعریف کردم و هم محل بریدگی را نشانش دادم.مادرم با دودست به صورتش زد و با عجله مرا به مطب دکتر بهرامی(از او هم خواهم نوشت)برد و به تزریقاتی مطب نشانم داد.او به مادرم توصیه کرد که سریعا مرا به بیمارستان لولاگر که نزدیکترین بیمارستان به محله ما بود ،برساند.

ساعتی بعد در بیمارستان بودیم و بعد از زدن یک آمپول کزاز و یک آمپول به کناره های زخم دستم برای بی حس شدن،سه بخیه به دستم زدند ،آن هم در شرایطی که خودم وحشت زده این کار را تماشا می کردم.بیشتر از وحشت و کمتر از درد در تمام این مدت گریه می کردم و با دست دیگرم اشکها را از روی گونه هایم پاک می کردم.بعد از تمام شدن کار هم ،دستم را باند پیچی کردند و ما به خانه برگشتیم.

حالا مشکل باقیمانده،چگونگی برخورد پدرم با این موضوع بود.مادرم عقل کرد و با همسایه دیوار به دیوارمان،حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود و آن روز چون کشیک نبود ،در خانه بود)صحبت کرد و با آمدن پدرم به خانه،ایشان هم موضوع را به پدرم گفت و هم با او دوستانه دعوا کرد که چرا انقدر عصبانی هستی که بچه نتواند دردش را به تو بگوید.

پدرم قسم خورد که من اگر می دانستم ،سر کار نمی رفتم و از تند خویی اخلاقی خود غیر مستقیم اظهار تاسف کرد و موضوع ختم به خیر شد!

دکتر گفته بود بعد از ده روز برای درآوردن نخ های بخیه به بیمارستان برویم،اما من آنقدر شیطان و جسور بودم که خودم در روزهای هشتم و نهم و دهم،هرروز یکی از نخ های بخیه را با چاقوی تیز آشپزخانه بریدم و آنقدر با آنها ور می رفتم تا از زخم جدا شوند و روز دهم که مادرم گفت :بریم بیمارستان تا بخیه ها را باز کنند،فاتحانه باند مستعمل را باز کردم و دست بدون بخیه را نشانش دادم.

یک چک هم آن روز خوردم!

به آیندگان

شنبه, 30 آوریل, 2011

این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط

سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند

راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه اي بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه اي مستحق تر است .

اما باز هم مي خورم و مینوشم
من هم دلم مي خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم مي شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت .
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي شد اما
من آن را در دسترس نمي ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعفهاي ما حرف مي زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد !