برچسب ها بـ ‘خسته’

خسته ز خود شدم خدایا

دوشنبه, 26 دسامبر, 2016

خسته زخود شدم خدایا،رها مکن
این مانده در شب و گمکرده راه خود
رنجور تر شوم در هر قدم به راه خود
سنگین ترکنم اما ، کوله بار گناه خود
گه این بود آرزویم که آیم به سوی تو
گاهی به ماندنم ، زبیم روی سیاه خود
دلخوش به رحمت و لطف و صفای تو
ورنه کجا امیدی مرا بود به کار خود
یارب رها مکن این ناامیدان زکار خویش
ما غافلیم و شرمنده از این روزگار خود

خسته ام……

دوشنبه, 26 ژانویه, 2015

خسته و سرگشته ام
پشت سر بگذاشته ام من،کودکی
خود کنون مردی به دنیا گشته ام
در میان های و هوی زندگی
صاحب فر و مقامی گشته ام
من کنون دارای مال و خانه ام
دلخوش از دخت و پسرها گشته ام
لیک افسوس حاصلش شادی نبود
من اسیر درد و حرمان گشته ام
شد همانی که خدا فرموده بود
من اسیر فتنه مال و منالم گشته ام
گر کنم با دخت و پورم ادعا
گوییا از جان خود برگشته ام
کرده ام عمر و جوانی،بذلشان
لیک اکنون خسته و سرگشته ام

ای خوب و نازنین

دوشنبه, 24 نوامبر, 2014

ای خوب و نازنین
وانگه که زندگی
خسته کند تو را
در پیچ و خم های ویران کننده اش
وانگه که گیج و منگ
حیران کند تورا
ز حکایت های بیمار کننده اش
چند لحظه ای مرو
خلوت نما به خود
اندیشه ای نما،در باب این جهان
وانگه به خود بگو
چیزی نیرزد به اینکه پریشان کنی دلی
یا که پریشان کنند اغیار دل تورا
وانگه به دلخوشی
با کوله بار خاطرات خوش
راهت ادامه ده
با قلب پرامید
سرزنده و خموش

خسته و سرگشته ام

دوشنبه, 10 فوریه, 2014

پشت سر بگذاشته ام من،کودکی
خود کنون مردی به دنیا گشته ام
در میان های و هوی زندگی
صاحب فر و مقامی گشته ام
من کنون دارای مال و خانه ام
دلخوش از دخت و پسرها گشته ام
لیک افسوس حاصلش شادی نبود
من اسیر درد و حرمان گشته ام
شد همانی که خدا فرموده بود
من اسیر فتنه مال و منالم گشته ام
گر کنم با دخت و پورم ادعا
گوییا از جان خود برگشته ام
کرده ام عمر و جوانی،بذلشان
لیک اکنون خسته و سرگشته ام

روزگار من

دوشنبه, 1 جولای, 2013

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و  پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد،  دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،

 گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل، فالم گرفت

 یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

واگویه ها 45

سه شنبه, 19 فوریه, 2013

درون اتومبیل در حال راندن هستم

و اطرافم را رودی از ماشین های دیگر احاطه کرده

بعضی جاها یکی دو رود دیگر به رود آهنی ما ملحق می شود یا جدا می گردند و به سمتی دیگر می روند

گاهی به رودهایی دیگر که در تقاطع با ما قرار می گیرند برمی خوریم

تنها چیزی که هر لحظه خود را به رخ تو می کشد

بینظمی است و تجاوز به حقوق دیگری

گویی مسابقه آزاردادن یکدیگر است

آرام و سرحال شروع به رانندگی می کنیم

و خسته و عصبی در مقصد پیاده می شویم

چرا؟

دعایت می کنم

دوشنبه, 3 دسامبر, 2012

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه ی آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن . . . .

 

 

خسته ام

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

ساغری بر لب،یاری اندر بر،خادمی بر در

این همه هست و این دل تنها ،خسته می بینم

مطربان در کار،گرمی بازار،دوستان هستند

در چنین حالی،جان افگارم،بی نوا بینم

جمله می گویند:جان جانانی،غبطه می داریم

بر تو و جانت،حیف و صد افسوس،من نمی بینم

بر مزار دل،در پس ایام، گریه ها دارم

با لبی خندان،با دلی خونین،ره نمی بینم

همچو آن طوطی،بذله می گویم،قطعه می خوانم

لیک می دانم،سوی دام مرگ،دانه می چینم