برچسب ها بـ ‘خروش’

چرا رفتی؟

دوشنبه, 21 سپتامبر, 2015

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم،
به سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟
خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟
کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست
چو شمع مهر خاموشی گزیند،
شب اندر وی به آرامی نشیند
ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او
نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست،
پر از عطر شقایق های خودروست
بیا با هم شبی آنجا سرآریم،
دمار از جان دوری ها برآریم
خیالت گرچه عمری یار من بود،
امیدت گرچه در پندار من بود،
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست؛
پی ِ فرداش فردای دگر نیست
بیا… اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند
اگر یک دم شرابی می چشانند،
خمارآلوده عمری می نشانند
درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زانان کسی را
تو هم هر چند مهر بی غروبی،
به بی مهری گواهت این که خوبی
گذشتم من ز سودای وصالت،
مرا تنها رها کن با خیالت

قسمت ما

شنبه, 26 ژانویه, 2013

چون به خود آمدم از عمر نبودش باقی

خسته و با کوله ای از رنج بی پایان به دوشم

در پی جبران ماضی و هراسان زمان پر شتاب

لحظه ها را در کمین و هر نوایی را به گوشم

شاید از این لحظه های اندک در پیش رو

آید اندک فرصتی تا در پی جبران بکوشم

در غم یاران رفته،در عزا و سوگ آنان

همچو آبی روی آتش در خروش آیم،به جوشم

می رسد ما را خبر،از رفتن یاری ز دنیا

از درون چشمه پر آب هستی،جز رنج دوری من ننوشم

خسته اما پراميد

سه شنبه, 12 جولای, 2011

خسته از اين روزگارم،ليك باز هم در خروش

بهر خوبي من نبينم مشتري،اما مصرم بر فروش

مردي و مردانگي ،  هرروز بيرنگ تر شود

ليك هرگز مي نگويم،پيش نامحرم سروش

گر نمي بيني به دور خود،يار و محرمي

خوبه تنها كن،ولي هرگز مرو سوي وحوش

در ميان خيل نامردان،مشو نوميد زحق

گر توكل باشدت،دنيا بيابد جنب و جوش

لطف حق بر تو هزاران چاره ها بنمايدت

از حكايتهاي كهنه،تا راه نويي در خواب دوش