برچسب ها بـ ‘خرمن’

عزیزالدین نسفی 2

یکشنبه, 29 نوامبر, 2020

از کتابهای مهم عزیزالدین نسفی می ‌توان به کشف ‌الحقایق اشاره کرد. کشف الحقایق مبتنی بر فلسفه و عرفان است و نسفی بر ۱۰ اصل کتاب را تألیف کرده است .نسفی از جمله کسانی است که بحث وجود را در کتابش مطرح می ‌کند و وی را می توان از مهمترین افرادی دانست که در فلسفه اسلامی تأثیرگذار بوده اند. آثار او برای آشنایی با عرفان نظری بهترین مدخل است چرا که او با آرای حکما و عرفای پیش از خود آشنایی داشته و به زبان فارسی و ساده به نگارش آثارش پرداخته است. از دیگر آثار نسفی می‌ توان از آغاز و انجام، اسرار التصوف و خواص الحروف، اسرار القابلیه، اسرار الوحی، سلوک مقامات، لوح محفوظ و عالم صغیر، وحدت وجود و انسان ‌الکامل نام برد.
عزیزالدین نسفی، این عارف روشن ضمیر قرن هفتم هجری در کتاب ارزشمند خود ـ انسان کامل ـ تصویری زیبا و به یاد ماندنی از انسان کامل ترسیم می کند و جنبه های ناشناخته ای از اسرار آفرینش آدمی را بیان می کند. این کتاب در میان عارفان و سالکان کوی دوست از ارج و قرب ویژه ای برخوردار است و مریدان بسیاری دارد. بر همین اساس خوشه هایی از خرمن… را انتخاب کرده و تقدیم شما می کنیم.

مست از باده الهی!

دوشنبه, 1 فوریه, 2016

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

از سلمان هراتی

دوشنبه, 15 ژوئن, 2015

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

کوچه مردها 81

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

شب های زندگی در صحرا و در کنار خرمن هم برای خود عالمی دلنشین و خاطره انگیز داشت.جوان های بزرگتر قدر این شب ها را به خوبی می دانستند.با بیان خاطرات بسیار شیرین ساعتها با شادی و خنده می گذشت.اگر هم مطلبی نبود بلافاصله یکی از تئاترهای سیاه بازی را که در مراسم شادی و عروسی ها دیده بودند ،اجرا می کردند.از بس این کار را کرده بودند،نقش هرکس معلوم بود و آنقدر این نمایش ها را زیبا انجام می دادند که فرق چندانی با آنچه که از تئاترهای اصلی دیده بودیم نداشت.بعضی وقتها هم به سراغ باغهای اطراف می رفتند و میوه های مختلفی با خود می آوردند و سور و سات شب نشینی را فراهم می کردند و در کنار این میوه ها گندم نیز روی چراغ های زنبوری برشته می کردند که این مجموعه حسابی همه را سیر و سرحال نگه می داشت و در این میانه اگر باد موافقی هم می وزید همه جوانها به سرعت مشغول باد دادن خرمن و جداسازی گندم از کاه می نمودند،و در تمام این اوقات-چه هنگامی که دور هم نشسته بودیم و چه در زمان خرمن باد دادن – رادیوی ترانزیستوری باطری داری که در کنارمان بود مشغول پخش آهنگ های شاد بود و دائما در حال ایستگاه عوض کردن برای شنیدن این آهنگ های ایرانی و عربی بودند.اگر آهنگی از ام کلثوم یا عبدالحلیم حافظ (خوانندگان معروف مصری)را پیدا می کردند که دیگر اوج خوشحالی جمع بود!

در بعضی از این شب ها هم که نوبت آبیاری به یکی از حاضرین می رسید ،بزرگترها به آبیاری باغ و جالیز می پرداختند و کوچکترها سر خرمن می ماندند.در آبیاری زمین ها افراد به دو دسته تقسیم می شدند.یکی دو نفر دائما در مسیر رود از سر آب تا سر زمین دائما در حال دویدن بودند تا هر جا که آب به زمینی دیگر منحرف می شد با بیل جلوی ورود آنها را به زمین دیگران می گرفتند و مسیر انحرافی را با خاک کور می کردند و دو سه نفر دیگر هم آب را درون مزرعه به جاهای لازم هدایت می کردند.

تقریبا وقتی برای خواب نمی ماند و همه لحظات بیداری با خنده و کار و شوخی سپری می شد.اما ما کوچکترها بالاخره در نیمه های شب تسلیم خواب می شدیم و در این زمان یکی از کیسه ها یا گونی های بزگ را زیرمان پهن می کردیم و یکی را هم به عنوان لحاف روی خود.آنقدر این کیسه ها بزرگ و سنگین بودند که کمی برایمان ناراحت کننده بود اما در خنکی هوای نیمه شبهای صحرا فقط به این وسیله می توانستیم خود را گرم نگهداریم.تماشای آسمان پر از ستاره که زیباییش هرگز از یاد من نمی رود آنقدر سرگرم کننده بود که متوجه نمی شدیم که چه زمان خوابمان می برد.

صبح زود و با تابش اشعه آفتاب بر صورتهایمان بیدار می شدیم و در جوی آب کنار خرمن سر و صورت را صفا می دادیم و به خانه برای صرف صبحانه می رفتیم.

این شبها و صفای همراه آنان را هرگز نتوانستم در دوران جوانی تا کنون دوباره تجربه کنم.

عاشقانه ها(1)

یکشنبه, 8 آوریل, 2012

ای عشق همه بهانه از توست 
                     من خامشم این ترانه از توست

آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
                     وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندوه خــــــویش را ندانم 
                    این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبــــــازان
                    در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست
                    ور هست همه فسانه از توست

 کشتی مرا چـــــــه بیم دریا ؟
                    طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
                    مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟
                    کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
                    رام است که تازیانه از توست

 من می گذرم خموش و گمنام 
                    آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر
                    کاینجا سر و آستانه از توست

 

غمگنانه

یکشنبه, 6 فوریه, 2011

 

امروز ناله عزيزي ،دلم را به آتش كشيد،و من بي اختيار تا لحظاتي پيش اين شعر قشنگ معيني كرمانشاهي را پي در پي زمزمه مي كردم كه:

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی         

 ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد 

         سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود  

        به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

    آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع  

       رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب  

        بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی  

        دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم  

        در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی  

        جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم   

       بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

تحملم به سر آمد.چاره اي جز مراجعه به زبان غيب،حافظ شيرين سخن نداشتم و باز هم به يقين رسيدم كه اين حكيم دل تنها شفا دهنده بيقراري هاي دلهاست.چنينم گفت:

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه‏ء احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن

  وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

 چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

 دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب

 باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

 سر زنشها گر كند خار مغيلان غم‏
اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند

 چون ترا نوح است كشتي‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب

 جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور