برچسب ها بـ ‘خرما’

کوچه مردها 92

چهار شنبه, 12 دسامبر, 2012

اگر مردها هیئت داشتند و ماهی یک بار دور هم جمع می شدند،خانم ها هم با انداختن سفره هرازچندگاهی همین کار را می کردند.معمولا سفره را به نام”حضرت ابوالفضل”برپا می کردند اما برپا کردن به نام و نیت”حضرت فاطمه” نیز معمول بود.

برپا کننده این مراسم از یکی دو هفته قبل همسایه ها و افراد فامیل خود را دعوت می نمود و از یکی دوروز قبل هم تدارکات و وسایل این میهمانی را فراهم می نمود.

معمول بود که در سفره نان و پنیر و سبزی و خرما و حلوا بصورت با سلیقه ای بچینند،و به عنوان غذا نیز با آش یا فرنی یا غذایی به نام کاچی(نوعی فرنی قهوه ای رنگ یا چیزی بین فرنی و حلوا) از میهمانان پذیرایی می کردند.علاوه بر این ها در تکه های کوچک توری پارچه ای هم مقدار کمی نخود و کشمش و نقل و بادام وپسته می ریختند و سر پارچه را جمع می کردند و با نخ رنگی آنها را می بستند و به تعداد زیادی در سفره می گذاشتند که میهمانان به عنوان تبرک آنها را به خانه های خود می بردند تا سایر افراد خانواده هم از برکت این سفره برخوردار گردند.

مدتی بعد از اینکه همه خانم های دعوت شده در مراسم حاضر شده بودند و با حرارت در حال ردوبدل کردن آخرین اخبار و اتفاقات افتاده شده برای دیگران بودند و ما بچه ها هم همه جا می پلکیدیم و سرک می کشیدیم و بازی می کردیم،اعلام می کردند که: آقا تشریف آوردند.

در این لحظه خانم ها هجوم می بردند و چادرهای خود را از اینطرف و آنطرف برمی داشتند و به روی خود می کشیدند و به این ترتیب روحانی اجازه ورود پیدا می نمود.معمولا در بالای اتاق یک صندلی می گذاشتند و روی آن را با ملافه سفیدی می پوشاندند تا روحانی که معمولا پیرمردی از همان محله یا اطراف بود وارد شود و روی آن بنشیند.

همه ساکت و آرام می نشستند تا حاج آقا شروع به صحبت نماید،اما هنوز پنج دقیقه ای از صحبت های ایشان نگذشته بود که خانمها آرام آرام با یکدیگر مشغول صحبت می شدند و بعد از یک ربع چنان همهمه ای راه می افتاد که هرچه روحانی مجلس خانم ها را دعوت به سکوت و شنیدن بحث می کرد فایده نداشت و تنها زمانی دوباره کاملا ساکت می شدند که حاج آقا ذکر مصیبت را شروع می کرد.چه گریه ای می کردند و چقدر بر سینه خود می کوبیدند و این پایان کار روحانی بود.پاکتی حاوی چند تومان از طرف صاحبخانه تقدیمش می شد و ایشان مجلس را ترک می کرد.

حالا خانم ها می ماندند و یک دنیا خوردنی و یک دنیا حرف باقیمانده.نمی دانستند به کدام بپردازند اما نهایتا هردوکار را بخوبی پیش می بردندو بعد از یکی دو ساعتی چندتاچندتا مجلس را ترک می کردند و صاحبخانه با دو سه تن از نزدیکانش به نظافت خانه و شست و شوی ظروف و برگرداندن وضعیت به حالت همیشگی می پرداختند.

کوچه مردها(15)

یکشنبه, 2 اکتبر, 2011

آقای کریمی،پدر مجتبی و مختار و فریده و کبری(دوستان بچگی ما) و کارگر پمپ بنزین و از ساکنان محله مرد.

بچه تر از آن بودیم که با مفهوم مرگ آشنا باشیم.

آن زمان مجالس ختم و عزا در خانه ها برگزار می شد.سفره ای در اتاق پذیرایی انداخته می شد و در آن حلوا و خرما و نان سوخاری قرارداده می شد و تعداد زیادی جزوه های قران.مردم دسته دسته می آمدندو قران می خواندند و فاتحه میفرستادند و می رفتند.هرکس هر کمکی از دستش برمی آمد،انجام می داد.همسایه ها برای صاحبان عزا غذا می پختند و به خانه آنها می بردند.تا یک هفته این وضع ادامه داشت.بوی حلوا محله را پر می کرد.

سعی داشتیم به هروسیله ای شده راهی به حیاط خانه آنها راه پیدا کنیم و از حلوا و خرما بخوریم.اما مجتبی و کبری که هم سن و سال ما بودند ،جلوی در می ایستادند و مانع می شدند.می گفتند:بابای ما مرده،شما را راه نمی دهیم! ما هم با حسرت تهدیدشان می کردیم که:بگذار بابای ما بمیرد،اگر شما را به خانه راه دادیم!؟

چند سال بعد که مسجد”علی اکبر”در محله ساخته شد،مجالس سوم و هفتم را در آنجا برگزار می کردند.حاج آقا رضوی ،روحانی محل و پیشنماز مسجد سعی می کرد به هر بهانه ای پای اهالی را به مسجد باز کند.برای ما بچه ها هم وظایفی تعیین کرده بود.یکی مکبر بود و اذان گو و دیگری مهر جمع کن و……..

هشت تا از بچه ها (منجمله من)هم در مجالس ختم،وظیفه داشتیم کار چای دادن و خرما دادن و قران پخش کردن و جمع کردن و گلاب و…..را انجام دهیم.بسیار از نقش های خود راضی بودیم و احساس بزرگی می کردیم.

هنگامی که پس از قران خواندن و مداحی،نوبت سخنرانی و وعظ روحانی می رسید ،کار ما بچه ها تمام بود و پذیرایی به اتمام می رسید.در این هنگام همه دم در آبدارخانه جمع می شدیم و به تماشای مردم حاضر در شبستان مسجد می پرداختیم و با دقت و توجه به چهره و حال و روز حاضران شرط بندی می کردیم که نفر بعدی که باید در مجلس ختمش پذیرایی کنیم،کیست!؟

دوران کودکی بود و شیطنت های خاص آن.خدا همه آنان را بیامرزد.

کوچه مردها(9)

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2011

صفای موجود محله با شروع ماه مبارک رمضان چند برابر می شد.

از یکی دو روز قبل از شروع ماه مبارک کسب آمادگی می شد.از پوست گرفتن از گردو و بادام گرفته تا خرید دو سه کیلویی خرما و پنیر و آرد(برای فرنی) و همچنین سفارش های اکید و مکرر همسایه ها به یکدیگر برای بیدار کردن دیگری در صورت خواب ماندن!

ما بچه ها عشق عجیبی به بیدار شدن در سحر های این ماه داشتیم و علیرغم توصیه پدر و مادر ها که بخوابید ،ما بیدارتان می کنیم،در شبهای اول بین خواب و بیداری بودیم و به محض شنیدن اولین صدا می پریدیم و صورت نشسته سر سفره سحری می نشستیم!

مناجات سحری،حال و هوای خوش و مقدس سحر،غذاهای مقوی و خوشمزه سفره سحری که بزرگتر ها را باید در طول روز از گرسنگی و ضعف حفظ می کرد و خواندن یا بهتر است بگویم ادای خواندن نماز پشت سر پدر یا مادر مشوق ما برای این امر بود.

همسایه ها همه مواظب هم بودند و اگر تا نیم ساعت قبل از اذان صبح چراغ خانه بغلی را روشن نمی دیدند،ابتدا با ملایمت ساکنان خواب رفته را صدا می کردند و در صورت لزوم کار به فریاد زدن و درب منزل را زدن هم می کشید.

با صدای بم و قشنگ پدر بزرگ دوستمان اصغر که از روی پشت بام با لهجه ترکی و بعد از شنیدن صدای توپی که به نشانه اذان صبح ،در می کردند می خواند،نماز خوانده می شد و بستگی به فصل،پدرها یا به سرکار می رفتند و یا کمی استراحت می کردند و ما بچه ها تا آنجا که معده سنگینمان اجازه می داد ،می خوابیدیم و بعد از بیدار شدن هم در حال بازی و شیطنت چندین بار از روی فراموشی و طبق عادت آب و غذا می خوردیم اما در مقابل اصرار مادرمان برای خوردن نهار(و گرفتن روزه کله گنجشکی)مقاومت می کردیم تا نزدیک افطار شود.

قبل از رسیدن زمان غروب آفتاب دو اتفاق متمایز با ماه های دیگر رخ می داد:

یکی رسیدن پدرها زودتر از روزهای ماه های دیگر به خانه همراه با میوه و زولبیا بامیه(که مزه ای بسیار بهتر و متفاوت تر از زولبیا های امروزی داشتند) و دیگری رسیدن بشقاب ها و کاسه های غذا از طرف خانه های همجوار و روبروی هم برای افطار.

بسیار زیبا بود که همسایه ها در این ماه همه غذاهای خود را بیشتر می پختند و حداقل برای دو خانه مجاور خود از آش و سوپ و غذایی که پخته بودند،یک ظرف می فرستادند و می توانید حدس بزنید که سفره افطار چقدر رنگین می شد!

با صدای توپ و اذان دلنشین پدر بزرگ اصغر به سفره هجوم می بردیم و قبل از پدر مادر های بدخلقمان بر اثر گرسنگی،افطار می کردیم!

محله هنوز مسجد نداشت و شب های قدر معمولا در خانه یکی از همسایه ها برگزار می شد که با دعوت از یک روحانی و موعظه او و سپس خواندن دعا و بقیه مراسم ادامه پیدا می کرد که ما بچه ها در شروع با کیف تمام باهم شلوغ می کردیم و در اواسط کار هم هرکدام در گوشه ای خوابمان می برد و صبح در خانه خودمان چشم می گشودیم.

بعد از گذشتن چند شب از ماه مبارک هم دیگر هم ذوقمان کم می شد و هم بدنمان نمی کشید که سحر ها بیدار شویم.ماه رمضان ما بچه های پنج شش ساله حدود یک هفته بود!