برچسب ها بـ ‘خرابات’

سومین ماهگرد رحلت پدر

دوشنبه, 28 نوامبر, 2016

من هنوز باور ندارم رفته ای جان پدر
زندگی بی تو نباشد باورم ، جان پدر
تا که بودی قدر بودن را ندانستم بسی
لیک اکنون دائما در یادمی،جان پدر
در خرابات جهان تا نام تو رخ می نمود
کوه مشکل ها چه کوچک بود ای جان پدر
صبح جمعه می نمودم روی تو وز نفخه ات
می گرفتم من دو صد نیرو به تن، جان پدر
حالیا پنج شنبه ها آیم به سویت خسته تن
خسته تر رجعت کنم سوی کسان،جان پدر

با اجازه نیما

دوشنبه, 25 جولای, 2016

بگذاریم که اندیشه ما،به خرابات برود
و در آنجا بکند سیر و سلوک
تا تر و تازه و شاداب به نزدم گردد
اعتماد گر نکنیم بر خود و اندیشه خود
به چه امید ز مردم توقع داریم
که به ما گوش دهند
و به دنبال سخن های حکیمانه ما
یک دل و نیرومند
پی مقصد بدوند!؟
ذهن خود باز کنیم،تا که جان و دل ما
به نوای دگران گوش کند
و پس از آن به درون دل خود
به تفکر بنشینیم که چه گفتند ایشان
و کجا حق طرف آنها بود؟
بپذیریم و بکوشیم ما هم
بهتر از روز و شب قبل باشیم
که همین توصیه یزدان است
که به هر روز بهین تر باشیم

دمی با حافظ

چهار شنبه, 7 مارس, 2012

خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند
چنگ صبحی به در پير مناجات بريم

با تو آن عهد که در وادی ايمن بستيم
همچو موسی ارنی گوی به ميقات بريم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاک کوی تو به صحرای قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم
فتنه می بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بريم

 

از مولانا…..

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم،کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را،هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر،شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی،با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر،صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر،کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده،صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن،با من که منت خویشم

گفتا که بنشسناسم،من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟تسخر زد و گفت ای جان

نیمی ام ز ترکستان،نیمی ام ز فرغانه

نیمی ام ز آب و گل،نیمی ام زجان و دل

نیمی ام لب دریا،نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم،در خانه خمارم من

یک سینه سخن دارم،هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران،مسپار یکی دانه

از مولانا

یکشنبه, 24 آوریل, 2011

من مست و تو ديوانه ؛ ما را که برَد خانه؟
من چند ترا گفتم : ” کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکی کس را ، هشيار نمی‌بينم
هر يک بَتر از ديگر ، شوريده و ديوانه

جانا! به خرابات آ! تا لذت جان بينی
جان را چه خوشی باشد ، بی صحبت جانانه؟

هر گوشه يکی مستی ، دستی ز بر ِِ دستی
وآن ساقی ِ هر هستی ، با ساغر ِِ شاهانه

تو وقف ِ خراباتی! دخلت مِی و خرجت مِی
وين وقف به هشياران ، مسپار يکی دانه

ای لولی ِ بربَط‌زن! تو مست‌تری يا من
ای پيش ِ چو تو مستی ، افسون ِ من افسانه

از خانه برون رفتم ، مستی‌م به پيش آمد
در هر نظرش مُضمَر ، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی ِ بی لنگر ، کژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حسرت ِ او مرده ، صد عاقل و فرزانه

گفتم : ” ز کجايی تو؟! ” ، تسخَر زد و گفت : ” ای جان
نيمی‌م ز ترکستان ، نيمی‌م ز فرغانه

نيمی‌م ز آب و گِل ، نيمی‌م ز جان و دل ،
نيمی‌م لب ِ دريا ، نيمی هم دُردانه

گفتم که : ” رفيقی کن با من ، که منم خويشت
گفتا که : ” بنشناسم من خويش ز بيگانه

من بی دل و دستارم ، در خانه‌ی خَمّارم
يک سينه سخن دارم ، هين! شرح دهم يا نِه

در حلقه‌ی لنگانی ، می‌بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدی ، از خواجه‌ی عُليانه

سرمست ِ چنان خوبی ، کَی کم بوَد از چوبی
برخاست فغان آخر ، از اُستن ِ حنّانه