برچسب ها بـ ‘خدمت’

چند جمله از بزرگان

شنبه, 11 فوریه, 2017

امام خمینی
شرافت همه ما به این است که خدمت به خلق خدا بکنیم.

مادر ترزا
شاید کارهای بزرگ از دست ما برنیاید،

اما می‌توانیم با عشقی بزرگ کارهای کوچکی انجام دهیم.

حافظ
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

تصویر نوشته 15

سه شنبه, 1 نوامبر, 2016

425310163_57789

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

دیده ای؟

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

تاکنون مرغی اسیر دام صیاد دیده ای؟

هیچ آیا گوشه ای مرد غریبی دیده ای؟

در میان صدهزاران غافل و لولی و مست

عاقلی،فرزانه ای،تنها و بیکس دیده ای؟

دیده ای رندان چه مکری می کنند با مردمان؟

سبحه در دستی و دستی جیب یاران دیده ای؟

در کنار نعره مستانه وبیدردی این ناکسان

ناله رنجور و پردردی ز بیمار دیده ای؟

گر رفیقی می کند دست نیازش را دراز

بهر خود عزمی برای خدمت او دیده ای؟

عاشقانه 21

یکشنبه, 16 سپتامبر, 2012

غافلند از زندگی،مستان خواب

زندگی چیست؟مستی از شراب!

تا نپنداری شرابی گفتمت

خانه آبادان و عقل از وی خراب

از شراب شوق جانان مست شو

کانچه عقلت می برد،شر است و آب

قرب خواهی،گردن از طاعت مپیچ

خواجگی خواهی،سر از خدمت متاب

واگویه ها 17

سه شنبه, 31 جولای, 2012

 

این بهار نیز گذشت

و برخلاف آنچه با خود عهد کرده بودم

نتوانستم در طبیعت زیبایی که خلق نمودی غرق شوم

بخشی به خدمت گذشت و بخشی به بطالت و باقی به گناه

خدایا

به امید بهار بعدی می مانم!

برای او که ادعایی ندارد

سه شنبه, 17 ژانویه, 2012

زمانی نه چندان دور ،گرد هم جمع شدند.

به عشق و نیت خدمت به رزمندگان و دفاع از کشور.

حماسه ها آفریدند و نور امید در دل رزمندگان و اطمینان خاطر از رسیدن مهمات حاصل شد.

مبارزینی گم نام بودند که به هیچ چیز جز دفاع از کیان نظام و کشور خود نمی اندیشیدند.

وچون پیروزی حاصل شد،غریبانه جشن گرفتند و گریستند از شوق و گریستند برای شهدای جنگ .

اما ،امروز کجایند؟

سراغ بعضی هایشان را دارم.

بعد از جنگ،تعدادی که نمی دانم کجا بودند،آمدند و با تعریف داستانهایی از فداکاری ها و از خود گذشتگی هایشان (که امیدوارم راست گفته باشند!)کم کم جای این مردان بی ادعا و پرهیز کننده از بیان خدمات خود گرفتند.

و بتدریج و در طول زمان ،این مردان بی ادعا را به گوشه ای راندند و کنارشان گذاشتند.

من یقین دارم اگر خدای ناکرده دوباره تهدیدی به این نظام و کشور برسد،دوباره آنها با عجله خود را خواهند رساند.

هریک از گوشه ای،رنج روزگار را کنار خواهد گذاشت و دوباره خود را فدای ما خواهد کرد.

اما اکنون………..؟!

کجایند مردان بی ادعا؟

چند روز پیش خبر کنار گذاشتن یکی دیگر از آنها را شنیدم.

چه خندان بود و فارغ و آسوده خیال!

راستی از آنها خبر دارید؟