برچسب ها بـ ‘خجل’

تکه های ناب 29

چهار شنبه, 28 نوامبر, 2018

بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آنها تعریف کردید، خجل شوند و اگر از آنها بد گفتید،سکوت کنند.

جبران خلیل جبران

تنهاییم

دوشنبه, 25 ژوئن, 2012

 

تنها به دنیا آمدیم،تنها رویم از این جهان

بیهوده دل خوش کرده ایم بر این دغل ناهمرهان

ما دلخوشیم بر زندگی،یاد خدا بردیم ز دل

چون بر درش حاضر شویم،گردیم یکباره خجل

گرچه خدا رحمان بود،سرچشمه اکرام بود

اما چرا ما غافلیم؟این مایه حرمان بود

باید به او دل بسپریم،از دیو و دد گردیم جدا

روح خدا در جان ماست،از غیر او یاری چرا؟

 

عارفانه ها(7)

شنبه, 19 می, 2012

چون به گرد عرش رسیدم،صف صف ملائکه دیدم.پیشباز می آمدند و مباهات می کردند و می گفتند:ما کروبیانیم،ما معصومانیم،ما روحانیانیم.

من گفتم:ما الاهیانیم.

جمله خجل شدند و روان مشایخ شاد شد.

******

راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت.چندانک بنده است،به خدای تعالی راه است.

******

تا تو طالب دنیا باشی دنیا بر تو سلطان است.

چون از وی روی بگردانی تو بر وی سلطان باشی.

ابوالحسن خرقانی

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز

عقل و دل

یکشنبه, 21 آگوست, 2011

ذهن خود را می دهم پرواز ،من

تا شود خارج زحد وهم من

چون که عقل باشد به تنهایی خجل

می کنم همراه او دل نیز ،هم

می روند این دو به اوج کهکشان

دست در دست و تهی از رنج و غم

می رسند آنجا به طفلی زرد و زار

می گریست و ناله می کرد دم به دم

عقل من پرسید چرا نالنده ای؟

لیک مشغول شد به تیمارش دلم

تا که عقلم راز کودک،رو کند

قلب من او را رهانید از محن

باردیگر راه خود کردند پی

تا رسیدند بر فقیر،بی پیرهن

قلب من از این تماشا می گریست

لیک عقلم در تلاش رفع غم

عقل و دل با یکدگر کامل شوند

صد معما حل شود با این سخن

ای خوش آن روزی که من در این جهان

فکر خود را با دلم یکتا کنم

ساده اما پر معنا

پنجشنبه, 10 مارس, 2011

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی 

و دشوار ترین کار جهان این است که کسی باشی که دیگران میخواهند . . .

***********

بهترین اشخاص ، کسانی هستند که اگر از آنها تعریف کردید ، خجل شوند

واگر بد گفتید ، سکوت کنند . . .

***********

آنان که برای با هم بودن نیاز به دلیل مادی دارند ، مدتها پیش عشق را در خود کشته اند

عشق جهان را میسازد ، نه جهان عشق را  . . .

***********

ناخدایی که نمیداند مقصدش کجاست ، هر بادی برایش باد مخالف است . . .

***********

مشکلات فرصتهایی است که به ما داده شده اند ، تا بتوانیم جوهر وجود خود را آشکار کنیم . . .