برچسب ها بـ ‘خجالتی’

توسعه یعنی چه؟ 2

چهار شنبه, 7 فوریه, 2018

نظم
نظم، نظم ، نظم… به ویژه در توکیو خود را به رخ می کشید. زمان برای مردمی که می خواهند رشد کنند، فقط حرکت تکراری عقربه های ساعت نیست بلکه روح زندگی است. در کشورهای توسعه یافته، ساعت 8 صبح با ساعت 8 و یک دقیقه صبح، متفاوت است.
یک بار در یک سوپر مارکت شلوغ در شیبویای توکیو در صف پرداخت ایستاده بودم و برای این که قفسه های سمت راست را هم ببینم، به اندازه کمتر از یک قدم از صف خارج شده بودم که یکی از پرسنل سوپر مارکت با عجله به سمتم آمده و به زبان ژاپنی و زبان بدن، متوجهم کرد که باید همان چند سانتی متر را اصلاح کنم و دقیقاً داخل صف باشم تا راه کسانی که می خواهند قفسه ها را ببینند، تنگ نشود.
قانونگرایی
این که ساعت 2 بامداد، چراغ عابر پیاده، قرمز باشد و تا کیلومترها حتی یک خودرو هم دیده نشود ولی باز رهگذران برای عبور از عرض خیابان، منتظر سبز شدن چراغ بمانند، نشان می دهد که احترام به قانون، امری نهادینه شده در درون افراد است نه این که صرفاً از روی ترس از جریمه و مجازات آن را رعایت کنند.
در ژاپن، لایه داخلی دستبندهایی که پلیس به دست متهمان می زند، مخملی است تا کسی بدون حکم قانونی دادگاه، حتی در حد درد ناشی از برخورد فلز با پوستش، مجازات نشود.
قانون حفظ بناهای تاریخی آنقدر خوب رعایت می شود که در مرکز سئول می توانستی یک ساختمان کوچک قدیمی در کنار پیاده رو را ببینی که برجی آسمانخراش، با چندین متر عقب نشینی و فاصله بیشتری از پیاده رو ساخته شده است تا مبادا گزندی به این بنای تاریخی وارد و نقض قانون شود.
قانون در کشورهای توسعه یافته، در حکم وحی منزل برای یک فرد مؤمن است.
روحیه همکاری
ژاپنی ها عموماً انسان هایی درونگرا و حتی خجالتی هستند ولی شگفت انگیز است که این انسان های درونگرا، یاد گرفته اند که چگونه با یکدیگر همکاری کنند.
هر گاه از دو ژاپنی که با یکدیگر قدمی می زنند آدرسی را می پرسیدم، هیچگاه با پاسخ انفرادی شان مواجه نمی شدم چرا که اولین واکنش آنها به سؤال من این بود که با یکدیگر صحبت و همفکری کنند.
یک بار از کارکنان رستوران هتل محل اقامتم در آکانه باشی توکیو قدری نمک خواستم که با خود به اتاق ببرم؛ دیدم که همین کار کوچک را نیز با همکاری هم انجام می دادند: یکی دستمال کاغذی را باز کرده بود و دیگری رویش نمک می ریخت!

بخش خصوصی قدرتمند
بخش خصوصی در این کشورها، بسیار قدرتمند بود. بلندترین برج کره جنوبی که نماد شهر سئول هم هست توسط یک شرکت بخش خصوصی (لوته) ساخته شده است. دولت در این کشورها، صرفاً سیاستگذار، ناظر و برقرار کننده امنیت و ارائه دهنده خدمات عمومی است. قیمت گذاری در فروشگاه ها آزاد است و دولت متعرض قیمت نمی شود بلکه این رقابت آزاد اقتصادی است که عرضه کنندگان را وادار می کند، برای عقب نماندن از قافله رقابت، قیمت ها را منصفانه و رقابتی کنند.
بخش مهمی از مردم در استخدام شرکت های خصوصی هستند.
یک بار از راهنمای کره ای مان درباره خیابان تهران در سئول پرسیدم و او گفت: این خیابان آنقدر گران است که سازمان های دولتی توانایی خرید ملک در آن را ندارند و فقط شرکت های بخش خصوصی در این خیابان حضور دارند.

حکایت عشق

شنبه, 10 نوامبر, 2012

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توستو کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشتپسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

        معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی بی اعتنا به نتیجه،دوستت دارد