برچسب ها بـ ‘خجالت’

بخشنده یا ساده لوح؟ 3

شنبه, 7 ژانویه, 2017

حدود پنج سال پیش در خیابان شریعتی در ماشینم که کنار خیابان پارک شده بود،نشسته بودم که مردی نزدیک شد و با لحنی خسته و کشدار به من گفت که: دخترش در کنکور قبول شده و او خجالت می کشد که دست خالی به خانه برود و پولی هم ندارد.از من کمک خواست.
اینطور گمان بردم که معتاد است،پس با وجود اصرار های بیش از حد او هیچ چیز به او ندادم تا به کام قاچاقچیان مواد مخدر نرود.
هنوز هم از این کار احساس رضایت می کنم!

کوچه مردها 144

چهار شنبه, 24 سپتامبر, 2014

یکی دیگر از این بچه ها،نامش آقای زرکشوری بود(خاطرش گرامی و وجودش به سلامت انشالله)،اهل رشت بود و با لهجه غلیظ و شیرین گیلکی .چاق بود و این یکی بر خلاف آقای نمسه چی که بسیار باوقار و با ادب بود،تا بخواهید شیطان بود و حاضر به همکاری برای هر آتش سوزاندنی!
اصلا هم درسخوان نبود.یک روز یکی از معلم ها او را برای درس پرسیدن پای تخته برد و هر سوالی کرد،آقای زرکشوری نتوانست جواب بدهد.معلم با عصبانیت سرش داد زد و پرسید:برای چی بلند شدی اومدی تهران مدرسه؟
و زرکشوری با لهجه شیرین و با معصومیت و خجالت گفت:آقا اجازه؟ما توی رشت شاگرد اول شدیم،بابامون بعنوان تشویق ما را فرستاد تهران!
کلاس منفجر شد و به هم ریخت.
از سرگرمی های ما این بود که در آنتراکت های پنج دقیقه ای بین هر ساعت جابجایی معلم ها و تغییر موضوع درسی،از آقای زرکشوری درخواست می کردیم برای ما بخواند و او هم با کمال میل یکی از آهنگ های شاد مرحوم پوررضا را می خواند و ما هم همگی دست می زدیم و هرچند ثانیه یک بار فریاد می زدیم”ایشاله”و یکی هم جلوی کلاس رقص بسیار زیبایی می کرد و به محض اینکه نفر کشیک اطلاع می داد که معلم یا آقای مدیر در حال بالا آمدن از پله ها هستند، کلاس کاملا ساکت می شد و همه دست به سینه می نشستیم و آنها حیران که پس این همه سروصدا از چه بود؟!

کوچه مردها 105

چهار شنبه, 13 مارس, 2013

یک روز در حال درس خواندن در کلاس بودیم که درب کلاس را زدند و مبصر کلاس بغلی داخل شد و انگشتش را بالا برد و به خانم فرخنده گفت:خانم اجازه ،آقای ناظم گفتند بچه ها را بیاورید دفتر.

خانم فرخنده که معلوم بود کاملا توجیه بود به ما گفت:بچه ها همه وسایلتان را در کلاس بگذارید و به صف مرتب دنبال من بیایید.

هاج و واج مانده بودیم که قضیه چیست و چه اتفاق غیر مترقبه ای افتاده است؟

به آرامی و محتاط پشت سر خانم معلم در یک صف به سمت دفتر مدرسه راه افتادیم و پشت در دفتر کنار دیوار به یک صف مرتب ایستادیم به نحوی که نفر اول صف با باز شدن در دفتر و دیدن داخل آنجا بلافاصله به نفر بعدی گفت:واکسن می زنند!

نفر آخر کلاس قبلی گریان خارج شد و نفر اول کلاس ما وارد شد.کار ما تا نوبتمان بشود این بود که ببینیم کی از همه مردتر است.یعنی به حسب قیافه ظاهری فرد بیرون رونده که گریان یا معمولی یا خندان و فاتح بود به این نتیجه می رسیدیم که هرکدام از بچه ها چقدر مرده؟!

بعضی از بچه ها هم موقع بیرون آمدن لکه های بنفش رنگی روی سر بی مو و تراشیده خود داشتند و یک شیشه دوا هم دستشان بود.

نوبت من که شد،داخل شدم.همکلاسی قبل از من روی پای خانم معلم خم شده بود و شلوارش را هم کمی پایین کشیده بودند و خانمی در حال تزریق یک آمپول به او بود.خانم دیگری که او هم لباس سفید پزشکی تنش بود و روی صندلی نشسته بود مرا به سمت خود برو و حسابی سرم را نگاه کرد و گفت:نه تو قارچ کچلی نداری،برو آمپولت را بزن!

من به سمت خانم فرخنده رفتم.خجالت می کشیدم پیش او مرا آمپول بزنند اما او مرا خم کرد تا سینه ام روی پاهایش قرار گرفتند و بعد خانم پرستاری با آمپول آمد سراغم و شلوارم را کمی پایین برو و با پنبه الکلی محل آمپول را تمیز کرد و :آخ!درد سوزن را حس کردم اما خوشبختانه ناله ام آنقدر آهسته بود که فقط خانم فرخنده شنید و گفت:چیزی نیست .الان تموم می شه.و چند لحظه بعد من آزاد بودم.لنگان لنگان اما فاتحانه و خوشحال از گریه نکردن از دفتر خارج شدم و در مقابل چشم بچه های دیگر به سمت کلاس رفتم.

آن روز همه بچه های مدرسه را معاینه کردند و واکسن زدند.

عارفانه ها 27

چهار شنبه, 24 اکتبر, 2012

الهی

بر رخ از خجالت گرد داریم

و در دل از حسرت،درد داریم

و روی از شرم گناه،زرد داریم

اگر بر گناه مصریم،بر یگانگی مقریم

الهی

در دلهای ما،جز تخم محبت مکار

و بر جانهای ما،جز باران رحمت مبار

الهی

به لطف،ما را دست گیر و پای دار

که دل،در قرب کرم است و جان در انتظار

و در پیش،حجاب بسیار

الهی

حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار

 

خواجه عبدالله انصاری

وقتی بزرگ می شوی…….

شنبه, 29 سپتامبر, 2012

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گل ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

از وبلاگ کیمیای معرفت

کمی بیاندیشیم 15

سه شنبه, 3 جولای, 2012

 

 

از لباس کهنه ات خجالت نکش

از افکار کهنه ات شرمنده باش . . .

(انیشتین)

 

هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد

خودت را برای توجیه خسته نکن . . .

 

مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که

در برابر آن چه مهم است ،سکوت می کنی . . .

(مارتین لوتر کینگ

کوچه مردها(38)

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

مثل بمب این خبر در محله پیچید که قرار است “آب فشاری” به محله بیاورند.خبری خوشتر از این برای بزرگتر ها نمی توانست باشد.همه به هم تبریک می گفتند و ما بچه ها حیران در اینکه آب فشاری دیگر چیست؟

یک استوانه سیاه و قطور به قطر حدودا بیست و پنج سانتیمتر و به ارتفاع حدود هشتاد سانتی متر که بیست سانتیمتر بالای این استوانه فلزی قطرش تا حدود سی و پنج سانتی متر می رسید و دو طرف آن دو تکمه فلزی بزرگ بودند که هنگامی که هر یک از این دکمه ها را فشار می دادی،مادامی که دکمه تحت فشار بود،آب پر فشاری از سوراخ زیر دکمه سرازیر می شد که فوق العاده تمیز و بهداشتی بود و این یعنی طلوع خوشبختی در محله!

بزرگتر ها فوق العاده خوشحال بودند و بخصوص زنهای محله که پای این فشاری ها رخت و لباس و ظرف می شستند و درد دل می کردند و بعضی اوقات هم دعواهایی که به گیس و گیس کشی می کشید.

طبیعتا ما بچه ها هم به تبع بزرگتر ها خوشحال بودیم،اما به زودی فهمیدیم که نه تنها هیچ جای خوشحالی برای ما وجود ندارد بلکه باید خیلی هم بخاطر این امر متاسف و ناراحت باشیم!

قضیه از این قرار بود که روزی حداقل دوبار و بعضی روزها تا چهار بار باید هریک دو سطل در دست می گرفتیم و تا محل آب فشاری می رفتیم و بعد از اینکه آن ها را پر از آب می کردیم،به زحمت به خانه می بردیم.خیلی هم مراقبت می کردیم که چیزی از آب سطل ها بیرون نریزد،چون مجبور می شدیم دوباره این کار را تکرار کنیم.بعد از نصب فشاری دیگر گاری آب آشامیدنی در خانه ها نمی آمد و تنها راه تامین آب خوراکی ،همین فشاری ها بودند.

هنگام رفتن مشکل زیادی نداشتیم و چون سطل ها خالی بودند،صحبت کنان با همراهان می رفتیم،اما موقع برگشت چنان از سنگینی سطل ها به زحمت می افتادیم که هر چند قدم می ایستادیم و ضمن استراحت با کمک از قوه تخیل کودکانه خود سعی می کردیم آرزوی زودتر رسیدن خود را به شکلی بیان کنیم.مثلا یکی می گفت:اگر رستم بود،الان با یک قدم سطل ها را در خنه اش می گذاشت! یا دیگری می گفت:کاش بابا کار گیرش نیاد تا او آب برای خانه بیاورد! و خلاصه از اینجور آرزوها!آنقدر می کشیدیم و می ایستادیم تا به در خانه برسیم. وقتی آب را تحویل می دادیم،انگار فتح بزرگی کرده ایم و می دانستیم چند ساعتی راحتیم.

روزی یکی از اهالی محله که به تازگی عروس آقای شهیدی شده بود،من بچه را در رودر بایستی قرار داد که:دو ظرف آب برایش از فشاری ببرم.وقتی مادرم مرا در حال آب آوردن برای کس دیگر دید،آنقدر عصبانی شد که ظرف ها را از من گرفت و در آشپزخانه خودمان در دو دیگ خالی کرد و ظرف های خالی را داد به من که به آنها برگردانم.با خجالت و شرمندگی زیادی این کار را کردم که خدا می داند!

خوشا به حال آنان که…….

شنبه, 24 دسامبر, 2011

توبه،یعنی پشیمانی از یک عمل

آن هم نوعی پشیمانی که،هرگاه به یاد آوری از خجالت گریان شوی

و هرگاه امکان تکرار آن عمل پیش آمد،به سرعت رویگردان و گریزان شوی

خوش به حال آنان که توبه کنندگان واقعی اند.

به یقین گناه ناکرده در بالغین این جهان وجود ندارد

پس می توان گفت که توبه کننده واقعی ،محبوب ترین بنده نزد خداوند است

خوش به حال آنان که در جریان نسیم الهی توبه قرار گرفته اند و پایدار مانده اند.