برچسب ها بـ ‘خبر’

خیلی بدهکاری!

شنبه, 11 اکتبر, 2014

خبر از بدهکاریت داری؟
بسیار است!
به اندازه تمام لحظاتی که تنها به تو می اندیشیدم
به اندازه همه شبهایی که چو می خوابیدم،تو در خوابم بودی
به اندازه همه دعاهایی که چون در سفر بودی
برای شاد بودن و برگشتنت ،کردم
به اندازه همه اشکهایی که در غم دوریت ریختم
بهتر است ادامه ندهم!
تا همین جا کافی است
آنقدر شد که هرگز نتوان جبران کرد!؟

قاصدک هان؟

دوشنبه, 11 فوریه, 2013

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟

از کجا و از که خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، باري

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کًس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويند ،

که دروغي تو دروغ

که فريبي تو فريب

قاصدک هان ، ولي آخر ايواي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتي آي ،

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمي جايي ، در اجاقي ؟

طمع شعله نمي بندم

خردک شوري هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند .
…………………………… مهدي اخوان ثالث

کوچه مردها(29)

یکشنبه, 20 نوامبر, 2011

دور میدان هاشمی،همانطور که قبلا هم توضیح دادم،مغازه ها و فروشگاه ها و به اصطلاح امروز مراکز تجاری بودند.

داروخانه ای هم وجود داشت به اسم”داروخانه سودمند” و کنار داروخانه هم راه پله هایی بود که به مطب دکتری به نام”دکتر بهرامی “منتهی می شد.سه اتاق داشت که یکی برای تزریقات بود و یکی هم برای نشستن و انتظار بیماران و یکی هم مطب و اتاق معاینه دکتر بود.منشی در این مطب وجود نداشت و خود بیماران حساب نوبت رفتن پیش دکتر را داشتند.

دکتر جوانی بسیار خوش چهره و متناسب اندام بود و اهالی محله هم اعتقاد عجیبی به سبک بودن دستش و با یک نسخه معالجه شدنش داشتند و خلاصه دکتر بهرامی شخصیت منحصر بفردی در محله بود که دیدنش باعث افتخار اهالی می شد و بخشی از مراجعینش هم دختران دم بختی بودند که به دروغ خود را به مریضی می زدند تا دکتر را ببینند و دلبری کنند و بخت خود را بیازمایند!

تزریقاتچی هم مرد میانسال و آبله رویی بود که با دیدن صورتش ،ما بچه ها وحشت زده می شدیم،چه برسد به عملیات آماده سازی سرنگ برای تزریق که دیگر قالب تهی می کردیم!آخر آن وقت ها مثل حالا سرنگ ها یک بار مصرف نبودند.سرنگ از جنس شیشه بود و درون یک ظرف کوچک از جنس استیل قرار داشت.هر بار که می خواستی آمپولی تزریق کنی،این آقا دو تکه سرنگ را از هم جدا می کرد و همراه سوزنش دوباره در ظرف فلزی اش می گذاشت و بعد ظرف را پر از الکل صنعتی می کرد و با کبریت درون ظرف را روشن می کرد و بعد از سوختن کامل الکل ها ،قطعات داغ را که حالا دیگر از میکروب عاری شده بودند دوباره روی هم مونتاژمی کرد و آمپول را از شیشه دارو به سرنگ منتقل می کرد و بعد از نمایش این کلیپ وحشتناک از همراه ما می خواست که ما را روی تخت بخوابانند تا او تزریق را انجام دهد.شکنجه ای وحشتناک تر از این سراغ دارید؟

عمل ختنه کردن مرا هم دکتر بهرامی و همین آقا انجام دادند که جداگانه برایتان شرح خواهم داد.

داروخانه سودمند هم علاوه بر اینکه محل مراجعه بیمارانی بود که نسخه های خود را بدهند و داروهای نسخه را حداکثر و در بالاترین قیمت پانزده ریال بخرند،پاتوقی هم برای چند نفر از پیران با سواد محل بود که غروبها آنجا جمع می شدند و آقای رودی با صدای بلند برای بقیه خبرهای روزنامه عصر را می خواند و بقیه با علاقه گوش می کردند.

صدای خبر خواندن آقای رودی همراه با صدای آه و ناله بیماران آمیزه ای بود که بعدا در طول زندگیم هرگز نشنیدم و تکرار نشد اما همیشه در گوشم هست.