برچسب ها بـ ‘خانواده’

کلید توسعه ایران 14

چهار شنبه, 4 دسامبر, 2019

همه شواهد حاکی از آن است که برای کودکان در دوره صفر تا هفت سالگی سه نهاد: خانواده،مدرسه و حکومت برنامه ای نداشته اند.یعنی ما به دلایل جهل والدین،غفلت معلمان و جاه طلبی سیاستمداران جامعه ای هستیم که هیچ افق،برنامه و راهبردی برای کودکانمان نداشته ایم و در واقع ما جامعه بی کودکی هستیم.
هیچیک از نظام های خانوادگی،آموزشی و سیاسی در ایران حداقل در 35 سال گذشته برای دوره صفر تا هفت سالگی که بذر توسعه شکل می گیرد،برنامه ای نداشته اند.
بذر توسعه یافتگی حداکثر تا سن 10 سالگی در درون شخص جوانه می زند.حتی برخی عقیده دارند بذر توسعه دقیقا از بعد از تشکیل نطفه در رحم مادر شروع به شکل گیری می کند.در این میان اختلاف نظر است،برخی عقیده دارند بذر توسعه تا 10سالگی قابل شکل گیری است و برخی زمان را حداکثر تا 7 سالگی می دانند.

درخواست مرخصی!

چهار شنبه, 7 مارس, 2018

همچون سال های گذشته ،از همه عزیزان معبد نوعدوستی درخواست می کنم ماه فروردین را به من مرخصی اعطائ فرمایند.

این ماه به خانواده ام تعلق دارد!

انشائ الله از اول ماه عاشقان(اردیبهشت) در خدمتتان خواهم بود.سبز و سالم و دلخوش باشید.

درخواست مرخصی!

شنبه, 14 مارس, 2015

باز سالی رو به اتمام است و این گذر عمر ماست!

خدا را بخاطر همه الطافش سپاسگزارم و یکی از آنها نیز این است که توانستم در معبد نوعدوستی بصورت منظم و مرتب همچنان در خدمتتان باشم.امیدوارم که صاحب ما از ما راضی باشد.

حسب معمول همه ساله ،قصد دارم در تعطیلات سال پیش رو به خانواده و خودم بپردازم و کمی به جسم و روحم- با یاری خدا – استراحت دهم.لذا ماه فروردین را از شما ساکنان همیشگی معبد نوعدوستی درخواست مرخصی دارم و انشالله در سال بعد با کمی تغییر به منظور منظم تر بودن در خدمتتان خواهم بود.

برای همه بندگان خدا در هرجای دنیا ،آرزوی سلامتی،دلخوشی و موفقیت دارم.

یاحق

موفق باشید

شنبه, 21 ژوئن, 2014

جاده “موفقیت”،سرراست نیست
پیچی وجود دارد به نام” شکست”
دوربرگردانی به نام” سردرگمی”
سرعت گیرهایی به نام” دوستان”
چراغ قرمزهایی به نام “دشمنان”
چراغ احتیاط هایی به نام “خانواده”
تایرهای پنچری خواهید داشت به نام” شغل”
اما اگر یدکی به نام “عزم” داشته باشید
موتوری به نام” استقامت”
و راننده ای به اسم” خدا”
به جایی خواهید رسید که
“موفقیت” نامیده می شود

گاهی لازم است……

سه شنبه, 28 فوریه, 2012

 

گاه می رویم تا یرسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیستگاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده 

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

 که گاهی هیچ وقت نمی شود

 و گاهی می شود بدون خواست تو 

پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن

 نرسیدن است

اما 

گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است


گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟  

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی

 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی

 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 
لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی

 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

 
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 

سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی
 

و یاد می گیری که خیلی می ارزی
 
 
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

معجزه عشق(17)

شنبه, 19 نوامبر, 2011

 در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد.

پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت.

روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد.

مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود.

 

لازم است گاهی….

دوشنبه, 14 نوامبر, 2011

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و … بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

 

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

 

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم… آیا ارزشش را داشت …؟!

شما می توانید…….

دوشنبه, 12 سپتامبر, 2011

به جای دوری جستن از مشکلات،به میان آن ها شیرجه بروید.

از کار لذت ببرید.

اگر مشکلاتو تلاشهایتان بیش از حدبزرگ و بی شمار هستند،تسلیم نشوید.به جای آن مشکل اصلی را تشخیص داده و به حل آن بپردازید.

عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته باشید و از دیگران کمک بخواهید.

اگر به اهدافتان دست یافتید،برای خود اهداف بزرگتری تعریف نمایید.

زمانی که نیازهای خود و خانواده را برطرف کردید،برای حل اهداف گروه،جامعه و حتی نوع بشر اقدام نمایید.

پس از کسب موفقیت،آرام نگیرید.شما مهارت هایی پیدا کرده اید که می توانید با آن ها تغییرات و تفاوتهایی در دنیا ایجاد نمایید.