برچسب ها بـ ‘خانمانسوز’

کوچه مردها(45)

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

بدترین تهدید و بلای محله که سخت وحشتناک و خانمانسوز بود،اعتیاد به مواد مخدر بود.

سیگار کشیدن که یکی از رایج ترین عادات در محله بود.پسر های نوجوانی که از حدود چهارده ،پانزده سالگی سیگار نمی کشیدند،مورد تمسخر دیگر جوانان واقع می شدند.یادم هست که با قرار با سایر بچه ها ی محل که هم سن و سال(حدود هشت ساله)بودیم هر کدام سیگاری از پدرهای خود کش رفتیم و در یکی از خرابه ها برای اولین بار سیگار کشیدیم.من با اولین پک،آنقدر سرفه کردم که سیاه و کبود شدم .همین واقعه باعث شد که تا زمان دانشگاه  گرد سیگار نگردم.

اولین و متداولترین ماده مخدر آن زمان حشیش یا بنگ بود.کمتر سیگاری بود که این ماده را تجربه نکرده باشد.دیدن منظره خورد کردن بنگ در دست و خالی کردن توتون سیگار و بعد از مخلوط کردن آن ها دوباره کاغذ سیگار را پر کردن و آتش زدن و کشیدن این سیگار،بسیار رایج و متداول بود و ما بچه ها روزی چند بار این نمایش را در کوچه و خیابان می دیدیم و کسی هم معترض این کشندگان نمی شد.

ماده متداول بعدی تریاک بود.غالب افراد سیگاری مسن(از پنجاه سال به بالا)یا معتاد به تریاک بودند و یا هراز چند گاهی کمی از آن را مصرف می کردند.مصرف آن هم به دو شکل بود.یا در حبه های کوچک اندازه دانه های تسبیح در ظرف های شیشه ای کوچک با خود همه جا حمل می کردند و روزی یکی دو بار یکی از این حبه ها را در نعلبکی چای حل می کردند و سر می کشیدند و یا با وسایلی مثل منقل و وافور آن را بصورت دود به درون معده می فرستادند و بازپس می دادند.سر صبر می نشستند و گپ می زدند و می کشیدند و چای می خوردند.از تریاک بعنوان دارو هم استفاده می شد و مثلا با فوت کردن دود آن در گوش کسی که درد می کرد بسرعت درد را آرام می کردند.به شوخی می گفتند:دوای هر دردی است اما خودش دوا ندارد!

معتادین به تریاک را به راحتی از روی ظاهرشان می شد شناخت.رنگ کبود شده پوست صورتشان و پف های زیر چشم و پلکشان و دندانهای زردشان ،آنها را لو می داد.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی بود به اقتضای شغلش به راحتی اینگونه افراد را در کوچه های محله شناسایی می کرد و یکباره فردی را نشان می داد و می گفت:این تریاکی است.یک بار من از او پرسیدم:پس چرا دستگیرش نمی کنید ؟ او با بی حوصلگی  جواب داد:پسر جان،تریاک کشیدن که جرم نیست!

راست می گفت.کافی بود که سن آدم پنجاه سال به بالا باشد و در آزمایش خون ثابت می شد که تریاکی هستی.آن وقت دولت برایت کارتی صادر می کرد و دسته ای کوپن می داد که با ماهی یک بار مراجعه به داروخانه ها،در ازای هر یک کوپن آنقدر تریاک مرغوب سناتوری تحویل می گرفتند که نه تنها برای مصرف یک ماهشان کافی بود بلکه بخشی از آن را هم به افرادی که تفریحی می کشیدند،می فروختند!

در مورد هرویین زیاد شنیده بودم اما تا بزرگسالی کسی را در حال استعمال آن ندیدم.فقط می دانستم که بسیار مخرب و کشنده است.در محله هم آدم هرویینی نداشتیم،یعنی کسی که به این ماده ویران کننده معتاد می شد روی ایستادن در محل را نداشت و آواره محل های غریب می شد.

غمگنانه

یکشنبه, 6 فوریه, 2011

 

امروز ناله عزيزي ،دلم را به آتش كشيد،و من بي اختيار تا لحظاتي پيش اين شعر قشنگ معيني كرمانشاهي را پي در پي زمزمه مي كردم كه:

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی         

 ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد 

         سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود  

        به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

    آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع  

       رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب  

        بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی  

        دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم  

        در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی  

        جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم   

       بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

تحملم به سر آمد.چاره اي جز مراجعه به زبان غيب،حافظ شيرين سخن نداشتم و باز هم به يقين رسيدم كه اين حكيم دل تنها شفا دهنده بيقراري هاي دلهاست.چنينم گفت:

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه‏ء احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن

  وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

 چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

 دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب

 باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

 سر زنشها گر كند خار مغيلان غم‏
اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند

 چون ترا نوح است كشتي‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب

 جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور